گويی نام می تواند تعيين کننده کيفيت صدای او بشود! هايده از سال 1345 فراگيری موسيقی و آوازخوانی را نزد موسيقيدان معروف علی تجويدی آغاز کرد. تجويدی در ميان آهنگسازان ايرانی، معروف شده است به کاشف صداهای ناب! البته صدا ها را کشف کرده، پرورش داده، معرفی کرده، ولی چند صباحی نگذشته که آن ها را از دست داده است. يا خودشان به راه ديگر، غالبا راه کاباره، رفته اند و يا رنود آنها را از او به غنيمت گرفته اند. هايده به گمان از آخرين کشفيات درخشان تجويدی باشد. شانسی که هايده آورده، اين بوده که تجويدی آهنگ تازه ای را در مخالف سه گاه و در پيوند با شعری برانگيزاننده از رهی معيری آماده اجرا داشته است. اين ترانه با زير و بالاهايی که دارد، معرف دقيقی برای صدای گسترده و پر توان هايده شده و صدای هايده نيز متقابلا ترانه تجويدی - معيری را تاثير بيشتر بخشيده است. و کمتر در يک سال پس از آن، در آبان ماه سال 1347 درگذشت. ترانه آزاده با صدای هايده، آهنگ از علی تجويدی با شعر رهی معيری. گفتگوی راديويی در شرح ساخت و پرداخت آزاده گفته است که رهی پس از آن که نيمی از ترانه را ساخنه، بيمار شده و بر اساس حالاتی که به خاطر آن کسالت در وجودش بوده، بقيه را با سوز و حال بيشتری تمام کرده است. هايده با خواندن اين ترانه و چند ترانه ديگر که من به او دادم، توانست تحولی در ترانه خوانی و آواز خوانی ايجاد کند و تاثيرات تازه ای در موسيقی سنتی به وجود بياورد... خدمت بازار قرار داد که بيشتر به سود و زيان می انديشد تا به ارزش ها. تجويدی که زمانی به شکوه گفته بود که هر صدائی را که کشف می کند و می پروراند، بعدها بهره اش را به کاباره می برد. در عين حال گناه اين انحراف را پيش از آن که بر گردن خواننده ها بگذارد، از چشم جامعه می بيند: جامعه بود که اين ها را به سوی کاباره می کشانيد... من در شوراهای موسيقی می گفتم که حقوق اين ها را زياد کنيد تا احتياج به رفتن به کاباره نداشته باشند... ولی نکردند اين کار را... حقوق بسيار کمی مثلا 500 تومان به خواننده می دادند، در حالی که همين خواننده وقتی به کاباره می رفت شبی ده هزار تومان می گرفت... گناهی نداشتند. زندگی غير از اين را اجازه نمی داد... تبعيديان دلشکسته بوده است. هايده، پس از آزاده، چند ترانه ديگر نيز از تجويدی خواند و بعد سر و کارش به کاباره افتاد، از او جدا شد و به موسيقی به اصطلاح مردمی، نزديکتر شد. محمد حيدری، جهانبخش پارزکی، صادق نوجوکی و انوشيروان روحانی آهنگسازان ديگری بودند که صدای رسای هايده را در اجرای ترانه های خود به کار گرفتند. همان قدر که اين ها در راه مردمی شدن به هايده ياری رسانيدند، او نيز با صدای پر جاذبه خود سبب سکه شدن کار آن ها شد! به ارزش ها نمی انديشند و تنها تفريح و سرگرمی می خواستند. سرمايه نيز در جايی به کار می افتاد که مخاطب انبوه داشته باشد. بر بستری چنين تنيده از تفريح و تجارت موسيقی معروف به لس آنجلسی به دنيا آمد و بيشتر خوانندگان مهاجر از جمله هايده را نيز به خدمت خود درآورد. وهله اول بايد به جنس صدای ناب و کمياب او انديشيد که در همه بازمانده هايش يکسان مانده است، در اين دنيای بی صدائی و بد صدائی خود، نفس ارزش است! سرنوشتی بهتر از پريسا و هنگامه اخوان پيدا نمی کرد که هنوز که هنوز است نمی توانند، آزادانه - و برای همگان - بخوانند، با آن که به دامنشان، پيرايه ابتذال نبسته اند! صدای هايده و برخی از ترانه های غميادانه او در سال های غربت، تسکينی در خور برای مهاجران و تبعيديان دلشکسته بوده است. هايده، سر انجام، در سال 1368 در شهر سانفرانسيسکو، به سکته قلبی درگذشت و در گورستان وست وود لس آنجلس به خاک سپرده شد. | ||
|
|

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه ي خويش
مي برم،تاكه درآن نقطه دور
شستويش دهم از رنگ گناه
شتشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو،اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال
ناله مي لزرد،مي رقصد اشك
آه،بگذار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
بخدا غنچه ي شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ي آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم،خنده به لب ،خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل
براتون یه چندتا عکس کوه گذاشتم شاید خوشتون بیاد.....



