تبليغاتX
تقدیم به همه قلبهای شکسته
حرف دل
واى اگر يلدا بيايد و تو نيايى
سلام به تو كه آشناى من هستى.
نمى دانم هنوز هم حرف دلهايم را دنبال مى كنى يا نه؟ اما من هنوز هم ردپاهايت را در خاطراتم دنبال كرده و از همه آنها به تو مى رسم. بالاخره به آرزويت رسيدى. دوست داشتى كه يك روز حرف دلى بگويم كه از تو و براى تو باشد و امروز همان روز است.
هميشه با خودم مى گفتم كه نوشتن براى تو، سهل ترين نوع نوشتن است. مگر نه اينكه تو نيروى ماناى قلبم بودى و كلمات خواناى شعرم؟ پس ديگر چه نگرانى در كار بود؟
اما حالا مى فهمم كه نوشتن از تو سخت ترين نوع نوشتن است. آن هم در شرايطى كه نبودت همه رشته هاى افكارم را پنبه كرده! پيشترها فكر مى كردم كه لحظه نوشتن از تو، همه واژه هاى زيبا و لطيف در مغزم صف كشيده و يكديگر را هل مى دهند تا زودتر به كاروان جملات برسند و تو را تعريف كنند. اما امشب كلمات كه هيچ، پاى روان نويس هميشه روانم هم بدجور مى لنگد!
مى خواهم از تو شكايتى بنويسم تا حكايتى از همه حرفهاى در گلو مانده و دردهاى هيچ كس نخوانده ام باشد. اما هيچ لغتى به يارى ام نمى آيد.
صادقانه بگويم. از تو دلتنگم. آنقدر كه اگر همه توانم را در حجم حنجره ام بريزم و بلندترين فريادها را بر لب آورم، باز هم دلم باز نمى شود. درست مثل گوش هاى تو كه هرگز براى شنيدن حرفهاى من باز نشد! راستى كه چقدر نامهربانى!؟ اى كاش كمى عدالت داشتى. اى كاش كمى تلاش براى ساختن داشتى. اى كاش كمى انصاف و گذشت داشتى. اى كاش...
تو بگو كه چقدر در دل اى كاش ها بذر اميد بكارم و محصول نااميدى بردارم؟ تا كى به خاطر يك خيال واهى، بر سر دوراهى بمانم؟ نمى دانم چرا با تو چنينم؟ با اينكه از خيره شدن به تو جز تيره شدن همه اميدها و آرزوهايم چيزى نديده ام، باز هم تو را در ميدان ديدم نشانده ام. راستى چرا در كتاب زندگى من، درس «تصميم كبرى» نيست تا معناى تصميم و استوارى اراده را به من بياموزد؟ چرا درس «دندان شيرى هما» نيست تا بياموزم دندان لق را بايد كشيد و دور انداخت؟ چرا من سالهاى سال «دهقان فداكار» را سرمشق گرفته ام و فداكارى را آموخته ام؟ هر وقت كه خواستم زندگى ام را بدون تو طرح بزنم، همه مداد رنگى هايم گم و گور شد. هر وقت خواستم تو را از صفحه دلم پاك كنم، همه پاك كن هاى دنيا بى اثر شد. هر وقت خواستم كينه ها و دلخورى هايم از تو را تيز كنم، همه تراش ها كند و بى خطر شد. تا خواستم زير اشتباهاتت را خط بكشم و جريمه ات كنم، خودكار قرمزم مفقودالاثر شد. تا خواستم بدى هايت را اندازه بزنم، همه خط كش ها خرد و شكسته شد. پس چرا وقت نوشتن از تو جوهر خودكارم تمام نشد؟ تا كى قسمتم را با تو «تقسيم» كنم و در زندگى «منها»ى تو بمانم؟ تا كى ديگران را به «ضرب» ايراد برانم و در من «به علاوه» تو بمانم؟ تا كى عقربه هاى كوچك و بزرگ ساعت را دنبال كنم تا زمان دورى ات را كوتاه كنم؟ تا كى تو خشم ات را بروز دهى و من گريه هاى شبانه ام را به روز دهم؟ تا كى به عشق نازيدن به تو، نازيدن به ديگران را در پيش بگيرم؟
چه كار كنم تا دختر نمونه تو باشم؟ از روى غلط هايم چند بار بنويسم تا تو ماه و ستاره رنگين عشق و اعتماد بر دفتر قلبم بچسبانى؟ چه كنم تا به هزار آفرين ات نائل شوم؟ تا كى درجا بزنم تا تو قبول كنى؟
كوله پشتى خاطراتمان سنگين است. شانه هاى نحيف من، بدون تو، طاقت تنها كشيدن اش را ندارد. نمى خواهى در راه مدرسه عشق، يك بندش را تو بگيرى و كمكم كنى؟
«قهر، قهر» را من گفتم. اما حواسم بود كه «تا روز قيامت» اش را بر زبان نياورم و راه ندامت اش را باز بگذارم.
خب تو هم بى تقصير نبودى. در بازى روزگار، هر دو بد بازى كرده بوديم و از باختن در هراس بوديم. تو اما همه كاسه و كوزه هاى تقصير را بر سر من شكستى و اشتباهات خود را به گردن نگرفتى. هر چقدر من در پى ترميم بودم، تو در پى تخريب بودى. هر چقدر من كوتاه آمدم، تو پيشروى كردى. اين بود كه رفته رفته، همه ساخته ها، ويران شد. گفتم بيا با مشاوره و همراهى همه چيز را از نو بسازيم. اما تو هر دو پايت را در كفش يكدندگى كردى و بر تفكرات اشتباهت پا فشردى. اين بود كه تصميم گرفتم خودم كفشهايم را در مقابل پاهايم جفت كرده و راهى شوم. در حالى كه هنوز هم در دل اميد اصلاح داشتم. اين اميد هنوز هم در دلم باقى است. هنوز هم باور دارم كه با كمى ايمان و انصاف و خوش فكرى مى توان روزهاى خوب و رنگى ساخت. به شرط آنكه از يكدندگى گذشته به يكدلى برسيم. به شرط آنكه هر دو بخواهيم. نمى دانم چرا اين حرفها را مى نويسم؟ شايد از سر دلتنگى است يا اينكه نزديك بودن شب يلدا، در دلم بلوا كرده است.
شب يلدا در راه است. حيف است كه بلندترين شب سال را بى هم و با غم باشيم. چه مى شد اگر داستان آشتى ما، قصه شب يلدا مى شد. اين روزها آنقدر غم و غصه و افسوس خورده ام كه ميلى به خوردن آجيل شب يلدا ندارم. اما اگر بدانم كه تا آن شب مى آيى، همه اينها برايم «راحت الحلقوم» مى شود. باور كن كه اگر نباشى همه پسته هاى خندان، مرا گريان مى كند. ماهى نخورده، همه تيغ هاى دنيا در گلويم گير كرده و آزارم مى دهد بدون آنكه قطره آبى خوش، براى فرو دادن آنهاداشته باشم. حتى هندوانه هم در نبودت سرخى اش را از دست داده و مثل من، رنگ پريده مى شود. شايد هم مثل رابطه ما يخ زده از آب درآمد!
كرسى كوچك مادر مثل هر سال برپاست. مگر دوست نداشتى زيرش نشسته و گرم از حرارت اش شوى؟ يادت هست؟ هميشه نگران كوچكى كرسى و سوختن پاهايم بودى. حالا اگر تو نباشى، احتمال سوختن دلم خيلى بيشتر از پاهاست! سينى كنگره دار مسى مادر مثل هميشه پر از تنقلات مى شود اما چه فايده اگر تعلقات در كار نباشد. واى اگر يلدا بيايد و تو نيايى!
قصه دورى ما فقط به گوش خواجه شيراز نرسيده كه اگر نيايى، او هم در شب يلدا همه چيز را از دلم مى خواند از حالا براى آن شب نيت مى كنم و در دل تورا دعا مى كنم .
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در سه شنبه 1385/09/28 و ساعت 2:8 بعد از ظهر |
جوانان و سنت شب يلدا:
چند ثانيه هندوانه!

