تبليغاتX
تقدیم به همه قلبهای شکسته

 

بيوگرافي هايده

 

هايده فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد استاد علی تجويدی آغاز کرد

گويی نام می تواند تعيين کننده کيفيت صدای او بشود! هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را

نزد موسيقيدان معروف علی تجويدی آغاز کرد. تجويدی در ميان آهنگسازان ايرانی، معروف شده است به

کاشف صداهای ناب! البته صدا ها را کشف کرده، پرورش داده، معرفی کرده، ولی چند صباحی نگذشته که

آن ها را از دست داده است. يا خودشان به راه ديگر، غالبا راه کاباره، رفته اند و يا رنود آنها را از او به

غنيمت گرفته اند. هايده به گمان از آخرين کشفيات درخشان تجويدی باشد. شانسی که هايده آورده، اين بوده

 که تجويدی آهنگ تازه ای را در مخالف سه گاه و در پيوند با شعری برانگيزاننده از رهی معيری آماده

اجرا داشته است. اين ترانه با زير و بالاهايی که دارد، معرف دقيقی برای صدای گسترده و پر توان هايده شده

 و صدای هايده نيز متقابلا ترانه تجويدی - معيری را تاثير بيشتر بخشيده است.

متن اين ترانه که آزاده نام دارد، آخرين کار موسيقائی رهی معيری است که در تب بيماری آن را سروده

و کمتر در يک سال پس از آن، در آبان ماه سال 1347 درگذشت. ترانه آزاده با صدای هايده، آهنگ از علی

 تجويدی با شعر رهی معيری.

هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت. تجويدی خود در يک

گفتگوی راديويی در شرح ساخت و پرداخت آزاده گفته است که رهی پس از آن که نيمی از ترانه را ساخنه،

 بيمار شده و بر اساس حالاتی که به خاطر آن کسالت در وجودش بوده، بقيه را با سوز و حال بيشتری تمام

کرده است.

ترانه نشان می دهد که رهی، در بستر مرگ به تنها چيزی که برايش باقی مانده بود، می نازيده است به آزادگی:

يارب چو من افتاده ای کو؟ / افتاده آزاده ای کو؟/

تا رفته از جانم برون، سودای هستی/ آزاده ام، آزاده از غوغای هستی/

گلبانگ مستی آفرين/ هم چون رهی سر دادهام من/

مرغ شباهنگم ولی/ در دام غم افتاده ام من/

خندان لب و خونين مگير/ مانند جام بادهام/ آزاده ام من!...


استاد تجويدی در گفتگويی گفت: آزاده را هيچ خواننده ديگری نمی توانست چون هايده با چنين وسعت صدايی بخواند ...

هايده با خواندن اين ترانه و چند ترانه ديگر که من به او دادم، توانست تحولی در ترانه خوانی و آواز خوانی ايجاد کند

و تاثيرات تازه ای در موسيقی سنتی به وجود بياورد...


راه ديگر

هايده، اگر چه در سال های پيش از انقلاب همچنان روی صحنه ماند ولی بيشترين زمان و توان خود را در

خدمت بازار قرار داد که بيشتر به سود و زيان می انديشد تا به ارزش ها. تجويدی که زمانی به شکوه گفته

 بود که هر صدائی را که کشف می کند و می پروراند، بعدها بهره اش را به کاباره می برد. در عين حال گناه

 اين انحراف را پيش از آن که بر گردن خواننده ها بگذارد، از چشم جامعه می بيند: جامعه بود که اين ها را

 به سوی کاباره می کشانيد... من در شوراهای موسيقی می گفتم که حقوق اين ها را زياد کنيد تا احتياج به

رفتن به کاباره نداشته باشند... ولی نکردند اين کار را... حقوق بسيار کمی مثلا 500 تومان به خواننده

می دادند، در حالی که همين خواننده وقتی به کاباره می رفت شبی ده هزار تومان می گرفت... گناهی نداشتند.

 زندگی غير از اين را اجازه نمی داد...

صدای هايده و برخی از ترانه های غميادانه او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و

تبعيديان دلشکسته بوده است. هايده، پس از آزاده، چند ترانه ديگر نيز از تجويدی خواند و بعد سر و کارش

 به کاباره افتاد، از او جدا شد و به موسيقی به اصطلاح مردمی، نزديکتر شد. محمد حيدری، جهانبخش

پارزکی، صادق نوجوکی و انوشيروان روحانی آهنگسازان ديگری بودند که صدای رسای هايده را در

اجرای ترانه های خود به کار گرفتند. همان قدر که اين ها در راه مردمی شدن به هايده ياری رسانيدند،

او نيز با صدای پر جاذبه خود سبب سکه شدن کار آن ها شد!


مهاجرت به شهر فرشتگان (لس آنجلس)

پس از انقلاب کار را ديگر يکسره کرد. مهاجران مخاطب موسيقی آن قدر خسته و شکسته بودند که ديگر

 به ارزش ها نمی انديشند و تنها تفريح و سرگرمی می خواستند. سرمايه نيز در جايی به کار می افتاد که

 مخاطب انبوه داشته باشد. بر بستری چنين تنيده از تفريح و تجارت موسيقی معروف به لس آنجلسی به دنيا

 آمد و بيشتر خوانندگان مهاجر از جمله هايده را نيز به خدمت خود درآورد.