برای دیدن بقیه عکس ها برروی ادامه مطلب کلیک کنید.
ادامه مطلب


زندگاني فرح ديبا همسر سوم محمدرضا پهلوي كه بي شباهت به زندگاني سيندرلا قهرمان داستاني والت ديسني نبود در 22 مهر ماه 1317ش در بيمارستان آمريكاييان تهران آغاز شد. پدرش سهراب ديبا از خانوادههاي بزرگ آذربايجان و مادرش فريده قطبي از خاندانهاي قديمي گيلان بود. در 9 سالگي پدر خود را از دست داد و تحت قيمومت دايي خود محمدعلي قطبي قرار گرفت. وي تحصيلات خود را در مدرسه ژاندارك ادامه داد و پس از اخذ ديپلم به دنبال پسردايي خود رضا قطبي به فرانسه رفت تا در رشته معماري مشغول به تحصيل گردد. در همانجا بود كه با شاه آشنا شد و مورد توجه قرار گرفت. جهانگير تفضلي سرپرست دانشجويان ايران در فرانسه درباره اين برخورد ميگويد:
پس از آنكه ثريا از شاه جدا شد، شاه درصدد برآمد كه دختري ايراني را به همسري برگزيند. در مدتي كه من سرپرستي دانشجويان را در اروپا داشتم هر سفري كه شاه به اروپا ميآمد در هر كشوري كه دانشجويان ايراني بودند، عدهاي از دانشجويان به ديدن شاه ميآمدند و به وسيله سرپرست آن كشور آنان را به شاه معرفي ميكردم.
در همين سفر هنگامي كه شاه به پاريس آمد، عدهاي از دانشجويان كه بيشتر دختران بودند به سفارت آمدند. چند نفر از دانشجويان را كه مانند انوشيروان پويان از دانشجويان برجسته بودند، خودم به شاه معرفي كردم، عدهاي دور شاه را گرفته بودند... در كنار اين جمع فرح ديبا را ديدم كه با يكي از دوستان خود كه گمان ميكنم از ارامنه بود به ديوار تكيه داده بودند و از دور به دايرهاي از دانشجويان كه دور شاه را گرفته بودند تماشا ميكردند. من فرح ديبا را به شاه معرفي كردم، بدون اينكه كوچكترين نظري داشته باشم كه مورد پسند شاه واقع شود، چنانكه نشد. من او را از اين جهت معرفي كردم كه محصل خوبي بود و زبان فرانسوي را خوب ميدانست و بسيار خوب حرف ميزد. حتي از خود شاه كه در سويس هم تحصيل كرده بود، به نظر من بهتر فرانسوي سخن ميگفت. زيرا از كودكي در مدرسه ژاندارك تحصيل كرده بود.

در اين ديدار شاه فقط چند ثانيه با فرح صحبت كرد و تنها ازاو پرسيد: چند سال داريد؟ چند وقت است كه در پاريس هستيد و در چه رشتهاي تحصيل ميكنيد؟ بعد با فشار دانشجويان، فرح ناگزير كنار ايستاد و ديگر مورد توجه شاه قرار نگرفت.