يادم نمى  رود آن سالى را كه مجبور شديم از تهران به روستايى برويم. سوم دبستان بودم. روستايى به نام اصيل آباد. اواخر پاييز بود انگار. چقدر برف باريده بود. حياط بى ديوار مدرسه سفيدسفيد بود.
معلم وارد كلاس شد. بلند شديم. نشستيم.
دفتر بزرگش را باز كرد. از اسم اول شروع كرد به پرسيدن.
- اسم بلندترين شب سال؟
نفر اول گفت: شب چله.
معلم گفت: بيا بيرون. وايسا آن گوشه.
نفر دوم هم گفت: شب چله.
نفر سوم هم گفت: شب چله.
من كه شاگرد اول كلاس بودم هم گفتم: شب چله.
نصف بيشتر كلاس گفته بودند شب چله و آن گوشه جمع شده بوديم و احتمالاً منتظر تركه هاى انار تا خط هاى موازى روى كف دستمان بيندازند. هنوز يادم نمى رود يك بارى كه تركه خوردم بعد از آنكه برف هاى كف دستم را انداختم داخل سطل. نوبت به على رسيد. گنده ترين دانش آموز كلاس كه بايد اول راهنمايى مى بود اما با ما در كلاس سوم دبستان مى نشست.
معلم پرسيد: بلندترين شب سال؟
- شب يلدا آقا.
شايد همان يك بار بود كه على از معلم شنيد آفرين. چشم هايش برق زد و ما كه اسم يلدا را شنيديم صورتمان شبيه اين جمله شد: «يلدا؟ يلدا يعنى چه؟»
آقاى معلم گفت: بلندترين شب سال را شب يلدا مى گويند.
اما نگفت يلدا يعنى چه و چرا به آن شب مى گويند شب يلدا.
به هر تقدير تركه هاى نخورده انار اما تكان هايش در دست معلم اين را به خاطرمان سپرد كه آخرين شب پاييز كه بلندترين شب سال هم هست نامش يلدا است.
شبى كه چند روز بعدش رسيد. احتمالاً آن شب دور كرسى نشستيم و كلى انار و هندوانه و آجيل خورديم. شبى كه احتمالاً فرصت پيدا كرديم برخلاف ديگر شب ها تا دير وقت بيدار بمانيم بى آنكه پدر يا مادر بگويند: بچه جان فردا مدرسه دارى، خواب مى مانى يا اينكه پاشو برو بخواب ديگه ديروقت است...
شبى مثل ديشب كه احتمالاً خيلى ها تا بعد از نيمه شب دور هم جمع بوده اند و احتمالاً هم خيلى خوش بوده اند. اما اينكه چرا فقط يك شب؟ اينكه يلدا را چقدر دوست داريم، بهانه هايى شد تا سراغ جوان ها برويم و از نگاه و نظر آنها در مورد يلدا بدانيم.
يلدا در فرهنگ ايرانيان
خورشيد كه نشانه زندگى و زنده بودن است هميشه در فرهنگ ايرانيان از جايگاه و ارزش خاصى برخوردار بوده است. آخرين شب پاييز را كه بلندترين شب سال است مردم ايران باستان پشت سر مى گذاشتند تا شاهد طلوع دوباره خورشيد باشند. طلوعى متفاوت با هر روز چرا كه خورشيد باز هم غلبه كرده بر شب و نور خبر، مرگ تاريكى را آورده است.
تابش خورشيد در نظر ايرانيان از مظاهر نيك و خوشايند بوده است و تاريكى هم از اعمال اهريمنى بوده است.
ايرانيان بر اين باور بودند كه نور و ظلمت همواره در نبردند و به مرور دريافتند كه بلندترين شب سال آخرين شب پاييز است و هنگامى كه ديدند خورشيد توانست بر بلندترين شب و تاريك سال هم غلبه كند، آن شب را يلدا خواندند و جشن گرفتند، به معناى تولد و زايش خورشيد شكست ناپذير.
البته اقوام قديم آريايى اعم از هندوها، ايرانى ها و هند و اروپايى ها نيز اوايل زمستان جشن تولد آفتاب را برگزار مى كردند.
باورهاى مشابهى در مورد شب يلدا در اقوام مختلف رايج بوده است و اسامى مختلفى را به اين شب نسبت داده اند.
در هر صورت جشن يلدا در باورهاى باستانى نشانگر تقابل سرما، نابارورى، پژمردگى و مرگ با گرما، روشنايى بارورى، سبزى و زندگى است.
بى خيال شب يلدا
سالهاى نه چندان دور شايد نزديك به پنجاه، شصت سال قبل زمانى كه هنوز تلويزيون و راديو اينقدر حضورش پرصدا و تصوير نبود مردم بهانه هاى ديگرى براى پركردن اوقات خود داشتند كه مهمترين آنها شب نشينى بود.
شايد هنوز خيلى از بزرگترها خاطرات آن سالها را به خاطر داشته باشند. شب نشينى هايى كه جذابيت هاى خاص خودش را براى همه افراد فاميل داشت. به خصوص در شب هاى بلند پاييز و زمستان آنگونه كه تعريف مى كنند اغلب در اين شب نشينى ها بزرگترى بود كه قصه يا خاطره تعريف مى كرد. شنيدن اين قصه ها براى جوانترها بسيار دوست داشتنى بود. آنقدر كه منتظر شب نشينى ديگرى بودند تا به ادامه داستان گوش دهند.
آثار اين شب نشينى ها هنوز هم در فرهنگ ما وجود دارد و آن مدل ارتباط شفاهى است. به خوب و بدش كارى نداريم اما با اينكه ديگر آن شب نشينى ها وجود ندارند اما آثارشان هست.
به هر تقدير با آمدن راديو و تلويزيون و به دنبال آن اينترنت و ... كه مى توانند اوقات فراغت را پر كنند شب نشينى ها و دور هم جمع شدن ها آرام  آرام فراموش شدند.
اما هنوز بعضى رسوم همچنان وجود دارند. عيد نوروز، سيزده بدر برنامه هاى مربوط به ازدواج چون حنابندان از جمله اينهاست شب يلدا يا شب چله؛ هر چند به نظر مى آيد كه شب يلدا هم آرام آرام دارد فراموش مى شود ديگر طولانى بودنش آنقدرها هم مهم نيست.
مهرزاد دانشجوى رشته عمران است. او مى گويد: شب يلدا هم شبى است مثل همه شب ها. وقتى دل آدم خوش نباشد حالا شب كوتاه باشد يا بلند چه فرقى مى كند. مهرزاد معتقد است شب يلدا بهانه اى بوده تا مردم دور هم جمع شوند و وقت خودشان را پر كنند اما حالا مردم آنقدر گرفتار هستند كه ديگر فرصت دور هم جمع شدن ندارند.
او مى گويد: بى خيال شب يلدا، براى ما كه هزار و يك گرفتارى داريم و مجبوريم تا آخر شب بدويم جايى براى اينكه يك شب دور هم جمع شويم نمى ماند.
يادش به خير قديم ها
گاهى اوقات كه با دوستان هستيم و يا با جوان هاى فاميل وقتى خاطرات گذشته را مرور مى كنيم ياد مسافرت هاى دسته جمعى با فاميل مى افتيم و مى گوييم يادش به خير.
مسعود بعد از گفتن اين حرف ادامه مى دهد: زندگى ها عوض شده، شايد الان بيشتر از چند ماه است كه پسرعموهايم را نديده ام يا آخرين بارى كه يكى از خاله هايم را ديدم عيد بود. مسعود مى گويد: قبلاً بيشتر فرصت داشتيم. قبلاً كه مى گويم شايد ده، پانزده سال قبل. اما حالا نمى دانم چه اتفاقى افتاده. شايد مردم گرفتار زندگى شده اند، شايد ديگر حوصله همديگر را ندارند.
مسعود فكر مى كند هنوز مردم بعضى از آن روابط و رفتارها را دوست دارند چرا كه وقتى خاطراتشان را مرور مى كنند مى گويند يادش به خير!
او مى گويد: همين الان هم اگر فرصت كوتاهى فراهم مى شود و اقوام و دوستان دور هم جمع مى شوند معمولاً خيلى خوشحال هستند و موقع خداحافظى به هم قول مى دهند و از هم قول مى گيرند تا ديدارها تكرار شود. اما نمى شود.
آجيل شب يلدا يادت نره!
اغلب مراسم سنتى رسم و رسوم خاص خودش را داشته و دارند. تقريباً هر منطقه از ايران نيز برنامه هاى متفاوتى دارد.
در مورد شب يلدا نيز به همين صورت است. اينكه اين رسم و رسوم از كجا آمده اند خيلى مشخص نيست اما هنوز در خيلى جاها وجود دارند.
اينكه مثلاً خوردن انار يا هندوانه از جايگاه ويژه اى برخوردار است. اينكه آجيل پاى ثابت اين شب ها مى شود يا اينكه در بعضى از شهرستانها نوداماد بايد براى خانواده عروس هندوانه و آجيل و كادويى ببرد ازجمله مراسم هاى مربوط به شب يلدا است.
منيره چند سالى است كه به ايران بازگشته. او كه خاطراتى از نوجوانى اش در ايران دارد، مى گويد: يادم مى آيد آن سالها شب چله حال و هواى ديگرى داشت. از يكى دو هفته مانده به شب چله منتظر ديدن همه فاميل كنار هم بوديم. اما الآن ديگر آن طور نيست. او مى گويد: شب چله و ديگر مراسم خوبى كه بين مردم رايج بود بهانه اى مى شد تا همه چندين ساعت با هم باشند و خوش بگذرانند.
منيره مى گويد: يادم نمى رود حتى گاهى اوقات همين مراسم باعث مى شد كدورت ها از بين بروند. اگر دو تا فاميل با هم قهر بودند در همين ديدارها حتماً با هم آشتى مى كردند و خيلى راحت دلخورى ها ازبين مى رفت.
او مى گويد: كاش مردم مثل گذشته ها باشند. كاش همديگر را بيشتر دوست داشته باشند. كاش همديگر را بيشتر ببينند.
منيره معتقداست از دل برود هرآنكه از ديده رود. او مى گويد: واقعاً همينطور است وقتى همديگر را كمتر ببينيم آرام آرام همديگر را فراموش مى كنيم و ديگر حوصله همديگر را نخواهيم داشت. اين اتفاق افتاده و دارد مى افتد.
رسم ورسوم سركارى!
وقتى به سامان مى گويم نظرت درمورد شب يلدا چيه؟ بى تأمل مى گويد: چرنده! فرصت نمى دهد بپرسم چرا؟ خودش مى گويد: كه چى بشه مثلاً يك شب دور هم جمع شويم و آجيل بخوريم و هندوانه بخوريم و انار بعد كلى از اين در و آن در حرف بزنيم.
مى گويم مگر گفتن و خوردن و دور هم بودن اشكالى دارد، مى گويد: اشكالى ندارد اما وقتى رسم و رسوم ايرانى ها را نگاه مى كنيد داخل آنها يك جورايى تنبلى وجوددارد و شكم پرورى.
عيد نوروز آجيل و غذاهاى جورواجور بخور. سيزده بدر غذا بردار برو بيرون غذا بخور. شب يلدا هندوانه بخور و آجيل بخور. شب چهارشنبه سورى آجيل و شيرينى بخور. وقتى همه اين رسم و رسوم را نگاه مى كنى هيچ تلاشى براى پيشرفت و نگاه به آينده وجودندارد. همه اش تن پرورى و راحتى و وقت گذرانى بوده اند.
شب يلدا بلندترين شب سال است. از اين شب بلند چه مى خواهيم. چرا مثلاً در اين شب بلند كتاب نمى خوانيم و فقط مى خوريم.
سامان كه هيچ علاقه اى به شركت در اغلب آيين ها و مراسم سنتى چون سيزده بدر و شب يلدا ندارد، مى گويد: چرا، زمانى وسيله ارتباط نبود و مردم بايد همديگر را مى ديدند و از حال هم مطلع مى شدند و در عين حال وسيله تفريح و سرگرمى وجودنداشت و اين ديدارها و اين برنامه ها اوقات فراغت را پرمى كرد اما حالا ديگر هم وسيله هاى مختلف ارتباطى وجوددارد و هم وسايل تفريحى متفاوت.
او مى گويد: اگر متوجه سرعت گذشت زمان شويم و اين برايمان مهم باشد ديگر آنقدر وقت نخواهيم داشت به هر بهانه اى دور هم جمع شويم و بگوييم وبخنديم و بخوريم.
وقتى به او مى گويم يعنى آدم ها و ديدن آنها و با آنها بودن مهم نيستند. تند جواب مى دهد: اتفاقاً بخاطر مهم بودن آدم ها اين حرف را مى زنم. از دل اين رسم و رسوم چه چيزى خارج مى شود. جز خوردن و كمى گپ و گفت.
او مى گويد: در عوض اين اگر يك گروه دور هم جمع شوند و يك حركت روبه جلو و مثبت انجام دهند و نتيجه اش در خدمت جامعه باشد مى تواند براى خيلى ها مفيدباشد.
سامان در آخر مى گويد: به نظر من شب چله يك رفتار سركارى است اگر غرض ديدن آدم ها و با آنها بودن باشد هروقت دلت براى كسى تنگ شد مى توان قرارگذاشت و ديد. حالا اينكه چون شب چله است و دور هم جمع شويم مسخره است!
وقتى نمى دانيم چرا؟
سودابه درمورد شب يلدا و آيين هاى ايرانى مى گويد: هركدام از رسم و رسوم ايرانى ها فلسفه خاصى دارد و بسيارى از آنها هم ريشه در باورهاى مذهبى ايران باستان دارند.
او مى گويد: مثلاً شب يلدا حكايت از پايان طولانى ترين شب سال و طلوع دوباره خورشيد و پيدايش زندگى است. سودابه مى گويد: شايد اينكه يك شب سال فاميل دور هم جمع شوند و خوش باشند بد نباشد اما اينكه ندانيم چرا بايد در اين شب دور هم باشيم و بگوييم و بخنديم كمى مضحك به نظر مى رسد.
او مى گويد: هر شب ديگرى براى ما ايرانى ها مى تواند شب يلدا باشد، حالا چه فرقى مى كند آخرين شب ماه آذر باشد يا اولين شب ماه بهمن؟
سودابه بارديگر تأكيدمى كند كه اين دور هم بودن خيلى خوب است. اما وقتى به يك رفتار بى منطق تبديل مى شود، ديگر ارزش خودش را ازدست مى دهد.
موضوع براى سودابه وقتى بامزه تر مى شود كه با تمام شدن شب يلدا براى مردم ايران باستان هيجان و انرژى جديدى براى ادامه زندگى ايجاد مى شد. اما حالا بعد از گذراندن اين شب طولانى نه تنها مردم با انرژى تر نيستند بلكه با ديدن يك هواى آلوده و كثيف هيچ رغبت و علاقه اى به آن روز مثلاً آفتابى نخواهندداشت.
چيزهايى كه از دست مى روند
محمد كارمند بانك است و مجبور است هرروز از ساعت هشت تا ۴ بعداز ظهر در بانك باشد. او مى گويد: شب يلدا را خيلى دوست دارم. او به شب يلدا و خيلى از رسم و رسوم ديگر ايرانى اعتقاددارد و مى گويد: همين رسم هاى قديمى باعث شده تا مردم همديگر را فراموش نكنند، او مى گويد اين رسم و رسوم همه جاى دنيا وجوددارد و اگر اينها نباشد ديگر زندگى جمعى معنا ندارد. او مى گويد: جاى تأسف است كه بهانه هاى خيلى خوبى براى زندگى بهتر داريم و از آنها استفاده نمى كنيم. اما درعوض مدل هاى غربى آن را انتخاب مى كنيم.
محمد مى گويد: چطور است كه مثل در روز ولنتاين كه اصلاً يك رفتار ايرانى نيست همه به هم هديه مى دهند اما آرام آرام رسم و رسوم خودمان را فراموش مى كنيم.
او قبول دارد زندگى ها سخت شده اند و مردم مجبورند فقط به كار و خانواده خودشان برسند. اما همين شب ها و همين رسم و رسوم مثل سيزده به در يا دوره هاى فاميلى باعث مى شود هواى همديگر را داشته باشيم.
تا سال ديگر...
رضا سه سال است كه شب يلدا خانه نبوده و هر سه سال شيفت بوده. البته دوبارش را خودش خواست جاى دوستان متأهلش بماند. رضا در بيمارستان كار مى كند. او مى گويد: احتمالاً شب چله شب بامزه اى است هرچند خيلى هم طولانى نيست و زودى فراموش مى شود.
او مى گويد: قديم ترها دوست داشتنى بود همه در خانه پدر بزرگ جمع مى شدند. بالاخره خوش مى گذشت.
او مى گويد: الآن ديگر مردم هزار و يك جور گرفتارى دارند و آنقدر گرانى هست كه كل فاميل نتوانند دور هم جمع شوند. او كه امسال هم شب يلدا جاى يكى از دوستانش شيفت مانده مى گويد: دلم واسه آن شب چله هاى قديم تنگ شده.
شايد سال ديگر كل فاميل را دور هم جمع كردم.
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در سه شنبه 1385/09/28 و ساعت 2:4 بعد از ظهر |
سلام دوستان خوب من

بعد یه هفته دوباره برگشتم منمونم از نظرات خوبتون که منو راهنمایی کردین

كاش قلبم درد تنهايي نداشت
چهره ام هرگز پريشاني نداشت
كاش برگ آخر تقويم عشق
حرفي از يك روز باراني نداشت
  

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 9:9 بعد از ظهر |
 

افسوس , آری افسوس, از سکوت فریاد ها و جنود آمال ها, افسوس از صدای پر مهیب رعد که ناودان را گمراه ومی کند و

 افسوس برای گلی که در تربت خود احساس غربت می کند.

  آری , شب ناگزیر است و مهتاب حیران , و کس نمی داند رهروان کوی بقا از ملکوت فنا آگاهند.

    به تکرار می گویم : شاید رستگاری صعودی باشد به قله ء ابهام و کرامات یار سلسله رنجی است برای اغیار.

آنگاه که قلبت در خلاء امکان غوطه ور است در سیاهچال قلبت عشق باغبانی می کند و آن زمان که در هوای کوی دوست طیران می کنی , بدان ثانیه ها هشیارند.    

    پس ای نسل آرش بتاز که در دیار من زنده دلان در دام اند و اقاقی ها در تهاجم غرور.چه که امروز نیستی بر پیکره ء هستی نقش می بندد و تنها تا زمانی که برای شانه هایت تکیه گاهی نمی یابی می گویی : من برده ء زمانه ام  .

نویسنده : میترا روحی پور

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |
 

- خداراشکرمیکنم که هرروزصبح با صدای ناهنجاربلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدارمیشوم این یعنی من هنوز زنده ام.

- خداراشکرمیکنم که تمام شب صدای خرخرشوهرم رامی شنوم این یعنی او زنده وسالم درخانه است.

- خداراشکرکه گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم میآورد که اغلب اوقات سالم هستم.

- خداراشکر که رئیسم خیلی بداخلاق است.این یعنی شغل و درآمدی دارم.

- خداراشکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است،این یعنی او درخانه است و درخیابانها پرسه نمی زند.

- خداراشکرکه پرداخت شهریه دانشگاه پسرم به تعویق افتاهده است این یعنی پسرم تحصیل میکند وبیکار نیست.

- خداراشکرکه باید روزی چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم.این یعنی آنها زنده اند.

- خداراشکرکه باید خرید روزانه کلی راه بروم،این یعنی من توان راه رفتن دارم.

- خداراشکرکه باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.

- خداراشکرکه خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی میکند این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

- خداراشکرکه این همه شستنی واتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

- خداراشکر که لباسهایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

- خداراشکرکه درپایان روزاز خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کارکردن دارم.

- خداراشکرکهسروصدای همشسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.

- خداراشکرکه باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.

- خداراشکر امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شدو خیلی معطل شدم این یعنی من اتومبیلی دارم.