اين حرف، بدان معنا نيست که در ترانه های غربتی هايده هيچ گوشه با ارزش دلنوازی وجود ندارد. در

وهله اول بايد به جنس صدای ناب و کمياب او انديشيد که در همه بازمانده هايش يکسان مانده است، در اين

 دنيای بی صدائی و بد صدائی خود، نفس ارزش است!

هايده در اين هشت نه سالی که در مهاجرت به سر برد، دست کم توانست بخواند. اگر در ايران مانده بود

سرنوشتی بهتر از پريسا و هنگامه اخوان پيدا نمی کرد که هنوز که هنوز است نمی توانند، آزادانه - و

برای همگان - بخوانند، با آن که به دامنشان، پيرايه ابتذال نبسته اند! صدای هايده و برخی از ترانه های

 غميادانه او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است. هايده،

 سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت و در گورستان وست وود

لس آنجلس به خاک سپرده شد.


 

 

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/29 و ساعت 11:26 قبل از ظهر |
 اینک من از دنیا میروم بیست وپنج کشور جزء امپراتوری ایران
 است. و در تمام این کشور ها پول ایران رواج دارد وایرانیان در
 آن کشور ها دارای احترام هستند . و مردم کشور ها در ایران نیز
 دارای احترام هستند.
 جانشین من خشایار شاه باید مثل من در حفظ این کشور ها
 بکوشد . وراه نگهداری این کشور ها آن است که در امور داخلی
 آنها مداخله نکند و مذهب وشعائر آنان را محترم بشمارد.
 اکنون که من از این دنیا می روم تو دوازده کرور در یک زر در
 خزانه سلطنتی داری و این زر یکی از ارکان قدرت تو میباشد .
 زیرا قدرات پادشاه فقط به شمشیر نیست بلکه به ثروت نیز
 هست . البته به خاطر داشته باش تو باید به این ذخیره بیفزایی نه
 اینکه از آن بکاهی . من نمی گویم که در مواقع ضروری از آن
 برداشت نکن ، زیرا قاعده این زر در خزانه آن است که هنگام
 ضرورت از آن برداشت کنند ، اما در اولین فرصت آنچه برداشتی
 به خزانه برگردان . مادرت آتوسا برمن حق دارد پس پیوسته
 وسایل رضایت خاطرش را فراهم کن .
 ده سال است که من مشغول ساختن انبار های غله در نقاط مختلف
 کشور هستم و من روش ساختن این انبار ها را که از سنگ
 ساخته می شود وبه شکل استوانه هست در مصر آموختم و چون
 انبار ها پیوسته تخلیه می شود حشرات در آن بوجود نمی آیند و
 غله در این انبار ها چند سال می ماند بدون اینکه فاسد شود و تو
 باید بعد از من به ساختن انبار های غله ادامه بدهی
 تا اینکه همواره آذوقه دو و یا سه سال کشور در آن انبار ها
 موجود باشد . و هر ساله بعد از اینکه غله جدید بدست آمد از غله
 موجود در انبار ها برای تامین کسری خواروبار از آن استفاده کن
 و غله جدید را بعد از اینکه بوجاری شد به انبار منتقل نما و به
 این ترتیب تو هرگز برای آذوغه در این مملکت دغدغه نخواهی
 داشت ولو دو یا سه سال پیاپی خشکسالی شود .
 هرگز دوستان وندیمان خود را به کار های مملکتی نگمار و برای
 آنها همان مزیت دوست بودن با تو کافی است . چون اگر دوستان
 وندیمان خود را به کار های مملکتی بگماری و آنان به مردم ظلم
 کنند و استفاده نامشروع نمایند نخواهی توانست آنها را به
 مجازات برسانی چون با تو دوست هستند و تو ناچاری رعایت
 دوستی بنمایی .
 کانالی که من میخواستم بین شط نیل و دریای سرخ بوجود بیاورم
 هنوز به اتمام نرسیده و تمام کردن این کانال از نظر بازرگانی و
 جنگی خیلی اهمیت دارد تو باید آن کانال را به اتمام برسانی و
 عوارض عبور کشتی ها از آن کانال نباید آنقدر سنگین باشد که
 ناخدایان کشتی ها ترجیح بدهند که از آن عبور نکنند .
 اکنون من سپاهی به طرف مصر فرستادم تا اینکه در این قلمرو ،
 نظم و امنیت برقرار کند ، ولی فرصت نکردم سپاهی به طرف
 یونان بفرستم و تو باید این کار را به انجام برسانی . با یک
 ارتش قدرتمند به یونان حمله کن و به یونانیان بفهم;#1575;ن که    پادشاه ایران قادر است مرتکبین فجایع را تنبیه کند .
 توصیه دیگر من به تو این است که هرگز دروغ گو و متملق را به
 خود راه نده ، چون هردوی آنها آفت سلطنت هستند و بدون ترحم
 دروغ گو را از خود دور نما . هرگز عمال دیوان را بر مردم مسلط
 نکن ، و برای اینکه عمال دیوان بر مردم مسلط نشوند ، قانون
 مالیات وضع کردم که تماس عمال دیوان با مردم را خیلی کم کرده
 است و اگر این قانون را حفظ کنی عمال حکومت با مردم زیاد
 تماس نخواهند داشت .
 افسران وسربازان ارتش را راضی نگه دار و با آنها بدرفتاری
 نکن . اگر با آنها بد رفتاری کنی آنها نخواهند توانست معامله
 متقابل کنند . اما در میدان جنگ تلافی خواهند کرد ولو به قیمت
 کشته شدن خودشان باشد و تلافی آنها اینطور خواهد بود که
 دست روی دست می گذارند و تسلیم می شوند تا اینکه وسیله
 شکست خوردن تو را فراهم کنند .
 امر آموزش را که من شروع کردم ادامه بده وبگذار اتباع تو
 بتوانند بخوانند وبنویسند تا اینکه فهم وعقل آنها بیشتر شود
 وهر چه فهم وعقل آنها بیشتر شود ، تو با اطمینان بیشتری
 میتوانی سلطنت کنی . همواره حامی کیش یزدان پرستی باش . اما
 هیچ قومی را مجبور نکن که از کیش تو پیروی نماید و پیوسته و
 همیشه به خاطر داشته باش که هرکس باید آزاد باشد و از هر
 كیش که میل دارد پیروی نماید .
 بعد از اینکه من زندگی را بدرود گفتم . بدن من را بشوی و آنگاه
 کفنی را که من خود فراهم کرده ام بر من به پیچان و در تابوت
 سنگی قرار بده و در قبر بگذار . اما قبرم را که موجود است
 مسدود نکن تا هرزمانی که میتوانی وارد قبر بشوی و تابوت
 سنگی مرا در آنجا ببینی و بفهمی ، که من پدر تو پادشاهی مقتدر
 بودم و بر بیست وپنج کشور سلطنت میکردم ،مردم و تو نیز مثل
 من خواهی مرد . زیرا سرنوشت آدمی این است که بمیرد ،
 خواه پادشاه بیست وپنج کشور باشد خواه یک خارکن و هیچ
 کس در ان جهان باقی نخواهد ماند . اگر تو هر زمان که فرصت
 بدست می آوری وارد قبر من بشوی و تابوت را ببینی ، غرور 
 وخود خواهی برتو غلبه خواهد کرد ، اما وقتی مرگ خود را نزدیک دیدی ،
 بگو قبر مرا مسدود نمایند و وصیت کن که پسرت قبر تو را باز نگه دارد تا
 اینکه بتواند تابوت حاوی جسد تو را ببیند .
 زنهار زنهار ، هرگز هم مدعی وهم قاضی نشو
 اگر از کسی ادعایی داری موافقت کن یک قاضی بیطرف آن ادعا را
 مورد رسیدگی قرار دهد . و رای صادر نماید . زیرا کسی که
 مدعی است اگر قاضی هم باشد ظلم خواهد کرد .
 هرگز از آباد کردن دست برندار . زیرا که
 اگر از آباد کردن دست برداری کشور تو رو به ویرانی خواهد گذاشت
 زیرا این قاعده است که وقتی کشوری آباد نمی شود به طرف
 ویرانی می رود . در آباد کردن ، حفر قنات و احداث جاده وشهر
 سازی را در درجه اول قرار بده .
 عفو وسخاوت را فراموش نکن و بدان بعد از
 عدالت برجسته ترین صفت پادشاهان عفو است و سخاوت ، ولی
 عفو باید فقط موقعی بکار بیفتد که کسی نسبت به تو
 خطایی کرده باشد و اگر به دیگری خطایی کرده باشد و تو خطا را عفو
 کنی ظلم کرده ای زیرا حق دیگری را پایمال نموده ای .
 بیش از این چیزی نمیگویم این اظهارات را با حضور کسانی که
 غیر از تو در اینجا حاضر هستند ، کردم . تا اینکه بدانند قبل از
 مرگ من این توصیه ها را کرده ام و اینک بروید و مرا تنها
 بگذارید زیرا احساس میکنم مرگم نزدیک شده است .
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1385/10/25 و ساعت 0:45 قبل از ظهر |
درسهاي زندگي

زندگي به من آموخت که براي پيدا کردن مسيرم نبايد به اميد دستگيري ديگران باشم، بايد خودم آنقدر زمين بخورم و بلند شوم تا راه را بيابم!
آموختم که عشق واقعي در طول زمان و مکان از دل بيرون نمي‌رود. اگر کسي مي‌تواند عشقش را کنار بگذارد بايد بداند که آن هوسي بيش نبوده است. عشق واقعي شعله اي است که هرگز خاموش نمي‌شود.
آموختم که نباید لگام زندگیم را به دست دیگران بدهم... من باید خودم تعیین کنم که به کدام سمت باید حرکت کنم، حتی اگر اشتباه بروم، راهی که با انتخاب خود می روم تجربه های قشنگی دارد.
آموختم که: چیزی را که قبلاً بهم ثابت شده، دوباره آزمایش نکنم. اگر هزار بار از یک راه رفتم و زمین خوردم، منتظر نباشم که آن راه درست شود، باید مسیر زندگیم را تغییر دهم.
آموختم که براي اينکه در آشفته بازار زندگي و در رابطه‌هايم با مردم، شکست نخورم؛ هميشه به فکر نفع خودم باشم؛ حتي اگر مجبور باشم به خاطر آن حق را پايمال کنم!!!!!