- خداراشکرکه شب تا صبح از بیقراریهای نوزادم،نمی توانم بخوابم این یعنی فرزندی دارم.

- خداراشکرکه می توانم ریخت و پاش های همسرم و فرزاندانم را ببینم این یعنی من نابینا نیستم.

- خداراشکردهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف میکند این یعنی لال نیستم.

- خداراشکرکه من در سختی و آسانی شکرش را به جا میآورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم.

برگرفته از مجله زن روز
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 6:25 بعد از ظهر |
این چندتا عکس رو از تو اینترنت پیدا کردم قشنگ بود گفتم بزارم تو وبلاگ...

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 6:19 بعد از ظهر |
بنویس، عاشق خسته! بنویس!
عشق ُ با خط ِ شکسته بنویس!

تو رَجزخونی ِ این حنجره ها،
از دل ِ به خون نشسته، بنویس!

بنویس شاپرک ِ مرده ی ما،
از تو بندِ پیله رسته! بنویس!

بنویس که این صدای بی دروغ،
عُمریه نخورده مَسته! بنویس!

اب تبِ ترانه های بی صدا،
از رفیقای گُسسته بنویس!

نتِ تک خونی ِ ساز ُ پاره کن!
نُتار ُ دسته به دسته بنویس!

بنویس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ،
مثل ِ این زمونه پسته! بنویس!

یه نفر تو سرزمین ِ شبْ هنوز،
دل به تاریکی نبسته ! بنویس!
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:56 بعد از ظهر |
 

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:51 بعد از ظهر |
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:26 بعد از ظهر |
حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور
CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي   داد گفت :
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :
" – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامور
CIA  نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمند
CIA پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا نها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
"- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد.
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:16 بعد از ظهر |
 

خدايا ، خدايا

دراين فرصت كه چيزي نمانده به خواب ضخيم چو شمعي كه در پدده افروختم گهي آب گشتم ، گهي سوختم.

 

با لعلت آب حيوان آبي به جو ندارد              با رنگ و بويت اي گل گل رنگ و بو ندارد       

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئي است           من عاشق تو هستم اين گفتگو ندارد                 

دارد متاع عفت از چار سو خريدار                     بازار خودفروشي اين چار سو ندارد            

جز وصف پيش رويت در پشت سر نگويم     رو کن به هر که خواهي گل پشت و رو ندارد       

گر آرزوي وصلش پيرم کند مکن عيب                 عيب است از جواني کاين آرزو ندارد        

خورشيد روي من چون رخساره برفروزد                رخ برفروختن را خورشيد رو ندارد               

سوزن ز تير مژگان وز تار زلف نخ کن                   هر چند رخنه‌ي دل تاب رفو ندارد          

او صبر خواهد از من بختي که من ندارم        من وصل خواهم از وي قصدي که او ندارد   

با شهريار بيدل ساقي به سرگراني است             چشمش مگر حريفان مي در سبو ندارد

 ***********

 ساده بودن را از پري كوچكي آموخته ام ، كه با بوسه اي ميمرد و با بوسه اي به دنيا مي آمد! اما دراين ميان رازي هست كه تنها تو از زواياي آن با خبري ! بگو بدانم! بي بي باران! گرماي ناب دومين بوسه ي معجزه ، آيا برگونه هاي خيس گريه ي من خواهد نشست؟

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:11 بعد از ظهر |
 

زندگي ما زائيده ي انديشه ي ماست. ( مارك اورل )

هر انساني محصول افكار خويش است. ( دكتر شوارتز )

در تصميم هاي خود زياد تاخير نينداز. ( رابينز )

تكامل بايد هدف اوليه همه هنرمندان حقيقي باشد.( بتهوون )

به پيروزي بينديشيد و هرگز به شكست فكر نكنيد.( دكتر شوارتز )

راز سعادت در اين است كه كاري را كه به تو واگذار شده را دوست بداري.( الدوس هالكسلي )

بر جسم و روح خود مسلط شو.( رابينز )

نابغه كسي است كه پيوسته افكارش را از قوه به فعل در مي آورد.( بالزاك )

علت اصلي همه رنجها در مغز، طريقه فكر كردن آدمي است.( ديل كارنگي )

**********

 

اگر آفتابت را بشناسي، آفتابگردانهاي قلبت هميشه رو به او خواهند داشت حتي اگر از كوچه باغ فراموشي گذر كني .

 سكوت در نگفتنش انسان را متضرر مي كند.

سکوت اثبات تهی بودن نمی کند .

آهنگ ها تنهايی را تسکين می دهند ولی تسکين تنهايی، تسکين درد نيست.

 عشق نيازمند رهايی است نه تصاحب .

دوست كسيه كه آدم از كنارش مثله غريبه رد نميشه .

 دوستي يه قرارداد نوشته نشده بين آدماس به قيمت محبت و مدت بينهايت .

 بي تفاوتي در قبال محبت بدترين بي احترامي به آدماس .

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:8 بعد از ظهر |
سلام دوستان خوبم که تو اولین پست با نظرات خوبتون منو راهنمایی کردید تا وبلاگم بهتر بشه.... 

خوب وبلاگم رو دوباره با مطالب خوبی به روز کردم امیدوارم که با نظرات خوبتون منو تو بهتر شدن وبلاگ راهنمایی کنید

به امید روزی که دیگر کسی از گفتن حرفهای دلش ترس و واهمه ای نداشته باشد.......

خـداونـدا  خـودم  را  آزمـودم

بـديـدم  معنـي  بـود  و  نبـودم

عجب ديدم درين سوداي هستي

همه  بودم  تو بودي من  نبودم

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در شنبه 1385/09/11 و ساعت 3:12 بعد از ظهر |
سعادت

افسوس! يگانه سواليکه هيچکس نميتواند پاسخي به آن بدهد: سعادت چيست؟
برادلي
چه سعادت بيايد و چه نيايد، آدمي بايد سعي کند خـــــــود را از سعـــــــادت بـــــــي نيــازگــــرادند. ـ ـ ـ ژرژالبوت

غنچه خوشبختي در جاي تاريک و بي صدا و گودي پنهان است
که بسيار نزديک به ماست ما کمتر از آنجا ميگذريم و آن دل خود ماست.ـ ـ ـ موريس مترلينک

من ديده ام که درجه سعادت اشخاص مربوط به اراده و ميل خود آنهاست. ـ لينکين

دنبال سعادت برو، سعادت از تو خواهد گريخت،

با دل و جان بکار خودت بپرداز، وقتت را براي ممقصود بکار بر،

از جادهء خود بيني و شهوت بيني نفس بيرون بيا و دنبال چيزي برو که

از نفس بالاتر است، آنگاه هنگامي که بگذشته ات فکر ميکني،

خواهي ديد که تو خوشبخت بوده اي. ـ ـ ـ پروفيسور جود

فرق بين سعادت و خردمندي اينست که آنکه خود را خوشبخت مي انگذارد

واقعاً خوشبخت است و لي آنکه خود را از همه خردمند تر مي انگذارد از همه
نادانتر است. ـ ـ کولتون

سعادت نتيجه يک زندگاني عقلاني است. ـ ـ

بمحض اينکه از خود ســـــــوال کـــــــردي : من خوشبختـــــــم ــ سعـــــادت

تـــــرا تــرک خــواهد گفت. ـ ـ ـ جان استوارت ميل

راز سعادت در اينست که کاري بتو واگذار شده دوست بداري. ـ ـ آلدوس هکسلي
خوشبختي هرگز هدف من نبوده است من هــــــم مــــانند انشتين احساس

سعــــادتمندي نميکنــــم و نمي خواهم سعادتمند و شادکام باشم.ـ ـ ـ جرج برنادشا

خوشبختي يگانه چيزي است کـــــه مي توانــيـم بي اينکـــــه خــــــود داشته

باشيم ديگران را از آن بـــرخوردار ســـــازيم . ـ ـ کارمن سيلوا

يگانه راه براي افزودن خوشبختي بر روي زمين آنست که تقسيم اش کنيم.ـ پول شرر

خوشبخت کسي است که دم را غنيمت ميشمارد و بخود ميگويد: من

امروزخوشــــــم تــا فردا چـــه پيش آيــــد. ـ ـ درايدن

روي اين زمين سعادت وجود ندارد. ـ ـ ـ ادمون اسپنسر

سعادت نسبي را کسي دارست که در درجه اول با خويش سازگاري داشته باشد و

اين از مشکلترين کارهاست. عامل دوم اينست که با ديگران سازگار باشد و عامل

سوم اينکه با کاري سازگاري داشته باشد. ـ ـ ـ خواجه نوري

بنا کردن عمارت خوشبختي بسيار دشوار و خـراب کردن آن اسان است. ـ ـ بودن شت

سعادت آنست که انسان دنيا را همانطور که آرزوم ميکند ببيند. ـ ـ کورنر

اي مردم چرا سعادت را در خارج ميجوئيد سعادت درون خود شماست. ـ ـ بيوتيوس
بشر خلق نشده است که سعادتمند باشد. ـ ـ ـ دکتر جانسن

هرگاه سعادت در اين جهان بکسي روي بياورد، تصادفاً روي مي آورد ولي اگر

کسي تحصيل آن را هدف قرار بدهد هرگز آنرا بدست نخواهد آورد. ـ ـ هوتورن

به انسان تندرستي و ثــــروت بدهيد او هـــــــر دو را در جستجو سعــــــــادت از

دست خـــــــواهد داد. ـ ـ ـ

دنيا گلي است که گلبرگهايش خيالي و خار هايش حقيقي است. ـ ـ

سعادت حکم ساعت را دارد که هر اندازه ساده تر باشد بهتر کار ميکند. ـ ـ شانفور

افرادي هستند که نورچشمي چانس و اقبالنـــــــد و هــــــر وقت سقـــوط

ميکننــــــد مانند گربه روي دو پا بر زمين مي نشينند. ـ ـ کلتون

در روي زمين سعادتي بالاتر از يک عشق پاک و بادورام متصور نيست. ـ ـ مترلينک
?
سعادت ديگران بخش مهمی از خوشيختی ماست .
رنان

اگر ميخواهي سعادت در کنار تو باشد از آن اجتناب کن . ـ ـ بنيامين فرانکلن
?
هيچکس بدبخت تراز کسی نيست که هميشه خوشبخت است .
هلندی

سعادتمند كسي است كه به مشكلات و مصائب زندگي لبخند بزند .
شكسپير
?

با تقوی و خوبی ميتوان سعادت آفريد .
زنون
هر كس با استعدادهايي خلق شده كه بايد آنها را بكار ببندد .
به كار بستن آنها ، بزرگترين سعادت زندگي هر فرد است

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:45 قبل از ظهر |
راه غلط

يک شب آقا تنها به اين خاطر که مطمئن شود همسرش پشت در منتظر اوست، از سر کار خود دير تر به خانه بر مي گردد. قبل از اين که اين فرصت را پيدا کند که کفش هايش را در بياورد، خانم از او اينچنين پذيرايي مي کند:
خانم: تو واقعا ظالمي، چرا اينقدر دير کردي؟ مي خواستي باز هم از من دوري کني؟ از دست من خسته شدي، نه؟
آقا: صداتو رو من بلند نکن،  دوباره رفتيم سر خونه اولمون، به من ميپري و بعد هم خيلي زود نتيجه گيري ميکني.
خانم: چرا تو مي خواهي مثل يک حيوون با من رفتار مي کني؟ نمي تونستي زنگ بزني بگي براي شام نمياي؟ تو واقعا بي کله هستي.
آقا: (در حاليکه دور مي شود)  دست از سرم بردار، خسته ام، مي خواهم کمي استراحت کنم.
خانم: چرا تو مثل بچه ها رفتار مي کني؟ درسته! کار ديگه اي جز بيرون رفتن از اتاق که بلد نيستي! ميدوني مشکلت چيه؟ انتقاد سازنده رو نمي توني قبول کني.


چه چيز اشتباه است؟
چيزي که خانم بايد بگويد اين است که "نمي توني انتقاد ويران کننده را بپذيري" به خاطر اينکه حرف هايش کاملا مخرب هستند. به جاي اينکه در مورد چيزي که واقعا احساس مي کند با يک راه حل منطقي صحبت کند، او با بدنام کردن آقا، خصومت و خشونت خود را بيرون مي ريزد. اين امر باعث لطمه ديدن همسر مي شود.
زماني که طرف مقابل شما به حالت دفاعي فرو مي رود، راه ارتباط مسدود مي شود و سبب مي شود تا زوجين نتوانند مشکل خود را پي گيري نمايند. بنابراين چه اتفاقي روي مي دهد؟ هيچ کس گوش نمي دهد، خانم همان حرف هاي قديمي را پيش ميکشد و آقا هم تصور مي کند که همسرش يک فرد غرغروست. اما اتفاقي که مي افتد اين است که در اين حالت هيچ کس به ديگري توجه نمي کند.


ذهنيت خود را سامان بخشيد

پيش از صحبت کردن بايد به دقت فکر کنيد. چيزي که اين خانم و آقا بايد بدانند اين است که در ميان انها يک مشکل ارتباطي در حال رخ دادن است.
زمانيکه به اين ادراک دست پيدا کنند، در اين زمان با استفاده از تکنيکي که من در زير به شما معرفي مي کنم مي توانيد کليه مشکلات حل نشدني خود را حل و فصل کنيد.