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 10:16 قبل از ظهر |
وداع

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه ي خويش

 
مي برم،تاكه درآن نقطه دور
شستويش دهم از رنگ گناه
شتشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو،اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال

 
ناله مي لزرد،مي رقصد اشك
آه،بگذار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
 
بخدا غنچه ي شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ي آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
 
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم،خنده به لب ،خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |
سلام ،امیدوارم همه خوب باشند

انسان خوشبخت آن كسي است كه حوادث را با تبسم و اندكي دقت بعلت وقوع آن تلقي وقبول نمايد مترلينگ
اشكهاي ديگران را مبدل به نگاههاي پر از شادي نمودن بهترين خوشبختي هاست *** بودا
انسان خوشبخت نمي شود اگر براي خوشبختي ديگران نكوشد *** دوسن پير
اگر مي خواهي خوشبخت باشي براي خوشبختي ديگران بكوش زيرا آن شادي كه ما به ديگران مي دهيم به دل ما بر مي گردد *** بتهوون
آنكه كردار به سخاوت بيارايد و گفتار براستي در اين جهان نيك بخت است *** بزرگمهر
آنچه جهان به ما مي دهد و آنچه خوشبختي نام دارد بازيچه تقدير بيش نيست *** لاوات
اعتقاد به بخت و قسمت بدترين نوع بردگي است *** اپيكتت
بخاطر بسپاريم كه تنها راه تامين خوشبختي اين نيست كه متوقع حقشناسي از ديگران باشيم بلكه خوبيهائيكه به آنها مي كنيم بايد فقط بمنظور تامين مسرت باطن خودمان باشد *** ديل كارنگي
خوشبختي شكل ظاهري ايمان است ،تا ايمان و اميد و سخت كوشي نباشد ،هيچ كاري را نمي توان انجام داد***هلن كلر
كسي كه داراي عزمي راسخ است ،جهان را مطابق ميل خويش عوض مي كند***گوته
يك زندگي مطالعه نشده ،ارزش زيستن ندارد ***سقراط
فكر خوب معمار و آفريننده است ***ديل كارنگي
انديشه و تفكر پشتوانه اي بزرگ در سراسر حيات بشر است و انسان بي انديشه و تفكر به ماده اي بي روح مي ماند ***پاسكال
تمام پيشرفتهاي عالمگير خود را مديون تفكر منظم و يادداشت برداري دقيق هستم ***اديسون
آنكه مي‌خواهد روزي پريدن آموزد، نخست مي‌بايد ايستادن، راه رفتن، دويدن و بالارفتن آموزد. پرواز را با پرواز آغاز نمي‌كنند.***نيچه
مرا دوست بدار،اندكي ولي طولاني!***كريستوفر مارلو
هيچ شعري شاعر ندارد، هر خواننده‌ي شعري شاعر آن لحظه‌ي شعر است.***پابلو نرودا
چه اهميت دارد چه كسي سخن مي گويد.
كسي سخن گفته است چه اهميت دارد كه چه كسي.
شما ممكن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال كنيد، اما محال است بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد. «ولتر؛ نويسنده فرانسوي
نگاهت رنج عظيمي است، وقتي بيادم مي‌آورد كه چه چيزهاي فراواني را هنوز به تو نگفته‌ام. «آنتوان سنت اگزوپري؛ شاهزاده سرزمين عشق»
در بين تمامي مردم تنها عقل است كه به عدالت تقسيم شده زيرا همه فكر مي‌كنند به اندازه كافي عاقلند.***رنه دكارت
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 9:23 قبل از ظهر |
سلم بچه ها امیدوارم که حالتون خوب باشه

براتون یه چندتا عکس کوه گذاشتم شاید خوشتون بیاد.....

برای دیدن بقیه عکس ها برروی ادامه مطلب کلیک کنید.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 9:19 قبل از ظهر |

احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل آمدن روز است... 
............ ......... ......... ....
 
بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ...  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 9:4 قبل از ظهر |

عكس 1

زندگاني فرح ديبا همسر سوم محمدرضا پهلوي كه بي شباهت به زندگاني سيندرلا قهرمان داستاني والت ديسني نبود در 22 مهر ماه 1317ش در بيمارستان آمريكاييان تهران آغاز شد. پدرش سهراب ديبا از خانواده‌هاي بزرگ آذربايجان و مادرش فريده قطبي از خاندانهاي قديمي گيلان بود. در 9 سالگي پدر خود را از دست داد و تحت قيمومت دايي خود محمدعلي قطبي قرار گرفت. وي تحصيلات خود را در مدرسه ژاندارك ادامه داد و پس از اخذ ديپلم به دنبال پسردايي خود رضا قطبي به فرانسه رفت تا در رشته معماري مشغول به تحصيل گردد. در همانجا بود كه با شاه آشنا شد و مورد توجه قرار گرفت. جهانگير تفضلي سرپرست دانشجويان ايران در فرانسه درباره اين برخورد مي‌گويد:

پس از آنكه ثريا از شاه جدا شد، شاه درصدد برآمد كه دختري ايراني را به همسري برگزيند. در مدتي كه من سرپرستي دانشجويان را در اروپا داشتم هر سفري كه شاه به اروپا مي‌آمد در هر كشوري كه دانشجويان ايراني بودند، عده‌اي از دانشجويان به ديدن شاه مي‌آمدند و به وسيله سرپرست آن كشور آنان را به شاه معرفي مي‌كردم.

در همين سفر هنگامي كه شاه به پاريس آمد، عده‌اي از دانشجويان كه بيشتر دختران بودند به سفارت آمدند. چند نفر از دانشجويان را كه مانند انوشيروان پويان از دانشجويان برجسته بودند، خودم به شاه معرفي كردم، عده‌اي دور شاه را گرفته بودند... در كنار اين جمع فرح ديبا را ديدم كه با يكي از دوستان خود كه گمان مي‌كنم از ارامنه بود به ديوار تكيه داده بودند و از دور به دايره‌اي از دانشجويان كه دور شاه را گرفته بودند تماشا مي‌كردند. من فرح ديبا را به شاه معرفي كردم، بدون اينكه كوچكترين نظري داشته باشم كه مورد پسند شاه واقع شود، چنانكه نشد. من او را از اين جهت معرفي كردم كه محصل خوبي بود و زبان فرانسوي را خوب مي‌دانست و بسيار خوب حرف مي‌زد. حتي از خود شاه كه در سويس هم تحصيل كرده بود، به نظر من بهتر فرانسوي سخن مي‌گفت. زيرا از كودكي در مدرسه ژاندارك تحصيل كرده بود.

در اين ديدار شاه فقط چند ثانيه با فرح صحبت كرد و تنها ازاو پرسيد: چند سال داريد؟ چند وقت است كه در پاريس هستيد و در چه رشته‌اي تحصيل مي‌كنيد؟ بعد با فشار دانشجويان، فرح ناگزير كنار ايستاد و ديگر مورد توجه شاه قرار نگرفت.

اما كمبود مالي و فشار اقتصادي فرح ديبا را وادار نمود تا جهت ادامه تحصيل از مراكز خيريه موجود در فرانسه كمك بگيرد. جهانگير تفضلي در جاي ديگر از خاطرات خود مي‌گويد:

روزي دربان هتل ژرژ پنجم كه من در يكي از آپارتمانهاي آن در آن وقت زندگي مي‌كردم گفت: خانم هِلو مي‌خواهند با شما ملاقات كنند. اتفاقاً من بيمار بودم. پس از چند دقيقه آماده شدم و به سالن پذيرايي آمدم. خانم هِلو كه در آن وقت رئيس سازمان همكاريهاي فرهنگي فرانسه و ايران بود همراه دختري آمده بود كه همين فرح ديبا بود. طبعاً فرانسه صحبت مي‌كرديم، مادام هِلو گفت براي اين آمده‌ايم كه شما هزينه تحصيلي يا اقلاً كمك هزينه به اين مادمازل كه اين قدر خوب فرانسه مي‌داند، بدهيد. من از سوابق تحصيلي وي از خودش پرسش كردم. پس از چند دقيقه فرح ديبا كارتي به من داد كه از ارتشبد هدايت رئيس ستاد ارتش بود. اين افسر با من آشنايي آميخته به دوستي هم داشت و مورد احترام من نيز بود. در اين كارت مطالبي ارتشبد نوشته بود كه حامل اين كارت، دانشجوي برجسته‌اي است و از خانواده محترم ديبا است. پدر وي از افسران بسيار گرامي ارتش بوده است كه متأسفانه درگذشته است و شما اگر ممكن است به وي در تحصيل كمك كنيد.!

من گفتم: با كمال تأسف نمي‌توانم چنين كمكي بكنم و اگر راهي پيدا كردم به وسيله مادام هِلو به شما خبر خواهيم داد.

بدين ترتيب فرح ديبا پس از نااميد شدن از فرانسه به ايران آمد تا از طريق بستگان خود بورس تحصيلي كسب كند. در اين زمان شهناز پهلوي و اردشير زاهدي همسر او، بودجه‌اي در اختيار داشتند كه به دانشجويان خوبي كه هزينه تحصيل خود را نداشتند كمك مي‌كردند. فرح ديبا كه از اين مسئله اطلاع داشت در زمان گذران تعطيلات تابستان در تهران با معرفي عمويش اسفنديار ديبا كه در آن هنگام كارمند دربار بود براي دريافت كمك هزينه تحصيلي به اردشير زاهدي مراجعه كرد. نحوه برخورد و تيزهوشي در پاسخگويي به سؤالات اردشير زاهدي باعث شد كه بلافاصله به شهناز دختر شاه معرفي شود و به دنبال چند جلسه ملاقات خصوصي باا و جهت ازدواج با شاه كانديدا گردد.