تقصير تو نيست، مشکل از من است

زماني که مي خواهيد مشکلي را حل کنيد، بايد بدانيد که پيش از هر چيز چگونه ميتوانيد آنرا به درستي انتقال دهيد تا طرف مقابل آنرا به درستي درک کند و راه بحث منطقي را باز بگذارد.
در مثال بالا خانم به جاي اينکه کاري کند که آقا به حالت تدافعي فرو رود و يکدفعه به سمت او حمله ور شود بايد با احترام با او صحبت کند. به جاي آنکه هميشه بگوييد "تو" از ضمير "من" هم استفاده کنيد و يا بگوييد "من، خودم."
اجازه دهيد به جملات "تو" يي که خانم در مثال بالا در مقابل آقا استفاده کرده نگاه کوتاهي بيندازيم:

- تو واقعا ظالمي
- چرا تو با من مثل يک حيوان برخورد مي کني؟
- تو مثل يک بچه رفتار مي کني

خيلي راحت هر کسي متوجه مي شود که چرا استفاده از جمله هاي با مظمون "تو" به طرف مقابل به راحتي آسيب مي رساند. همانطور که ديديد به محض اينکه خانم از اين کلمات استفاده مي کند آقا در مقابل او جبهه گيري کرده و به سخنان او گوش نميدهد.
با استفاده از جملات شامل "تو" شما فرد مقابل را بيرحمانه قضاوت مي کنيد. اگر از "من" استفاده کنيد ديگر نمي توان گفت که شما ديگران را بدون هيچ عذر و بهانه اي در ترازوي قضاوت قرار داده ايد.
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:40 قبل از ظهر |
چه كشيده ام ز هجرت كه كسي خبر ندارد
چه كنم كه سوز و سازم به كسي اثر ندارد
مي ترسم از جدايي روزگار . مي ترسم از سكوت و تنهايي.از اين كه خاطره هاي با تو بودن را به دوش كشم!مي ترسم با دست خود دست و پايم را به زنجير كشم و در سرزمين غريب بي تو با دلي شكسته به انتظار  روزها بكشم و آه كشم چه كنم؟به چه مشغول كنم ديده ودل را كه مدام دل تو را مي طلبد و ديده تو رو مي خواهد .
پروردگارا! از آينه بخواه كه با من مهربان شود از آينه ها بخواه كه غبار گناه را از چهره من بر گيرند. اي نازنين ترين عشق!مقصود دل هاي غمگين و قلب هاي شكسته !در اين شب غمناك در اين سياهي محض با تمام احساس نا چيزم تو را با زبان زاري و شرمساري طلب مي كنم منت بگذار و بنده خويشم بخوان
نازنينا وقتي دلم تنها مي شود وقتي قصه هاي مثل سنگ از آسمان تاريك دلم خيال باريدن دارند فقط با ذكر نام توست كه به ساحل آرامش مي رسم.پروردگارا دوست دارم دست هاي بي نصيب و گناهكارم را به سوي تو دراز كنم . يقين دارم كه دستهاي ناتوانم را به گرمي خواهي فشرد زيرا قتاري ها و شب بو ها به من گفته اند كه تو همه را دوست داري و بندگان زار و گنهكار را از بارگاه كبرياي نمي راني!من چشم به راه مغفرت و عنايتت مي مانم تا هميشه دنيا چون عاشقي كه هيچ گاه از معشوق خويش چشم بر نمي دارد . تا هميشه دنيا تا هميشه عشق تا هميشه بودن.
من تو را تا كهكشانها از زمين تا آسمون ها
دوستت دارم
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:39 قبل از ظهر |
مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:38 قبل از ظهر |

تو شروع آسمونی میدونستم نمیمونی**** چشم تو آخر دنیاست خودت اینونمیدونی ****داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده**** اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیداه**** آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشمای تو****سکوت شیشهء دلم شکسته با صدای تو**** آخ که تموم لحظه هام اسم تو یادم میاره**** گذشته ها گذشته و هیچ کی گناهی نداره**** وقتی با تموم قلبم واسه زندگی میمرم**** تن من میلرزه اما تو رو از خودم میگیرم**** من بی من، من بی تو من از سایه فراری**** میشم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری**** حالا من نه توی غصه نه تو آرزو نه خوابم**** این یک اتفاق سادس چرا دنباله جوابم

 

وقتی که تنهایی میاد سکوت میشه هم سفرم ****غرق خیال تو میشم غم هام رو از یاد میبرم ****خاطره های مردم رو با تو دوباره جون میدم ****حس میکنم پیش منی با تو به ابرا رسیدم**** لحظه لحظه شب من با تو ستاره بارون ميشه ****مثل پرسه های عشق تو کوچه و خیابون میشه**** از نگاه تو به پاکی خدا رسید**** با خیالت راهی شد روشنی فردا رو دید**** وقتی سکوت پر میزنه دلم رو از تو میبره**** تو خلوتم گم میشم و دلم غم هاشو میشموره**** کاشکی تو خواب من بودی حتی خیال من بودی همین واسم غنیمته نمیگم مال من بودی

دختر تنهاي شب
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:36 قبل از ظهر |
 

برخی از انواع گردشگری هستند که شاید تا امروز به گوش ما نخورده باشند یا به عنوان یک نوع مستقل از گردشگری از آن اطلاعی نداشته باشیم. آنچه در زیر می آید برخی از این انواع گردشگری است.

  • گردشگری ماجراجویانه : سفر به منظور انجام کاری مخاطره آمیز مانند سفرهای خطر ناک کوهنوردی

  • گردشگری نیاشناسی : گردشگری و سفر به منظور شناخت شجره نامه و پیشینه نیاکان

  • گردشگری نشسته یا گردشگری مجازی : بدون سفر و حضور فیزیکی به جایی گردشگر مقصد خود را از راه اینترنت، کتاب و مجلات سیر می کند.

  • گردشگری سیاه : گردشگری برای بازدید از محل های حوادث و فجایع یا گروستان ها. اولین کمپانی فعال در این زمینه کار خود را در نیو جرسی آمریکا برای بازدید از محل حادثه هواپیمایی هایدنبرگ شروع کرد.

  • گردشگری افیونی : سفر به منظور تهیه یا مصرف مواد مخدر. ( جالب است بدانید جزیره گوا در هندوستان از مهمترین مقاصد این نوع گردشگری است)

  • طبیعت گردی : همانطور که از اسم آن هویداست گردشگری به منظور بازدید از جلوه های طبیعت با حداقل خسارت به محیط زیست.

  • گردشگری آموزشی : سفر به منظورت تحصیل یا کسب مهارتی خاص. مثلا سفر به یک منطقه برای آشنا شدن با نحوه پخت یک غذای خاص یا کار کردن با یک آشپز معروف.

  • گردشگری سخت: گردشگری که همراه با مخاطرات جانی است.

  • گردشگری قمار: سفر به منظور شرکت در قمار و قمار خانه ها. معروفترین مقاصد این نوع گردشگری در دنیا عبارتند از آتلانتیک سیتی، لاس وگاس، پالم اسپرینگز، کالیفرنیا، ماکائو و مونت کارلو.

  • گردشگری باغبانی : سفر به منظور بازدید از باغ ها و باغچه های زیبای دنیا مانند تاج محل

  • گردشگری میراث فرهنگی: مانند سفر برای بازدید از بناهای تاریخی یا بنا ها ی صنعتی بزرگ

  • گردشگری سلامت : سفر به منظور رهایی از استرس شهر های بزرگ و بازیابی سلامت

  • گردشگری تفریحی : سفر جهت انجام تفریحی خاص یا ملاقات با گروهی که تفریح مورد علاقه شان با شما یکی است.

  • گردشگری خاص : مخصوص معلولین یا بیماران با شرایط خاص

  • گردشگری فرهنگ عامه : سفری که تصمیم آن پس از مطالعه کتابی یا مشاهده فیلمی در مورد مقصد توسط گردشگر گرفته می شود.

  • گردشگری پیوسته : برخی از افراد بسیار ثروتمند برای فرار از مالیات پیوسته در سفر هستند تا مشمول قوانین اقامت در محلی خاص نشوند.

  • گردشگری زیارتی : سفر به منظور زیارت مکانی مقدس

  • گردشگری تنها : سفر به تنهایی

  • گردشگری ورزشی : سفر به منظور انجام ورزشی خاص یا بازدید از یک رویداد ورزشی.

  • گردشگری فضایی : سفر به فضای خارجی زمین.

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:30 قبل از ظهر |
 

 معمولاً هيچكس به ما چگونه دست دادن را ياد نمي دهد

 

اما اگر دقت كرده باشيد خانم ها و آقايان به اشكال متفاوتي دست مي دهند. حتي اين تفاوت ها در شغل ها و شخصيت هاي مختلف و وضعيت هاي روحي متفاوت قابل مشاهده است

هنگامي كه خانم ها مي خواهند احساسات صادقانه خويش را به خصوص در مواقع بحراني زندگي نسبت به خانم هاي ديگر ابراز كنند، با يكديگر دست نمي دهند بلكه دست هاي فرد مقابل را به نرمي در دست هاي خود گرفته و با حالت چهره، همدردي عميق خود را بيان مي كنند. چنين رفتاري در برخورد با آقايان به ندرت اتفاق مي افتد. به نظر مي رسد خانم ها اين رفتار را فقط براي ارتباط با همجنسان خود انتخاب كرده اند. از نحوه دست دادن افراد مي توان بسياري از خصوصيات كلي يا لحظه اي آن ها را با دقت زيادي تشخيص داد!!


كف دست عرق كرده و
خيس نشان دهنده دلهره و نوعي هيجان غير عادي است. اگر كف دست شما زياد عرق مي كند، به احتمال زياد شخصيت نگران و مضطربي داريد. به خاطر داشته باشيد كه اگر اينگونه ايد حتماً دستهايتان را قبل از دست دادن با ديگران خشك نماييد. حتي بعضي بيماري ها نيز در كف دست هاي شما علايمي ويژه ايجاد مي كنند. در بيماري پر كاري غده تيروئيد كف دست ها مرطوب و گرم مي شود و در هنگام اضطراب كف دست ها مرطوب و سردند. سُست و شل دست دادن بيانگر شخصيتي سرد، درونگرا و احتمالاً متكبر است. بيش از حد محكم دست دادن نيز به همين اندازه ناراحت كننده و خارج از عُرف است. به ويژه در نخستين ملاقات ها بايد از هر دوي آن ها بپرهيزيم.
وقتي با كسي دست مي دهيد دقت كنيد كه
دست او روي دست شما قرار مي گيرد يا زير دستانتان؟ اگر كف دست فردي در دست دادن، روي دست فرد ديگري قرار بگيرد، نشان دهنده تمايل تسلط و اعتماد به نفس او و همچنين علاقه به كنترل رابطه از سوي او دارد.

برعكس اگر كف دست فردي زير قرار بگيرد، نشان دهنده تمايل آن فرد به تحت تسلط بودن و واگذاري حق تصميم گيري شخصي به فرد مقابل است. همچنين وقتي فردي در موقع دست دادن دست خود را بالاتر از حد معمول (در حد كمر) قرار داد نشان از تكبر و رييس مابي آن فرد دارد.


اما دست دادن با شغل
افراد نيز ارتباط دارد! به طور مثال بسياري از ورزشكاران هنگام دست دادن نيرو و قدرت خويش را كنترل مي كنند، درنتيجه به آرامي دست مي دهند. هنرمندان چيره دست و ماهر، نوازندگان وجراحان نيز مراقب دست هاي خود بوده و به آن ها حساسند و در محافظتشان مي كوشند.


دست دادن ديپلماتيك
هم خاص سياستمداران است. اين نوع دست دادن به ويژه طي مبارزات انتخاباتي توسط كانديدها و يا ملاقات هاي رسمي سران و وزيران ديده مي شود. شكل معمول آن گرفتن شانه يا بازو با دست چپ هنگام دست دادن است. تهنيت و درود دو دوست قديمي به اين شكل پذيرفتني است، اما براي بسياري از افراد در مواجهه با كساني كه آشنايي چنداني ندارند، اين گونه دست دادن ناخوشايند است. آنان اين امر را به عنوان حركتي تظاهرآميز و رياكارانه تلقي مي كنند، اما هنوز بسياري از سياستمداران به انجام اين عمل اصرار مي ورزند.


همچنين آداب و رسوم
دست دادن در كشورها و فرهنگ هاي مختلف متفاوت است. فرانسوي ها درست مثل ما در هنگام ورود و خروج با يكديگر دست مي دهند. آلماني ها تنها يك بار با هم دست مي دهند. برخي از آفريقايي ها پس از هربار دست دادن، بشكن مي زنند كه حاكي از رهايي و آزادي است. مردم برخي از كشورها هم دست دادن را خوب نمي دانند. امريكايي ها خيلي محكم دست مي دهند كه احتمالاً از رقابت هاي سنگين جسمي مانند كشتي سرخ پوستان نشات گرفته است. پيچيده ترين شكل دست دادن را سياهان امريكايي دارند كه شامل چند عمل پيچيده است.

دست دادن شكل تكامل يافته اي از ارتباط غير كلامي است كه طي ساليان سال به نمادي جهاني در ارتباطات بدل شده است.
مثلاً بالا نگه داشتن دو دست كه دلالت بر همراه نداشتن سلاح دارد، بعدها
به درود و تهنيت و صلح طلبي در ابتداي خوشامدگويي بدل شده است. رومي ها با الهام از اين عمل دست بر سينه مي گذاشتند. آن ها حتي به جاي دست دادن، بازوهاي هم را هم مي گرفتند.


دست دادن امروزي
نشانه اي از خوشامدگويي و پذيرايي است. تماس كامل دو كف دست، بيانگر صميميت و حاكي از يكرنگي و يكي بودن است!!!

 

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:27 قبل از ظهر |

دیدن فیلم جنگ ستارگان با اینترنت ذغالی در ویندوز XP


قصد داریم تا یک ترفند بسیار جالب برای شما معرفی کنیم. با استفاده از این ترفند میتوانید فیلم معروف جنگ ستارگان Star Wars را به شکلی بسیار دیدنی از طریق ویندوز XP و با اتصال به اینترنت ببینید. در این ترفند نیازی به اینترنت پر سرعت نیست ، بلکه با استفاده از همین اینترنتهای ذغالی خودمان نیز میتوان این فیلم را مشاهده کرد. تا انتهای ترفند را بخوانید تا متوجه این ویژگی بشوید!

بدین منظور:
از منوی Start وارد Run شوید.
اکنون عبارت TELNET را در آن وارد کرده و Enter بزنید.
در صفحه باز شده ابتدا کلید o را زده و Enter کنید. (دقت کنید اُ انگلیسی)
اکنون عبارت towel.blinkenlights .nl را تایپ نموده و Enter بزنید.
چند ثانیه صبر کنید... اکنون میتوانید فیلم جنگ ستارگان را به طور جالب و دیدنی مشاهده کنید!