بديهي است انتخاب فرح ديبا براي ازدواج با مردي همسن پدرش، امري سياسي بود. در آن زمان خاندان پهلوي درصدد بود تا وجهه منفور خود را كه به ويژه پس از كودتاي 28 مرداد 1332ش ايجاد شده بود ترميم كند و روشنفكران و جوانان كشور را به دور خود يا محوري وابسته گرد آورد تا از اين طريق از خطرات ناشي از ايجاد گروههاي مخالف برحذر بماند. از سوي ديگر تمايلات چپي فرح ديبا كه در دوران دانشجويي وي وجود داشت مي‌توانست پاره‌اي از فعاليتهاي گروههاي چپي در بين جوانان را خنثي كند و تظاهرات روشنفكرانه خاندان پهلوي را به اوج خود برساند از سوي ديگر فرهنگ خانوادگي فرح ديبا با فرهنگ خانوادگي خاندان پهلوي مطابقت داشت و مي‌توانستند در كنار يكديگر دوام آورند.

مجموعه اين عوامل باعث شد كه شهناز پهلوي به ديدار پدر بشتابد و به او خبر يافتن يك كانديداي مناسب جهت ازدواج را دهد. شاه در خاطرات خود در اين باره مي‌گويد: « داماد من مدتي بود كه به امور دانشجويان ايراني كه در كشورهاي بيگانه مشغول تحصيلات عاليه بودند، علاقه نشان مي‌داد. در ضمن همين ايام با دوشيزه فرح ديبا كه بيست و يكسال بيشتر نداشت و براي مشورت در امور تحصيلي خود در فرانسه به وي مراجعه كرده بود آشنا شده بود... دوشيزه فرح براي گذراندن تعطيلات تابستاني خود در سال 1338 به تهران آمد. در اين موقع داماد و دخترم با وي آشنا شده و براي صرف شام از او دعوتي به عمل آوردند. معلوم شد كه دختر من و دوشيزه فرح داراي دوستان مشتركند و در بسياري از امور با يكديگر توافق روحي دارند. بار ديگر از دوشيزه فرح دعوت به عمل آمد. دخترم شهناز ترتيبي فراهم ساخت كه من نيز در آن ميهماني شركت كنم.... يك هفته بعد از اين بدو پيشنهاد ازدواج دادم».

بديهي است درخواست ازدواج از جانب سلطان يك كشور براي فرح ديبا كه دختري معمولي بود امري خارق‌العاده به حساب مي‌آمد. به ويژه آنكه فرح ديبا سالها بود كه با مشكلات مالي دست به گريبان بود و در دل آرزوي رهايي از آن وضع را مي‌پرورانيد. فرح خود در اين مورد مي‌گويد:

« ازدواج با مردي كه من و دوستانم به او احترام فراوان داشتيم و بارها در مسيرش ايستاده و پرچمها را تكان داده و فرياد شادي كشيده بوديم امري غيرمنتظره بود. ناگهان مي‌بايست او را چون يك انسان معمولي و شوهر خويش ببينم و هم به او به عنوان پادشاهي مقتدر نظر كنم. اين كار نوعي دل به دريا زدن بود».

چند ماه بعد در 29 آذر 1338 فرح ديبا در كاخ گلستان طي مراسم باشكوهي به عقد شاه درآمد و به كاخ سلطنتي قدم نهاد تا شانس خود را براي ارتقا به مقام ملكه پهلوي بيازمايد.

 

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1385/10/11 و ساعت 0:55 قبل از ظهر |
سلام به همه 
این یادداشتهای یکی از دوستان خوبم در یه گروه اینترنتی که با اجازه قبلی من می خوام اونارو تو وبلاگ بزارم تا شما دوستان بتونید از اونا استفاده کنید
  این يادداشتهايي كه براي تنها فرشته زندگيم مي نويسم و......
 
 

اين طلوع هم مثل روزهاي بي فروغ ديگرم گذشت

اين شبم مثل شبهاي ديگر سياه زندگانيم گذشت

اين همه اميد و اين همه مهر هم گذشت

براي ديدنت

براي ماندنت كنار من

براي يك نگاه هر چند سرد تو 

براي لمس كردن دست من

براي آنكه دوباره عاشقم شوي

مرا شبيه يك قلم درون دست خود بگيري و نوازشم كني

براي آنكه دوباره در درون قلب تو شكوفه اي كنم

براي زنده ماندنم

 به هر دري زدم

به هر كه گفتي و نگفته اي سر زدم

كسي از درون تو براي من خبر نداشت

اين همه رنجش و بي اعتناييت به روي عشق من اثر نذاشت

از روز رفتن تو اين همه سروده ام

در جواب من، خاموش مانده اي چرا

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1385/10/11 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |
اینارو از تو یه شایت پیدا کردم گفتم شما هم بخونید بد نیست...

 از برج مراقبت مزاحمتون مي شم.اگه تو قلبتون
 جا هست اجازه فرود ميخواستم. اجازه هست؟
************
 شايد کسي را که با او خنديده ايد فراموش کنيد
.اما کسي را که با او گريستيد هرگز فراموش نخواهيد کرد
************

غم و شادي در يک خانه زندگي مي کنند به آهستگي
شادي کن تا غم بيدار نشود
************

يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ
بياموزد : ۱- شاد بودن بدون دليل ۲- دائم به کاري مشغول بودن ۳- تقاضا
کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد
************

هر كجا محرم شدي چشم از خيانت بردار اي بسا
محرم كه تا يك نقطه مجرم مي شود
************

دل آدمي بزرگتر از اين زندگي است و اين، راز تنهايي اوست
************

اخم نکنيد هرگز نمي دانيد چه کسي ممکن است با يک تبسم عاشقتان شود
************

همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان
نرسيده است
************

همه ميگن بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره ولي تو كه دنياي مني
چطور ازت بگذرم؟
 
************

احمقانه است که بخواهي از اشتباهات ديگران درامان باشي . چنين کاري غير
ممکن است . فقط سعي کن از اشتباهات خودت درامان باشي
************

ولتر:شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است
بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد

************
نردبان اين جهان ما ومنيست عاقبت اين نردبان افتادنيست لاجرم آن كس كه بالاتر نشست استخوانش سختر خواهد شكست
************
به چشمان خود هم غمت را مگو که ميگريد و سر نگه دار نيست
************
دوستي ازدواج روح است درآن طلاق وجدايي جايز نيست.
************

از کبوترپرسيدم : زندگي چيست؟ پرهايش را تکان داد و جواب نداد ازدريا پرسيدم:زندگي چيست؟ خروشيد و جوابم را نداد ازآفتاب پرسيدم:زندگي چيست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسيدم:زندگي چيست؟ گفت: زندگي خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است.

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1385/10/11 و ساعت 0:36 قبل از ظهر |
خدایا چرا من!  حکایتی از یک قهرمان جهانی تنیس ...

     آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دينا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: ?چرا خدا تو را براي چنين 

بيماري انتخاب كرد او در جواب گفت

     در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد          مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 1:28 قبل از ظهر |
در ادامه براتون بيوگرافي جيم كري را نوشتم اميدوارم خوشتون بياد.

نام كامل:JAMES EUGENE CARREY  
نام مستعار: JIMMY-GENE (جيمي-جين)
تاريخ تولد: 17 ژانويه 1962
محل تولد: تورنتو كانادا

شغل:
بازيگر، نويسنده و كمدين
مليت: كانادايي
محل اقامت فعلي: كاليفرنيا
قد: 1 متر و 88 سانتي متر
وزن: 80 كيلوگرم

نام پدر:
PERCY CARREY(پرسي كري)--- شغل: موسيقي دان و حسابدار.
نام مادر:KATHLEEN(كاتلين)--- شغل: خواننده آماتور.
توضيح: پدر و مادر وي هر دو بر اثر بيماري فوت كرده اند.
نام خواهرها:PAT,RITA(پت و ريتا)
نام برادر:JOHN(جان)

همسران:

1- همسرنخست:MELISSA WOMWE(مليسا ومر). تاريخ ازدواج: 1987.تاريخ طلاق:1993.

2- همسر دوم:LAUREN HOLLY(لورن هولي): تاريخ ازدواج: 1996. تاريخ طلاق: 1997.

فرزند: جيم كري از همسر نـخــست خـود داراي يـك دخـتـر بـنـام
  JANE ERIN CARREY (جين ارين) ميباشد كه هم اكنون 18 سال
سن دارد.

دوسـت دخـتـر كـنـونـي وي:BETINA HOLTE  (بـتـيـنـا
هولته) وي يك مدل دانماركي ميباشد.

 جوايز ويژه: جيـم كـري تـا كـنـون مـوفق به دريافت جوايـز
گوناگوني از سوي MTV وGOLDEN GLOBES گرديده است
كــه از جمله آن ميتوان به بهتريت كمدين، بهترين بازيگر و
محبوبترين بازيگر اشاره كرد.

 ميزان متوسط درآمد ساليانه وي: 25-20 ميليون دلار.

نخستين فيلمي كه وي در آن به ايفاي نقش پرداخت:
ALL IN GOOD TASTE   در سال 1981.


فيلمهايي كه وي در آنها ايفاي نقش كرده:

LIAR LIAR-ME,MYSELF AND IRENE-MIKE HAMMER-HIGH STRUNG-MAJESTIC-MAN ON THE MOON-MASK-BATMAN FOREVER-ACE VENTURA-CABLE GUY-BRUCE ALMIGHTY-DUMB AND DUMBER-RUBBERFACE-TRUMAN SHOW-ONCE BITTEN-EARTH GIRLS ARE EASY-IN LIVING COLOR-ETERNAL SUNSHINE-UNFORTUNATE EVENTS.

جـيـم كـري در آخـرين فــيلم خود چهره اي متفاوت از خود
بنمايش گذاشته است.

 زندگينامه:

جـيم كري در دوران كودكي بسيار شيطان، بازيگوش و پرسر و صدا بود. در حاليــكه جيم تنها 10 سال سن داشت بــخاطر آنكه  پدرش شغل خود را از دست داده بود مجبور
بود پس از اتمام مدرسه كار كند. بله سوپر استار ثروتمندكـنـوني بـه جـهت وضعيت بد اقتصادي خانواده اش مجبوربود روزي 8 ساعت بكارهايي مثل نـگـهـبــاني، سرايداري
و تـمـيـز كـردن تـوالتـــها بپردازد. جالب است بدانيد كه وي
داراي مـــدرك ديپلم دبيرستان نيز نميباشد چرا كه وي درسـن 15 سالگي از دبيرستان ترك تحصيل كرد. او در سن15 سـالگي به كلوبهاي كمدي روي آورده و در آنجا شروع بـه هـنــرنمايي همچون تقليد نقش بازيگران ميكرد. جيم كـري پـس از سـپـري كـردن سـخــتيها و مشقتهاي فراوان سـرانـجـام بـه يـك بـازيـگر مـحــبوب، پر آوازه و برجسته درسراسر جهان بدل گشت. جالب است بدانيد اين شخصيت جذاب و خندان بارها به بيماري افسردگي دچار گرديده و تا چندي پيش به مصرف قرصهاي ضد افسردگي اعتياد داشته است.