*******************

فوت و فن کلیدهای میانبر در هنگام استفاده از اینترنت


قصد داریم تا به شما 10 نوع فوت و فن استفاده از کلیدهای میانبر را هنگام استفاده از اینترنت به طور کلی معرفی کنیم. این نوع کلیدها تمامی برنامه های کاربردی که شما هنگام استفاده از اینترنت به آنها مراجعه میکنید را شامل میشود. لازم به ذکر است که این کلیدها به طور محسوسی باعث صرفه جویی در وقت شما و همین طور حرفه ای شدن شما در هنگام کار با رایانه میشود.


1. ورق زدن صفحات اينترنت در Explorer
اين دستور در سيستم فايل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند.شما براي ورق زدن صفحات در اينترنت، لازم نيست که حتماً از ماوس استفاده کنيد، بلکه توسط کليدهايAlt و مکان نماهاي (Cursor) چپ و راست، اين عمل بسيار آسانتر خواهد بود.

2. باز کردن پنجره اي جديد در Explorer
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز9X، ME، NT و 2000 عمل مي کند. به طور معمول، اگر بخواهيد لينکي را که در يک صفحه اينترنت قرار گرفته، باز کنيد، روي آن کليک راست ماوس را فشار مي دهيد و از منوهاي آن فرمان Open in new window را انتخاب مي کنيد. ولي روش و دستور سريعتر براي اين کار وجود دارد: ابتدا کليدshift را فشار دهيد و بعد کافي است که رويLink مورد نظر، يکبار کليک کنيد.

3. بالا و پايين کردن سريع صفحات اينترنتي
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند. براي اينکه بتوانيد صفحه اي طولاني را در اينترنت بالا و پايين کنيد، كافي است كه فقط كليد Space را فشار دهيد و براي اينكه بتوانيد دوباره به بالاي صفحه برگرديد، ابتدا کليد Shift و سپس کليدSpace را فشار دهيد.

4. حرکت در صفحات متعدد باز شده اينترنتي
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند. شما سايت هاي متعددي را باز کرده ايد و مرتباً در بين اين صفحات در رفت و آمد هستيد. اگر شما ابتدا دکمهAlt را گرفته و سپس كليدTab را فشار دهيد، مي توانيد سايت مورد نظر خود را انتخاب کنيد. با هر بار فشار كليدTab ، در بين صفحات باز شده در حرکت خواهيد بود. اگر شما اين کليدها را رها کنيد، ويندوز، آن صفحه اي را که مارک زده شده است، باز مي کند.

5. مارک زدن لغات يا پرش از روي آنها
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند. با فشردن همزمان کليدهايCtrl و مکان نماهاي چپ يا راست، از روي يک لغت به سمت چپ يا راست، از روي يک لغت به سمت چپ يا راست جهش مي کنيد. اگر همزمان کليدShift را نيز فشار دهيد، با اين کار کلماتي که از روي آن پرش کرده ايد، مارک دار مي شود.

6. باز کردن صفحه مشخصات يک فايل ( Properties )
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند. شما مي خواهيد سريع و بدون هيچ مشکلي اطلاع حاصل کنيد که حجم يک فايل چه قدر است؟ براي اين کار شما ديگر احتياجي نداريد که ابتدا دکمه سمت راست ماوس را فشار دهيد و بعد در پايين پنجره باز شده Properties را انتخاب کنيد. راه آسانتر براي شما اين است که دو کليدAlt وEnter را همزمان با هم فشار دهيد. پس از آن، صفحه Properties باز مي شود.

7. Zoom کردن به وسيله چرخ ماوس
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند. كليدCtrl را فشار داده و نگه داريد و همزمان چرخ ماوس را بچرخانيد، صفحه اينترنتي خود راZoom مي کنيد اگر چرخ را به سمت بالا بچرخانيد، صفحه، کوچکتر مي شود و اگر به سمت پايين بچرخانيد، صفحه، بزرگتر مي شود . اين عملکرد در همه کاربردهايOffice و Internet Explorer قابل اجراست.

8. آيكون Internet Explorer برروي صفحه اصلي کامپيوتر(desktop)
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند. آيكون Internet Explorer بر روي Desktop کامپيوتر، يک اتصال و ارتباط معمولي و پيش پا افتاده نيست. بلکه يك عملکرد ويژه، شبيهWorkplace يا محيط شبکه (Network place) است. با کليک راست ماوس بر روي اين آيكون، به طور مستقيم به قسمت Properties هدايت مي شويد و از آنجا به طور مستقيم به Options Internet دسترسي خواهيد داشت.

9. پر کردن فرم در اينترنت
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند. شما مي توانيد درInternet Explorer (نسخه 5 به بالا) وارد منويTools و سپس Internet Options شويد. پس از آن، وارد Content شده و در آنجا توسط ورود به قسمتAuto complete قادر خواهيد بود که محتويات فرم را ذخيره کنيد. اگر بخواهيد اين فرم را پاک کنيد، پس از ورود به قسمت Auto complete، با انتخاب دستور Clear Forms قادر به انجام اين کار خواهيد بود.

10. بستن پنجره جديد
اين دستور در سيستم عامل هاي ويندوز 9X، ME، NT، 2000 و XP عمل مي کند. عمل بستن پنجره جديد بدون ماوس نيز امکان پذيراست به اين ترتيب كه با فشار دادن کليدهاي Alt وF4 به صورت همزمان، مي توانيد پنجره جديد را ببنديد.

*******************

کليه ي مطالب بالا از وب سايت ترفندستان ميباشد

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:22 قبل از ظهر |
 

*به يکی گفتم «صدق برترین رندی است ».او در دلش گفت «عجب !پس برای برداشتن کلاه کسی بهتر است که با او رو راست باشيم ».

 ****

*در جمعی گفتم «خود شناسی ، خداشناسی است».پس از چند روز با کمال حيرت متوجه شدم که همه افراد آن جمع در ميان مردم دعوی خدايی می کنند .

****

*درويشی را گفتند که اين همه افيون تو را چه کار آيد ؟گفت : مردان حق چون به عرش رسند پايشان را به چنين زنجيری بندند مبادا که فرو افتند و بر فرشی پايشان بشکند!!

****

*مفسّر کبيری را پرسيدند که برای قوم عجم چرا تفسير قرآن به عربی ميکنی ؟ نگاهی به آسمان نمود و

 گفت :هزار نکته باريکتر ازمو اينجاست.

 ****

*از يکی پرسيدند :چرا سيگار می کشی ؟گفت :بيش از این شهامت ندارم . پرسيدند : اگر شهامت می داشتی چه می کشيدی ؟گفت :نعره!

 ****

*از حکيمی پرسيدند که چرا پيروان هر انديشه ای بزرگترين تحريف کنندگان آن انديشه اند. گفت :چنين نيست . بلکه هر انديشه اي ذاتأ ضد خودش می باشد.

 ****

*از يک انقلابی و آزاديخواه حرفه ای پرسيدند :اگر همه ملل جهان آزاد و سعادتمند شوند آنگاه چه خواهی کرد ؟پاسخ گفت :خود کشی !

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |
 

شركت توشيبا كارت حافظه 8 گيگابايتي به بازار مي‌دهد

سال ميلادي آينده كارت حافظه از نوع "اس‌دي" با گنجايش ‪۸ گيگابايت به بازار خواهد داد.

به گزارش بخش خبر شبكه فن آوري اطلاعات ايران، از ایرنا، كارتهاي حافظه "اس‌دي" هم‌اكنون در گستره وسيعي از تجهيزات الكترونيكي نظير گوشي‌هاي موبايل، دوربينهاي عكاسي و فيلمبرداري ديجيتال و همچنين رايانه‌هاي جيبي مورد استفاده قرار مي‌گيرند

 كارت حافظه جديد و ‪ ۸گيگابايتي "توشيبا" مي‌تواند با ابعادي مشابه ابعاد يك تمبر پستي، دو هزار ترانه موسيقي با فرمت "ام‌پي‌تري" و يا دو هزار و ‪ ۵۰۰عكس با كيفيت ‪ ۶مگاپيكسل را در خود جاي دهد.

نكته مهم در مورد كارت حافظه "اس‌دي" جديد شركت "توشيبا"، امكان نوشتن اطلاعات در آن با سرعت شش مگابيت در ثانيه است. توانايي ثبت اطلاعات با اين سرعت بدان معناست كه مي‌توان در يك دوربين فيلمبداري ديجيتال، تصاوير ثبت شده را به جاي ضبط روي نوار مستقيما روي كارت حافظه ثبت كرد.

هم‌اكنون استانداردهاي مختلفي از كارتهاي حافظه در گوشي‌هاي موبايل، دوربين‌هاي ديجيتالي و ساير تجهيزات الكترونيكي قابل حمل مورد استفاده قرار مي‌گيرند كه از جمله مهمترين آنها مي‌توان به كارتهاي "اس‌دي"، "ام‌ام‌سي مايكرو"، "ميني اس‌دي"، "اس‌دي‌اچ‌سي" و فرمت جديد "مايكرو اس‌دي" كه توسط خود شركت "توشيبا" ابداع شده، اشاره كرد.

                                          ***********************

 شارژ بی سیم تلفن همراه ممکن مي شود

به گفته یک متخصص آمریکایی شاید روزی فرا رسد که شما بتوانید لپ تاپ یا تلفن همراه خود را بی آنکه به پریز برق متصل کنید ، شارژ کنید.

به گزارش بخش خبر شبكه فن آوري اطلاعات ايران، از خبرگزاری سلام، اما به گفته بعضی ها در مسیر استفاده از اين شیوه انتقال نیروی موانع زیادی قرار دارند ولي زمانی که چنین امری تحقق یابد دیگر ما باید با سیستم هاي فعلي انتقال نيرو خداحافظی کنیم.
پروفسور"مارین سولجاسیچ" از موسسه فنی ماساچوست ، نتایج تحقیقات و دستاوردهای کاری گروه خود را در نشستي که در هفته گذشته در سانفرانسیکو برگزار شده بود ، ارائه کرد.
امروزه انتقال انرژی به صورت بي سیم نظیر انتقال انرژی نور از خورشید به عنوان انرژی و نیروی خورشیدی و همچنین انتقال امواج مایکروویو از دستگاه های فرستنده به منظور برقراری ارتباط مخابراتی هریک به ترتیب مقدار کم و سطح پائینی از انتقال انرژی را شامل می شوند.
این درحالی است که شارژ دستگاه هایی نظیر لپ تاپ ها انتقال مقدار زیادی انرژی را اقتضا می کند واگر این میزان انرژی بدون استفاده از یک سیم هادی انتقال یابد می تواند هر موجود زنده ای را که در مسیرش قرار داد ، بسوزاند.

پروفسور سولجاسیچ اعلام کرده که وی یک راه جدید انتقال نیرو را کشف کرده که با استفاده از آن فقط دستگاه هایی که مورد شارژ قرار می گیرند انرژی مذکور را کسب کرده و به این ترتیب هیچ خطری انسانها را تهدید نمی کند. در این روش به جای استفاده از تشعشع رایج و متداول وی قصد دارد که بخشی از میدان الکترو مغناطیسی که هیچ تشعشی را در بر ندارد مورد استفاده قرار دهد.
به گفته وی، دستگاه ها می توانند با فرکانس میدان مغناطیسی مذکور تطبیق داده شده و به این ترتیب به عنوان بستری برای دريافت تمام مقدار انرژی که فرستنده ارسال می کند عمل کنند.

                                           *********************

 مقصر محقق نشدن اينترنت پرسرعت در كشور كيست؟

 

شركت‌هاي ندا يكي از مشكلات خود را براي ارائه‌ي اينترنت پرسرعت محدوديت در اختصاص فضاي لازم از سوي مخابرات استان‌ها اعلام مي‌كنند، اين در حالي است كه مدير عامل مخابرات استان تهران اخيرا اعلام كرده كه شركت‌ مخابرات استان‌ها تعهدي براي واگذاري فضا ندارند، اما قرار بوده و هست تا جايي كه امكان دارد به شركت‌هاي PAP كمك كنند.

به گزارش خبرنگار ارتباطات خبرگزاري دانشجويان ايران (ايسنا)، مدير يك شركت ندا (PAP)، در اين باره معتقد است كه آماده نبودن شبكه‌ي مخابراتي براي ارايه‌ي امكانات به شركت‌هاي PAP باعث شده تا اينترنت پرسرعت در كشور تحقق پيدا نكند، انتقال داده‌ها بين شهرها در انحصار مخابرات است، اما به دليل ضعيف بودن ساختار، شركت مخابرات آمادگي ارايه‌ي خدمات به شركت‌هاي PAP را ندارد.

به گفته‌ي حميدرضا كميليان، مخابرات استان تهران در فاز اول، مجوز راه‌اندازي سرويس ADSL را در محل‌هايي داده است كه سود اقتصادي ندارد و اين امر ضربه‌ي زيادي به شركت‌ها وارد مي‌كند.

اما محمد روح‌اللهي - مديرعامل مخابرات استان تهران - درباره‌ي نقش مخابرات در قبال عملكرد شركت‌هاي ندا براي ارايه‌ي اينترنت پرسرعت به خبرنگار ايسنا اظهار كرد: در حال حاضر شركت مخابرات استان تهران، در 47 مركز مخابراتي به شركت‌هاي ندا امكانات داده است و اين مراكز مهم‌ترين مكان‌هاي تهران به شمار مي‌آيند.

او تاكيد كرد: شركت مخابرات تهران بناي همكاري با PAPها را داشته و دارد اما در يكسري از نقاط خود مخابرات استان تهران با مشكل فضا مواجه بود كه شركت‌هاي PAP به خوبي مي‌دانند و قبلا به آن‌ها اعلام شده است.