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 1:25 قبل از ظهر |
پروردگار عالم فرموده :من عاشق بنده ام هستم. پس عشق حكمت فراوان داردكه مي توان كلي تحليل كرد, متا"سفا نه افرادي هستند كه علاقه را با عشق اشتباه مي گيرن.
 يك مثال: آيا جذابيت يك گل زيبا ومعطر با جذابيت بازي فوتبال مي توان مقايسه كرد؟! از جاذبه گل به كجا ها سير مي كنيد , واز ديدن يك بازي عالي چه لذتي مي بريم؟! آيا ليلي ومجنون عاشق بودن آيا فقط به هم علاقه داشتن !؟ آيا كودك شيرخوار به مادرش علا قه داره يا از روي غريزه است ؟ در اين موارد فرق ميان كلما ت را بيشتر مي توان حس كرد.... كلماتي چون  عشق , علاقه ,  لذ ت, غريزه و دوست داشتن ...  يك سوال كدام يك از كلمات معني قويتر دارد ؟ عشق , غريزه يا دوست داشتن.....
همان گونه كه در اول اشاره شد خدا نيز عاشق است و مطمئنا"همانگونه قدرت خدا عالم را پوشانده آفريدهاش هم از موهمت  عشق محروم نمانده اند ... .
كودكي كه به دنيا چشم مي گشايد به خاطر معشوق (خدا) چشم مي گشايد , ما در وسيله رسيدن عاشق به معشوق است وظيفه اي كه مادر دارد ( ارزشش را )  بيشتر كسان مي دانند پس هيچ علاقه يا غريزه اي ديده نمي شود بلكه اين عشق است كه قدر ت وابسته بودن كودك ومادر را زياد كرده وچه قدرت زيبايي كه همگان بر آن واقفند , قدرتي كه همه زيبايي را در خود جمع كرده جذابيت گل بخاطر آن است كه زيباست پس جزئي از عشق است قدرتي كه بنده را به معشوق مي رساند .
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 1:21 قبل از ظهر |

 بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم
 و تازه، داشته باشد، بيا گناه کنيم
 نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
 بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم
 بيا به نيم نگاهی و خنده ای و لبی
 تمام آخرت خويش را تباه کنيم
 نگاه، نقطه آغاز عا شقيست، بيا
 که شايد از سر اين نقطه عزم راه کنيم
 اگر بخاطر هم عاشقانه برخيزيم
 نمی رسيم به جايی که اشتباه کنيم
 برای شادي و سرخوشي لحظه هات هم که شده
 بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم

*/*/*/*/*/*/*/*/*/*

  شیرين دروغ و دختر ترسا دروغ بود 
  افسانه های حوری تنها دروغ بود.
  مجنون ، دو ساله بر اثر آسم در گذشت!
  آوازه های حضرت ليلي دروغ بود
  چندين هزار حضرت يوسف بياورند؟ ها؟
  تا مطمين شويم عشق زليخا دروغ بود؟
  در نقشه ، کوه ، دور و بر بيستون نبود!
  فرهاد وکوه و تيشه سراپا دروغ بود
  العشقُ شـبهُ حادثـةٍ غيــرُ واقعیّ
  اول نگاه آدم و حوا دروغ بود
  يک بار هم به حرف دلت اعتماد کن
  شايد که حرف مردم دنيا دروغ بود!؟

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 1:18 قبل از ظهر |
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
-+-+-+-+-+-
دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين
-+-+-+-+-+-
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند
-+-+-+-+-+-
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
-+-+-+-+-+-
...... اون كه مي گفت بدون تو مي ميره دروغ مي گه دلش جنس كويره ..... دروغ مي گه تو گوش نده به حرفاش ...... نگو هنوز مي خواي بموني باهاش ...... خيال نكن بدون اون مي ميري ...... بزار بره ...... نباشه جوون مي گيري
-+-+-+-+-+-
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده
-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-+- -
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 1:14 قبل از ظهر |
سلام سلام بچه ها چه طور حال شما

این یه هفته که نبودم واسه این بود که درسها سنگینه

خدمت آبجی گلم سلام میگم و تولدش رو با یک کم تاخیر بهش تبریک میگم امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه و هیج غم و قصه ای نداشته باشه و زندگیش هر روز بهتر از دیروز باشه...

من که خواهر ندارم اما تو رو به اندازه خواهر نداشته ام دوست دارم...  

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1385/10/07 و ساعت 2:3 بعد از ظهر |
.
- Clock And Date Click here to make Webloger your default homepage!