او با اشاره به اين كه برنامه‌ي مخابرات با PAP‌ها اين بوده كه آن‌ها در بيرون نسبت به تهيه‌ي فضا اقدام كنند و ما تنها وظيفه داريم آن‌ها را به شبكه وصل كنيم، خاطر نشان كرد: هيچ تعهدي از طرف وزارت ارتباطات و مخابرات به شركت‌هاي ندا براي در اختيار گذاشتن فضا داده نشده است اما در عين حال كمال همكاري به عمل آمده است.

به گفته‌ي وي اگر در حال حاضر نسبت به واگذاري ADSL در تهران اقدام كرده‌اند عمدتا در نقاطي بوده كه مراكز مخابراتي استان تهران به آن‌ها فضا داده‌ است؛ به عنوان نمونه منطقه‌ي دو، شش و هشت كه از نقاط مهم تجاري تهران هستند و بيش از 70 درصد مراكز فضاي لازم را در اختيار آن‌ها گذاشته‌اند.

اما رضا كيوان - نايب رييس اتحاديه‌ي الكترونيك كرج - گفت: نبود امكانات لازم جهت قراردادن دستگاه‌هاي مورد نياز در مراكز مخابراتي از معضلات اصلي راه‌اندازي نشدن سرويس اينترنت پرسرعت در كشور است و تمام معضلات اين بخش تنها به دست شركت مخابرات رفع مي‌شود، چراكه بسياري از خطوط قديمي در سطح اين شهر، به صورت PCM است و با اين خطوط نمي‌توان سرويس ADSL راه‌اندازي كرد.

اما - ناصرعلي سعادت - مدير يكي از شركت‌هاي ارايه‌كننده‌ي خدمات اينترنت به ايسنا گفته بود: قرار بود تا شركت‌هاي PAP، ارتباطات سازمان‌ها از جمله اينترنت پرسرعت را برقرار كنند، اما اين شركت‌ها به دليل مشكلات اجرايي نتوانستند داخل تهران را نيز كامل پوشش دهند و از طرفي برخي نقاط به دست مخابرات استان‌هاست و شركت‌ها نمي‌توانند ارتباطات پرسرعت را در داخل شهر به مردم ارايه كنند.

به گزارش ايسنا اخيرا در جلسه‌ي رييس سازمان تنظيم مقررات و ارتباطات راديويي با شركت‌هاي عرضه‌كننده‌ي خدمات اينترنت - PAPها - به آن‌ها ابلاغ شد كه تا پايان سال 85 بايد 463 هزارو 885 پورت پرسرعت را در كشور اجرا كنند.

در اين جلسه به 11 شركت ندا كه در كشور فعاليت مي‌كنند ابلاغ شد كه هر يك از شركت‌ها بايد براي انجام تعهدات خود طبق برنامه از اين ماه چيزي حدود هشت هزارو434 پورت ADSL واگذار كنند و اگر نتوانند به تعهدات خود عمل كنند اين موضوع به سال آينده منتقل مي‌شود.

در اين جلسه كه نمايندگاني از شركت مخابرات ايران و مخابرات استان تهران نيز حضور داشتند به اين شركت‌ها تاكيد شد تا در اين زمينه هرچه سريع‌تر اقدام كرده و هر گونه مشكلي را به سازمان منعكس كنند.

                                                  **********************

 

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:8 قبل از ظهر |
 

درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي ..


روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته.اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرز عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي.ولي هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت.مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي افريند. بگذار قاصدک خيالت رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد.
دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي.

مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است.

اين درد دلي بود با شما براي همه آنهايي که زخمي عشقند و اميدوارم مرهمي براي قلب هاي بزرگ و عاشق شما بوده باشم.

 

سها----- به اميد روزهای .......
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 10:58 قبل از ظهر |
 

بچه ها مي شه به سؤال من جواب بدين؟؟؟
همه بيتابِ آن اند كه دوستشان بداريم.همه كودكانه صدا مي زنند
مرا نگاه كن!بعضي از آدم ها سرد و مفيدند.آنها مسخ شده اند.
سُربي اند.براي آنها حساب و كتاب، مهم تر از عشق است.
آيا كساني نيز وجود دارند كه واقعا عاشق باشند،يه عاشق حقيقي!
عشقي بدون خيانت؛نفرت؛ريا و از همه مهم تر بدون دروغ.
عشقي كه پايه آن بنا شده باشه بر مبناي صداقت و خود عشق.
عشقي دورازماديات.عشقي كه اسير زمان نباشه.
حتماً با خودتون فكر مي كنيد كه من حتما تو عشق شسكست خوردم
كه اينا رو نوشتم؛نه، من فقط به اطرافم قشنگ نگاه كردم.خواستم
فقط يه جوابي واسه سؤالم پيدا كرده باشم....
 
دوستدار همه ي شما:
علی

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 10:56 قبل از ظهر |
شما می تونيد نظرات و پیشنهاد های خودتون رو به آدرس ايميلی که در آخر سرگذشت اومده بفرستيد

 

سلام منم میخوام مثل بقیه داستان خودمو بنویسیم تا هم درد و دل کرده باشم و هم اگر به درد کسی بخوره از تجربه من استفاده کنه.

من ساناز هستم الان 21 سالمه دقیقاً زمستون 79 بود که من به همراه خانواده خودم و خانواده دوستای خانوادگی مون رفتیم آبعلی، تو اون زمان سرم به کار خودم مشغول بود یعنی تو قید و بند دوستی اونم با جنس مخالف نبودم . من همراه دخترا که یکیش هم سن خودم بود همراه شدیم که جلوتر از بقیه بریم بالای کوه که اون بالا برف بازی کنیم و بگردیم خانواده ها هم عقب تر از ما، ما رو همراهی می کردند وقتی رسیدیم اون بالا ملیکا که همسن خودم بود همش دنبال یه سوژه بود که بشه با یکی دوست بشه اتفاقاً دوتا پسر که یه خرده از ما فاصله داشتن روی یه سخره نشسته بودند رفته بودند تو خط ما که ملیکا خیلی خوشحال شد به هر طریقی هم بود می خواست یه ارتباطی با اونا برقرار کنه که آخرشم موفق شد و یکی از اون پسرا که اسمش مهدی بود اومد و شماره رو به ملیکا داد ولی چون دید شماره رو ملیکا گرفته و ملیکا هم خیلی خوشحال بود که با یه نفر دوست شده بعد از اینکه ما چند قدم رفتیم مهدی منو صدا کرد که با من کار داره تازه اونجا بود که ملیکا فهمید که اشتباه شده و ناراحت شد ولی چون اصلاً برای من مهم نبود خیلی بی اهمیت به قضیه برخورد کردم حتی نفهمیدم که چقدر ملیکا حرصش گرفته که بعدها مهدی به من گفت. خلاصه ملیکا شمار رو داد به من و گفت که من اصلاً نمی خوامش و از این حرفا . یه یک ماهی از اون قضیه گذشت ملیکا ازم پرسید که تماس گرفتم یا نه منم گفتم نه اما بعدش وسوسه شدم که زنگ بزنم زنگ زدن من شروع یه دوستی بود ، یه دوستی که همش همراه بود با کلمه های قشنگ از مهدی و منم بی اهمیت به این کلمه های قشنگ . من چون خانواده راحتی نداریم یه روز مامانم فهمید و من از اون به بعد تحریم شدم طوری که دیگه حتی به مهدی یه زنگ کوچولو هم نزدم مهدی شماره خونه ما رو داشت و تندتند خونه ما زنگ می زد ولی من دیگه حاضر نبودم و نمی خواستم ونمی تونستم باهاش حرف بزنم فقط در پی این بودم که یه جوری اعتماد مامانم رو جلب کنم تو این زنگ زدنای زیاد مهدی که فقط مامان من می دونست که مزاحمای وقت و بی وقت ما کیه مجبور شدم قضیه رو به خالم بگم که بهش زنگ بزنه و بگه دیگه زنگ نزنه دیگه از اون به بعد خاله من شده بود پیغام گیر مهدی به خالم التماس می کرد که به من بگه یه زنگ فقط بهش بزنم حتی خط های موبایلشم عوض می کرد شماره جدیدشو به خالم می داد که من بتونم پیداش کنم بعد از یک سال شایدم بیشتر من بهش زنگ زدم دیگه من اعتماد مامانمو جلب کرده بودم و دیگه دوستی مون شد پنهانی این دوستی های پنهانی چندین بار هم سوتی داشت و باعث می شد من از طرف مامانم کلی سرزنشو دعوا بشم ولی ما بازم با هم موندیم مامانم وقتی دید ما خیلی به دوستیون اصرار می کنیم مهدی رو خواست ببینه وقتی باهاش صحبت کرد ازش خواست که آدرسشو بده که یکی رو بفرسته برای تحقیق که ببینه این آدم کیه که من انقدر دوستش دارم وقتی رفت تحقیق بهش گفتن که مهدی رو یه بار تو خونه با یه دختر گرفتنش ولی من چون دوستش داشتم باور نکردم یعنی منو قانع کرد که با کسی جز من نیست از اون به بعد من یه خرده بهش بی اعتماد شدم یعنی می دونستم با کسی جز من حرف می زنه ولی نمی دونم چرا باهاش بودم آخه مهدی خیلی کارا می کرد اونا خونشون نیاوران بود خونه ما هم شرق تهران خیلی وقتا تمام کاراشو ول می کرد و میومد دم خونمون که منو فقط یک دقیقه ببینه من اونو یه عاشق می دیدم یه عاشق همیشگی ، اونا از خانواده مومنی بودن مهدی خیلی به من میگفت که من چادر سرم کنم به خاطره خانوادش منم یه چند وقتی سرم کردم ولی دیگه سرم نکردم من تو این مدت دوستی مون عشقمو به طور پنهانی بهش نشون می دادم سال 83 بود که مامان و مادربزرگش اومدن خونه ما که منو ببینن که ببینن این کیه که اسمش تو دهن مهدی و ساناز ساناز می کنه اومدن دیدن ، خوششون اومد ولی به خاطره اینکه بابام نمی خواست فعلاً منو شوهر بده دیگه نیومدن ولی منو مهدی همچنان باهم بودیم یعنی اون می گفته من اصلاً بدون تو نمی تونم باشم دیگه از اون به بعد بودکه دردسرای ما شروع شد دیگه اگه تا قبل مامان من مخالف بود دیگه خانواده اونا هم مخالف شدن به مهدی می گفتن اگه می خوای زن بگیری دختر هست چرا ساناز. ولی اون قبول نمی کرد من خودمم بهش گفته بودم که موندن ما فایده نداره ولی اون اصرار می کرد جلوی من گریه می کرد از عشقش به من می گفت و می گفت تا یه سال دیگه تحمل می کنه این حرفا مال تابستون 84 بعدش اگه خانوادش نیان خودش میاد . من دیگه داشت باورم می شد با حرفاش با اشکایی که برام واقعاً می ریخت اما بعد از یه مدت دیگه داشت اخلاقش بر می گشت یه بارم به من گفت چادر سرت کن تا اگه خانوادم به چادر خواستن گیر بدن می گم این چادرم سرش می کنه ولی من گوش نکردم خیلی دوستش داشتم ولی گوش نکردم بعد از یه مدت دیگه اخلاق مهدی داشت تغییر میکرد یه روز سر یه قضیه کوچیک که شاید اگه قهر می کردیم قهر 2 ساعته بود شایدم کمتر شایدم اصلاً قهری به وجود نمیومد یه بهانه شد برای مهدی که بخواد برای همیشه منو ترک کنه . مهدی من ، مهدی من ، منو ترک کرد منو ترک کرد و رفت دقیقاً اوایل آبان ماه 84 بود که دیگه ندیدمش هر چی زنگ می زدم التماسش می کردم گریه می کردم میگفتم هرچی بگی گوش می کنم قبول نمی کرد روز تولدم که 4 آذره همه بهم تبریک گفتن غیر از مهدی خیلی منتظرش موندم منتظره یه تلفن کوچیک که بگه تولدت مبارک همین نه بیشتر ولی زنگ نزد دیگه داشتم نابود می شدم اصلاً نفرینش نکردمو نمی کنم ولی یه روز زنگ زدکه نفرینتو پس بگیر من یه تصادف خیلی شدید کردم آسیب دیدم ولی من گفتم من نفرینت نکردم از من طلب بخشش نکن از خدا بخواه ببخشدت ، دیگه بعد از اون من همش بهش زنگ می زدمو التماس میکردمش اونم همش غرورمو می شکست و منوخورد میکرد دیگه نابودم کرده دیگه بعد از یه مدت شروع کرد به گفتن اینکه من زن گرفتم خلاصه من باورم نمی شد خلاصه گذشت تا اردیبهشت 85 یه روز به من زنگ زد عین همیشه باهام حرف زد انقدر خوشحال شدم فکر کردم مهدی من برگشته پیشم بهم گفت یه روز باهات قرار می زارم کارت دارم یه روز زنگ زدو منم رفتم ؛ رفتم ازم حلالیت می طلبید عکس زنشو بهم نشون داد شناسنامشو که اسم یکیه دیگه اون تو نوشته شده انقدر گریه کردم گفتم آخه چرا آخه چرا با من این کارو کردی فقط می گفت یادته منم چقدر اشک می ریختم من به خاطر چادر بود که رفتم .

مهدی من واقعاً دلم برات تنگ شده ، منو داغون کردی ، خردم کردی ، عشقت هنوز تو قلبمه ، من هیچوقت هیچ ادعایی از عشقتو نداشتم ولی می بینی من پای بند تر از تو موندم ، می بینی من هنوز نتونستم کسی رو تو این قلبم راه بدم چه برسه ازدواج کنم یعنی دیگه نمی تونم کسی رو تو قلبم راه بدم دیگه نمی تونم به کسی بگم دوستت دارم، مهدی خیلی در حقم نامردی کردی ، خدایی هم هست مطمئن باش همیشه روزگار این طور نمی مونه یادته آهنگ علی دانیال ، هرگز هرگز بی تو نمی خندم بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم یادته این آهنگ ما بود یادته روزی هزار بار گوش می دادی و اشک می ریختی که چرا از من دوری یادته می گفتی من به این آهنگ عمل می کنم ، حالا چی می بینی تو به آهنگ عمل نکردی دروغ میگفتی ، اون اشکات دروغ بود نمی دونم چرا اشک می ریختی اون اشکات هیچوقت به خاطره من نبوده ، می بینی تو ، تو این بازی باختی .

قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگریم

قول می دم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم

قول می دم وقتی که نیستی پای عشقتو نسوزم

قول می دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

ولی من به هیچ کدوم از قول هام عمل نکردم

می دونی که خیلی خستم

می دونی دلم گرفته

می ونی دوریت عذابه

می دونی گریم گرفته

می دونم بر نمی گردی

می دونم رفتی که رفتی

دروغ بود هرچی می گفتی  می دونم

همیشه تو مهربونی

واسه این قلبه شکسته

واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

دیگه از آخر غصه حتی یه لحظه نمونده

 

ممنون که به حرفام گوش دادين .

قربان شما ساناز

 

آدرس ايميل برای ارسال نظرات

http://us.f349.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=sanaz13652002@yahoo.com

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 10:52 قبل از ظهر |
يه عكس جالب 
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1385/09/06 و ساعت 3:39 بعد از ظهر |
چطوري دلمون اومد / با ابروي يه دختر / ما بازي کنيم / که زندگيش بشه مختل …

به دنبال وقايعي که اخيرا در مورد زهرا امير ابراهيمي اتفاق افتاد دو خواننده جوان به منظور همدردي با وي و در انتقاد از آناني که در اين زمينه به هر نحو عملکردي غيرقابل قبول داشته اند، ترانه اي تکان دهنده و حزن انگيز به سبک رپ را تنظيم کرده اند و از طريق اينترنت در دسترس علاقمندان قرار داده اند. اين ترانه را میتوانید از اینجا دانلود کنید

متن کامل اين ترانه تکان دهنده به شرح زير است. اميدواريم با خواندن آن بيشتر به خود بياييم….

هيشکي نگفت يه دختره

تنها تو اين شهر شلوغ

بين نگاه هرزه

مردم سرتاپا دروغ

چه حالي داشت وقتي همه

آرزوهاش مرده بودن

وقتي که دست هاي پليد

آبروشو برده بودن

هيشکي نفهميد چي کشيد

وقتي که مرگشو مي ديد

توي هجوم نعره ها

هيشکي صداشو نشنيد

بدون دروغ نيست

اين حرف ها داره صحت

همه ماها شديم

يه مار چهار و سه خط

ماييم وارث درد

ماييم باعث مرگ

غيرت ايراني ها رو

صاعقه زد

حرف ها بحث ها

رفت روي اعصاب

شد کابوس برگ

کم کم خواست به صدا دربياره ناقوس مرگ

دختر ايراني ناموس تو ناموس من

چرا کاري کرديم خودش بره به پابوس مرگ

چطوري دلمون اومد

با ابروي يه دختر

ما بازي کنيم

که زندگيش بشه مختل

تو کنج اتاق

تکيه داده اون تنها

خدا اشکو به اون

هديه داده بود شبها

ولي حالا شب و روز

چشم ها تشنه اشک

طوري که ديگه تموم شده بود

چشمه اشک

گقت به خدا

اي خداي من

فقط يه خواهش

به من بگو همه اينها فقط يه خوابه

ولي خواب نيست

دخترک بيدار بود

دخترک بازيچه جماعت بيکار بود

بيمار شد

از تهمت هاي کثيف و نابجا

اي خدا بده دخترو از دسيسه ها نجات

پس کجا رفته

غيرت مرداي اين شهر شلوغ

تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ

بيمار شد

از تهمت هاي کثيف و نابجا

اي خدا بده دخترو از دسيسه ها نجات

تا به حال همچين بلايي سرت نيومده

که اگه بياد مي گي بلا از اين بدتر اومده؟

ولي کدوم ما جامونو گذاشتيم جاش

که ببينيم چي مي کشه

ما هم بسوزيم پاش

کاش ياس مي مرد همچين روزي نبود

که غيرت بميره به دست يه خنجر عمود

خنجر به دست يکي بود

ماهمکارشيم

که توي جهنم

ما هم با اون هم بالشيم

خطاب به اون پسر

که چقدر مي توني کثيف باشي

کاري که تو کردي بدتر بود از اسيد پاشي

تو که حاضری خود را بکشی واسه حسین
تو که محرم، سیاه رو می‌پوشی واسه حسین
حسین گفت اگه دین نیست
باشیم آزاد مرد
نه واسه یه سی‌دی کثیف کنیم بازار رو گرم

اون دختر زحمتها کشيد

تا به شهرتي رسيد

واسه لذت بردن از اسمش

يه مهلتي بديد

گفتيد صحبتي جديده

نوبت همينه

با سرعتي عجيب

چه تهمتي زديد

پس کجا رفته

غيرت مرداي اين شهر شلوغ

تموم شهر پر شده از مردم سر تا پا دروغ

الکي تبصره نزن

خودتو تبرئه کني

تو عقل داشتي

خود تو رهبر خودي

ولي دونسته خودت رفتي عقب گناه

پس بشين تو منتظر غضب خدا

ولي نه، ماهي رو هر وقت که از آب بگيري تازه است

پس بدون که راه براي برگشت باز هست

بايد راه بست به تبليغ بيشتر

و سعي کرد براي تبديل خويشتن

به انسان واقعي

با همه صفات

با انصاف و واقع بين

حاضر واسه دفاع

مي گم به اونهايي

که واسه باقي حرف تشنه ان

شک نکن تو همين حالا سي دي رو بشکن

 

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1385/09/02 و ساعت 5:29 بعد از ظهر |
[میگویند :
 "لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.
 سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ، داوینچی پس از مدتها جست وجو ، جوان شکسته ، ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ! ازدستیارانش خواست تا اورا به کلیسا آورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.
 گدارا که نمی دانست چه خبراست به کلیسا آوردند. دستیارانش او را سرپا نگه داشتند و درهمان وضعیت داوینچی از خطوط بی تقوائی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.
 وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی ازسرش پریده بود ؛ چشمهایش را باز کرد و نقاشی را پیش ریش دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :
"من تابلو را قبلا دیده ام !!!"
 داوینچی شگفت زده پرسید :
 کجا ؟!
 جوان ژنده پوش گفت :
 "سه سال پیش ، قبل ازینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه همسرائی آواز میخواندم ، زندگی پراز رویائی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد که مدل نقاشی چهره "عیسی" شوم !!!!] 
 مطمئنم که اگر قبلا این حکایت را نشنیده باشی ، توهم ماتت برده ! . اگرم هنوز میخوای با ادامه بهونه گیری هات ، چیزهای بدیهی زندگیتو انکار کنی ؛ دیگه نتیجه گیری دقیق نکردن از این داستان و امثال اون ، جز یه اتفاق کاملا تصادفی شمردنش ، یه امر طبیعیه !
 هنوز میخوای منکر وجود حکمت رحیمانه حضرتش باشی ، خودت میدونی . من اصلا قصد ندارم با کسی و برای تغییر عقیده و موضع دادن کسی قصه بگم ، شعر ببافم و یا از اوقات باارزش همسفرانم که میتونه خاطره انگیزترین لحظات باهم بودن و رقم بزنه ، هدر بدم که : فلان شخص دوست نداره با خدا (که در حقیقت آشتی خود با درون و ذات مقدس الهی گونه ای که به رسم بنده نوازی درون قلب آسمونی تک تک ما گذاشته ست) ارتباط صادقانه بذاره. 
آقا به من مربوطه که تا چه حد میتونم این رسالت سخت و سنگین و نفس گیر و درعین حال شیرین رو ایفا کنم ، ولی تحمیل زورکی عقیده ای که به ضم من صحیح و درسته ، اصلا درست نیست ، که بدتر، دخالت در امور شخصی دیگران محسوب میشه.
اینو فراموش نکردی که ؛ "خلیفه الله" هستی ! یادت هست که باید یه جاهائی خواسته هاتو به کناری بندازی و به احوال زار و درمونده همنوعت توجه کنی ! اینو خوب فهمیدی که اگر بی عشق بخوای بمونی ، بهتره عمرتو اصلا نشمری ! تو هم حتما به این باور رسیدی که اگر حضور آبی و دلنواز عشق تو زندگیت نباشه ؛ انگار که نه انگار داری نفس میکشی و به استهلاک جامدات و مایعات و همه مواد جاندار و بیجان این کره خاکی کمک میکنی !
 اگر بپرسی که اینا چه ربطی به حرفای قبلی داره ؟ بهت اینو میتونم بگم که ، مفهوم زیبا و جدید "عشق" تو زندگی جدید من ، که باورهای جدیدی توش موج میزنه ، اینه که : 
"عشق در حقیقت ؛ همان درک و فهمیدن طرف مقابل هست". پس من اگر بدون توجه به نیاز روحی یه کسی که با دو جمله حرف حساب ، که از عمق وجودت برمیاد ؛ از گفتن و بیان اون دوجمله خودداری کنم ؛ واقعا مفت بازی نکردم؟؟؟ (این هم خودش صورتی از شکرگذاری من در قبال دریافت این هدیه الهی ست.)
 قراره  هرچی میخوام طبق روال ایمیلهای قبلیم فقط به بیان احساس و نظر شخصیم اکتفا کنم ؛ نمیشه که نمیشه !!! چی نمیشه ؟! ... اووووووووم ! ...آهان ! یه مطلب گوهربار از استاد بزرگ و عالی مرتبه در زمینه عرفان ، یعنی ؛ "اوشو" که اکثرا با شیوه ها و خط مشی فکری این بزرگوار آشنا هستین رو تو ذهنم هست که اگر اشتباه نکنم متنش به این مضمون بود:
 " به دنیا پانهاده ای درست مانند کتابی باز و ساده و نانوشته . باید سرنوشت خود را خود رقم بزنی ، خود و نه کس دیگر !...چه کسی میتواند چنین کند ؟ چرا؟
 مجبوری سرنوشت خودرا بنویسی !
 خالق سرانجام خود باشی !
 با "خود" آماده و حاضر بدنیا نیامده ای !
همچون بذر زاده شده ای ؛
   میتوانی همان بذر بمانی و بمیری !
   اما 
   میتوانی گل باشی و بشکفی !
   میتوانی درخت باشی و رشد کنی و ببالی !"            
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1385/09/02 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |

سش

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1385/09/02 و ساعت 1:46 بعد از ظهر |
مخ زنی

خوب، دوستان عزیزم، اول این رو بگم که من واقعا با دادنه مثال و این حرفا مخالفم. به این دلیل که باعث میشه اگر یک خورده موقعیت شما با موقعیت مثال فرق کنه، نتونید ازش استفاده کنید و مطمئنا برای همه شرایط هم نمی شه مثال زد. اما از اون جایی که خیلی اصرار دارید یه جند تا مثال براتون میارم: تو دانشگاه: به بهانه ی دوست شدن جلو نرید، هر بهانه دیگه ای قابله قبوله و کار می کنه. در ضمن لفت هم ندید که خیلی بده و باعث میشه دچاره اضطراب بشید. مثال: اگر تو یک کلاسید یک جلسه غیبت کنید و بعد ازش نت های کلاس رو بخواید. بعد هم همین شانسو تبدیل کنید به موقعیت برای ارتباطه بیشتر. اگر تو یک کلاس نیستید خیلی سخت خواهد بود، چون باید بهانه تون قابل قبول باشه و داد نزه من اومدم باهات دوست شم. توی فعالیت های جنبیه دانشگاهتون شرکت کنید و از موقعیت هایی که پیش میاد استفاده کنید. اگر هم مسیر هستید هر روز خیلی دوستانه و راحت و بدون تته پته بهش بگید که چه جالب هکر روز می بینیش. یا هر چرنده دیگه ای که به فکرتون میرسه. تو جای شلوغ: حواستون باشه شما با حرف زدن و نشون دادن این که چقدر راحت هستید مخ می زنید ، پس جای شلوغ خیلی به درده شما نمی خوره. خیلی بهتره که وقتی سواله اول و دوم رو کردید و متوجه شدید که دختره هم علاقه منده که با شما دوست شه و داره تحویل می گیره پیشنهاد کنید که برید یه جای آروم تر حرف بزنید. ولی فقط حرف بزنید ها ور ندارید تا گفت باشه و اومد شروع کنید به ور و وور رفتن باهاش ها. مگر این که داد بزنه رفتارش که من می خوام بدم. می تونید بپرسید مثلا تو از دوستای فلانی هستی؟ پطور تا حالا ندیدمت و ... یا راجع به کسه دیگه ای تو مهمونی یا جایی که هستید سحبت کنید. یا بهش یک کمپلیمانه واقعی بدید. یعنی چی ؟ یعنی این که ازش واقعا تعریف کنید. الکی نگید چه لباسه قشنگی پوشیدی. واقعا بگردید ببینید چه چیزیش (غیر از سینه هاش و دیگر موارد البته) قابل تعریف کردنه و تعریف کنید. البته فقط یک بار نه بیشتر و بعد سره حرفو باز کنید. حالا اگر می بینید جایی که هستید واقعا جای دختر بازی نیست، کاری که دفعه ی قبل گفتم بکنید. بگید واقعا خوشتون اومده ولی الان وقت ندارید و باید سریع برید و بهش شماره بدید (ایران) یا بگیرید (بین المللی) هه هه هه. یه روش خوب که همه جا بدردتون می خوره: برید کف بینی یاد بگیرید. جدا می گم دخترها عاشقه این کس شعرها هستند. این روش همه جا به دردتون می خوره. جای شلوغ ، دانشگاه هرچی. تا کفه دستش رو دیدید با حالت تعجب کرده یه فیلم حسابی بازی کنید که : ماشا... عجب خط عمره بلندی، بقیش حلله چون خوده دختره ازتون می خواد که براش بیشتر بگید مگر این که اصولا آدم گهی باشه که اون هم ارزش وقت تلف کردنه شمارو نداره. یادتون باشه وقتتونو با گیر دادن به یه دختره خاص و قربون صدقش رفتن تلف نکنید، برید سراغه بعدی. در ضمن موقعیته ایده آل وجود نداره . یعنی اگر بخواید صبر کنید تا موقعیته ایده آل پیش بیاد پیر میشید و هنوز پیش نیومده. بهنام منظورت صحبت از یک دختره خاصه با هر دختری که صجبت میشه قلبت می ریزه؟ امیدوارم که بیشتر اوضاع دسستون اومده باشه.

+++++++++++----------------------++++++++++++++++

رازهایی برای دوستی

  •  برای هر روز از ماه, گفتاری كوتاه پيشنهاد شده است.روز را در ساعت مناسبی آغاز كنيد. گفتار را چند بار تكرار كنيد.
  •  دفعه اول با صدای بلند بعد آرام تر, بعد به صورت يك زمزمه و سپس در فكرتان تكرار كنيد.
  • با هر بار تكرار , بگذاريد كلمات با عمق بيشتری جذب ضمير نا خود آگاه تان شود.
  •  به تديج مفهوم كاملی از اين گفتارها به دست خواهيد آورد كه اگر بخواهيد آنها را طی يك دوره ياد بگيريد در پايان حقايق ارائه شده با شما يكی خواهد شد.
  •  آن صفحه ای كه گفتار روزتان هست طی روز باز كنيد در هر فرصت آن را مرور كنيد.
  •  حتی المقدور آن گفتار را با شرايط واقعی زندگی تان تطبيق دهيد.شب قبل از خواب چند بار ديگر گفتارتان را مرور كنيد.
  •  سعی كنيد اثرات مثبت را در تمام وجودتان جذب كنيدو بگذاريد با ضمير آگاهتان يكی شود.

 

روز اول

راز دوستی در تفاوت قائل شدن میان دوستان است . صداقت را به چاپلوسی و صمیمیت را به لبخندهای تصنعی ترجیح بده.

روز دوم

راز دوستی آن است که برای یافتن دوستان صمیمی باید اول خودت یک دوست باشی.

روز سوم

راز دوستی در توقع نداشتن از دیگری است نسبت به دیگران آزاده رفتار کن

روز چهارم

راز دوستی در قسمت کردن شادی ها با دیگران است.

روز پنجم

راز دوستی در این است که بیشتر گوش کنی تا دیگران را وادار به شنیدن کنی.

روز ششم

راز دوستی در این است که در خوشبختی دیگران نه فقط با حرف بلکه با عمل سهیم باشی.

روز هفتم

راز دوستی در دوست داشتن بی قید و شرط دیگران است

روز هشتم

راز دوستی در این است که دوستانت را تحسین کنی بی آنکه بدانند چه احساسی نسبت به آنها دارید.

روز نهم

راز دوستی در این است که دوستانت را همان طور که هستند بپذیری و سعی نکنی آنها را به دلخواه خودت باز آفرینی کنی.

روز دهم

راز دوستی ار این است که حالات خوب  و بد خود را به دیگران تحمیل نکنی, اما به آنها فرصت دهی که احساس خود را بیان کنند.

روز یازدهم

راز دوستی در این است که نیاز های دیگران را مقدم بر نیاز های خودت بدانی

روز دوازدهم

راز دوستی در این است که هرگز اشتیاق دوستانت را نسبت به مسائل مختلف تحقیر نکنی

روز سیزدهم

راز دوستی در محترم شمردن است. به حقوق و دیدگاه های دوستت احترام بگذار

روز چهاردهم

راز دوستی در این است که تغییر حالات خود را با خوشرویی و حسن نیت بپذیری

روز پانزدهم

راز دوستی در این است که محبت را نه تنها با کلام بلکه با نگاه و لحن صدا نیز ابراز کنی.

روز شانزدهم

راز دوستی در این است که دوستان را در آرزوها و اهدافت سهیم کنی, نه این که فقط با آنها وقت بگذرانی

روز هفدهم

راز دوستی در این است که هنگام صحبت با دوستان حواست کاملا جمع آنها باشد.

روز هجدهم

راز دوستی در این است که همواره افکار مثبت در سر داشته باشی. خصوصا هنگام بروز سوء تفاهمات.

روز نوزدهم

راز دوستی در این است که هرگز دوستانت را قضاوت نکنی بلکه همواره نکات مثبت آنها را ببینی.

روز بیستم

راز دوستی در این است که دائما دیگران را سرزنش نکنی بلکه مزایای مثبت کار درست را صادقانه بیان کنی.

روز بیست و یکم

راز دوستی در این است که از سعادت دوستان شاد باشی و هرگز وضعیت خود را با بدبینی با وضعیت آنها مقایسه نکنی.

روز بیست و دوم

راز دوستی در این است که در غم و ناراحتی دوستانت شریک باشی و به آنها دلگرمی بدهی

 نه این که به آنها دلگرمی بدهی نه این که با ابراز احساسات نادروست ناراحتی شان را تشدید کنی.

روز بیست و سوم

راز دوستی در این است که حامی حقوق دوستت باشی حتی اگر ناچار شوی به اشتباه خود اعتراف کنی.

روز بیست و چهارم

راز دوستی در معتمد بودن است. روی حرفت بایست به قولت عمل کن و به تعهدت پایبند باش.

روز بیست و پنجم

راز دوستی در این است که در معاشرت با جمع رشد کنی و آگاهی ات را افزایش دهی

روز بیست و ششم

راز دوستی در این است که روابط خود با دوستانت را به روابطی استثنایی تبدیل کنی.

روز بیست و هفتم

راز دوستی در صدر قرار دادن عشق خداوند است

روز بیست و هشتم

راز دوستی در این است که با موهبت دوستی عشق به خداوند را در خودت ایجاد کنی.

روز بیست و نهم

راز دوستی در این است که به تنش های موجود در رابطه ات بها ندهی و دست به کاری بزنی که موجب تقویت دوستی شود.

روز سی ام

راز دوستی در صمیمیت است. برای دوستانت یک دوست واقعی باش حتی زمانی که با تو بد می کنند
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در چهارشنبه 1385/09/01 و ساعت 2:35 بعد از ظهر |
 

وای از دست اونایی که دوست دارن دیگران رو اذیت بکنند . ولی چیکار کنیم مجبوریم این ترفند رو که یه جور مزاحمته براتون بنویسیم . این ترفند عینهو یه چاقو عمل می کنه یعنی می شه ازش استفاده خوب کرد می شه هم استفاده بدی ازش کرد.

برای شروع باید یه short cut  ایجاد کرد . برای اینکار روی صفحه اصلی ویندوز راست کلیک کنید و منوی new  رو انتخاب کنید – بعد از این منو گزینه short cut  رو انتخاب کنید  یه پنجره ظاهر می شه . توی کادر سفید باید فرمان زیر را تایپ کنید : /

 

         Rundll.exe User.exe,exit windows

 به همین صورت که نوشتم بنویسید . اصلا این رو کپی کنید بزارید اونجا . وبعدش هم next  و در آخر هم finish .

       روی شورت کات ایجاد شده کلیک نکنید ها ....

       این شورت کات باعث خاموش شدن کامپیوتر میشه . (به صورت مستقیم وفوق العاده سریع)

       تا اینجا مفید بود ولی از اینجا به بعد می شه مزاحمت

      برای اینکه بخواین با دوستاتون شوخی کنید کافی این فایل رو براشون ارسال کنید . ولی ممکنه از روی  ظاهرش متوجه بشن و اون رو باز نکنند . برای اینکه حسابی سرشون کلاه بزارید باید آیکون این شورت کات رو عوض کنید . عجله نکنید می گم ....

      روی شورت کات راست کلیک کنید و گزینه properties   رو بزنید . در این پنجره کافیه بوتوم chang icon  رو کلیک کنید . از شما آدرس یه آیکون رو می خواد و برای اینکه سنگ تموم گذاشته باشین آیکون یه عکس رو بهش بدین . برای این منظور باید ابتدا گزینه Browse رو بزنید و بعد وارد قسمت       program files  شوید و بعد پوشه Acd See  و بعدش هم آیکون Acd See  که یه چشم    نارنجیه . وقتی که روی اون کلیک کردید یک سری آیکون در یک پنجره مجزا به نمایش در میاد  از اونها آیکون عکس رو انتخاب کنید . و در آخر هم OK .

       این رو می تونید بوسیله یاهو مسنجر ویا از طریق ایمیل برای دوستانتون بفرستید .

  این هم ترفند مزاحم ویا به عبارتی شوخی مزاحم .
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در چهارشنبه 1385/09/01 و ساعت 2:31 بعد از ظهر |
 

کاش ميدانستی !!!

زندگی با همه وسعت خويش محفل ساکت غم خوردن نيست ... حاصلش تن به قضا دادن و پژمردن نيست .... زندگی خوردن وخوابيدن نيست ....

زندگی کوشش وراهی شدن است .... از تماشاگر آغاز حيات .... تا به جايی که خدا می داند.

آنجا كه نظر گاه دل درويش است /// سرمايه آب زندگاني بيش است //// زينهار ميازار دل درويشان /// درويش خدا نيست ، خدا در ويش است

 

·        فرد، نقطه ي شروع و پايان همه تغييرهاست.

·         در جايي كه ترس هست، آزادي نيست.

·        درباره موضوعي كه درست متوجه نشده اي قضاوت نكن.

·        هيچوقت كاري نكن كه اعتماد ديگران از تو سلب شود.

·        با نيكي كردن به دشمنانت آنها را به دوست تبديل كن.

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در چهارشنبه 1385/09/01 و ساعت 2:30 بعد از ظهر |
مادر از کتاب طلوع محمد

       من كيم؟ گنج مهر و وفا                          من كيم؟ آسمان سخايم

          من كيم؟ چهره يي آشنايم                      مادرم، جلوه گاه خدايم

          من كيم؟ عاشق روي فرزند                      جان من پر كشد سوي فرزند

          بر نخيزد دل از كوي فرزند                          عاشقم، عاشقي مبتلايم

        ***

          تو كه اي؟ سرو آزاده ي من                       نور چشم خدا داده من

         چشم تو، جام من، باده ي من                     تو اميدم، توانم، بقايم.

                                                         ***

         سالها دل بمهر تو بستم                             پشت خود را ز غمها شكستم

         نيمه شبها براهت نشستم                         تا شود از تو روشن سرايم .

         ***

         چون روي بامدادان ز پيشم                          غمزده، خسته جان، دلپريشم

         بي خبر از دل و جان خويشم                        همدم غم، اسير بلايم .

         ***

         تا كه شب سوي من باز گرد                         بادل خسته همراز گردي

         همدم جان ناساز گردي                               بر فلك هست، دست دعايم .

          ***

        من ز دنيا، تو را برگزيدم                                 رنج بي حد بپايت كشيدم

        تا شود سبز، باغ اميدم ـ                               جان ز تن رفت و نيرو ز پايم .

         ***

        زندگي بي تو، شوري ندارد                            بي تو جانم سروري ندارد

        چشم من بي تو نوري ندارد                           اي جمال تو نور و ضيايم .

         ***

        يادم آيد يكي نيمه شب بود                            در تن و جان تو سوز تب بود

        جان من زين مصيبت بلب بود                          شاهدم گريه ها يهايم .

         ***

        بي خبر بودي از زاري من                              غافل از رنج بيداري من

        فارغ از درد و غمخواري من                            و آنهمه ندبه و ناله هايم .

         ***

        بودي آن عهدها خاكبيزان                             ميخراميدي افتان و خيزان

        من بدنبال تو اشكريزان                                تا كه در پاي تو سر بسايم

        ***

        بود آن روزگاران، شبانم                               نرگسي مست تر از شرابم

        سيمگون سينه، چون ماهتابم                     رفت از كف جمال و صفايم

        ***

        بلبل من! نواي تو خواهم                             عمر را در هواي تو خواهم

        زندگي را براي تو خواهم                             تو بپائي اگر من نپايم .

 *****

ديروز پسري زير پله ها نشسته بود

و گريه ميكرد

او غم بزرگي در دل داشت

پدر او مرد نبود

من فكر كردم از او خوشم مي آيد

من نشستم و فكر كردم

و تصميم گرفتم كه براي او يك پدر بسازم

كه مرد باشد

و دعوا هم بلد باشد

و كتك هم نخورد

من براي او يك پدر ساختم

كه مرد بود

و دعوا بلد بود

وكتك هم نمي خورد

فردا آن پسر زير پله ها نشسته بود

و گريه ميكرد

او غم بزرگي در دل داشت

پدر او مرد بود

او فكر ميكرد حتما مرد خواهد شد

او نتوانسته بود مرد شود

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در چهارشنبه 1385/09/01 و ساعت 2:16 بعد از ظهر |
 

مدت زيادي از تولد برادر ساكي كوچولو نگذشته بود . ساكي مدام اصرار مي كرد به پدر و مادرش كه با نوزاد جديد تنهايش بگذارند .

پدر و مادر مي ترسيدند ساكي هم مثل بيشتر بچه هاي چهار ؛پنج ساله به برادرش حسودي كند و بخواهد به او آسيبي برساند . اين بود كه جوابشان هميشه نه بود . اما در رفتار ساكي هيچ نشاني از حسادت ديده نمي شد ، با نوزاد مهربان بود و اصرارش هم براي تنها ماندن با او روز به روز بيشتر مي شد ،‌ بالاخره پدر و مادرش تصميم گرفتند موافقت كنند .

ساكي با خوشحالي به اتاق نوزاد رفت و در را پشت سرش بست . امالاي در باز مانده بود و پدر و مادر كنجكاوش مي توانستند مخفيانه نگاه كنند و بشنوند . آنها ساكي كوچولو را ديدند كه آهسته به طرف برادر كوچكترش رفت. صورتش را روي صورت او گذاشت و به آرامي گفت : ني ني كوچولو ، به من بگو خدا چه جوريه ؟ من داره يادم ميره !!!
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در چهارشنبه 1385/09/01 و ساعت 2:3 بعد از ظهر |
.
- Clock And Date Click here to make Webloger your default homepage!