اما كمبود مالي و فشار اقتصادي فرح ديبا را وادار نمود تا جهت ادامه تحصيل از مراكز خيريه موجود در فرانسه كمك بگيرد. جهانگير تفضلي در جاي ديگر از خاطرات خود ميگويد:
روزي دربان هتل ژرژ پنجم كه من در يكي از آپارتمانهاي آن در آن وقت زندگي ميكردم گفت: خانم هِلو ميخواهند با شما ملاقات كنند. اتفاقاً من بيمار بودم. پس از چند دقيقه آماده شدم و به سالن پذيرايي آمدم. خانم هِلو كه در آن وقت رئيس سازمان همكاريهاي فرهنگي فرانسه و ايران بود همراه دختري آمده بود كه همين فرح ديبا بود. طبعاً فرانسه صحبت ميكرديم، مادام هِلو گفت براي اين آمدهايم كه شما هزينه تحصيلي يا اقلاً كمك هزينه به اين مادمازل كه اين قدر خوب فرانسه ميداند، بدهيد. من از سوابق تحصيلي وي از خودش پرسش كردم. پس از چند دقيقه فرح ديبا كارتي به من داد كه از ارتشبد هدايت رئيس ستاد ارتش بود. اين افسر با من آشنايي آميخته به دوستي هم داشت و مورد احترام من نيز بود. در اين كارت مطالبي ارتشبد نوشته بود كه حامل اين كارت، دانشجوي برجستهاي است و از خانواده محترم ديبا است. پدر وي از افسران بسيار گرامي ارتش بوده است كه متأسفانه درگذشته است و شما اگر ممكن است به وي در تحصيل كمك كنيد.!
من گفتم: با كمال تأسف نميتوانم چنين كمكي بكنم و اگر راهي پيدا كردم به وسيله مادام هِلو به شما خبر خواهيم داد.
بدين ترتيب فرح ديبا پس از نااميد شدن از فرانسه به ايران آمد تا از طريق بستگان خود بورس تحصيلي كسب كند. در اين زمان شهناز پهلوي و اردشير زاهدي همسر او، بودجهاي در اختيار داشتند كه به دانشجويان خوبي كه هزينه تحصيل خود را نداشتند كمك ميكردند. فرح ديبا كه از اين مسئله اطلاع داشت در زمان گذران تعطيلات تابستان در تهران با معرفي عمويش اسفنديار ديبا كه در آن هنگام كارمند دربار بود براي دريافت كمك هزينه تحصيلي به اردشير زاهدي مراجعه كرد. نحوه برخورد و تيزهوشي در پاسخگويي به سؤالات اردشير زاهدي باعث شد كه بلافاصله به شهناز دختر شاه معرفي شود و به دنبال چند جلسه ملاقات خصوصي باا و جهت ازدواج با شاه كانديدا گردد.
بديهي است انتخاب فرح ديبا براي ازدواج با مردي همسن پدرش، امري سياسي بود. در آن زمان خاندان پهلوي درصدد بود تا وجهه منفور خود را كه به ويژه پس از كودتاي 28 مرداد 1332ش ايجاد شده بود ترميم كند و روشنفكران و جوانان كشور را به دور خود يا محوري وابسته گرد آورد تا از اين طريق از خطرات ناشي از ايجاد گروههاي مخالف برحذر بماند. از سوي ديگر تمايلات چپي فرح ديبا كه در دوران دانشجويي وي وجود داشت ميتوانست پارهاي از فعاليتهاي گروههاي چپي در بين جوانان را خنثي كند و تظاهرات روشنفكرانه خاندان پهلوي را به اوج خود برساند از سوي ديگر فرهنگ خانوادگي فرح ديبا با فرهنگ خانوادگي خاندان پهلوي مطابقت داشت و ميتوانستند در كنار يكديگر دوام آورند.
مجموعه اين عوامل باعث شد كه شهناز پهلوي به ديدار پدر بشتابد و به او خبر يافتن يك كانديداي مناسب جهت ازدواج را دهد. شاه در خاطرات خود در اين باره ميگويد: « داماد من مدتي بود كه به امور دانشجويان ايراني كه در كشورهاي بيگانه مشغول تحصيلات عاليه بودند، علاقه نشان ميداد. در ضمن همين ايام با دوشيزه فرح ديبا كه بيست و يكسال بيشتر نداشت و براي مشورت در امور تحصيلي خود در فرانسه به وي مراجعه كرده بود آشنا شده بود... دوشيزه فرح براي گذراندن تعطيلات تابستاني خود در سال 1338 به تهران آمد. در اين موقع داماد و دخترم با وي آشنا شده و براي صرف شام از او دعوتي به عمل آوردند. معلوم شد كه دختر من و دوشيزه فرح داراي دوستان مشتركند و در بسياري از امور با يكديگر توافق روحي دارند. بار ديگر از دوشيزه فرح دعوت به عمل آمد. دخترم شهناز ترتيبي فراهم ساخت كه من نيز در آن ميهماني شركت كنم.... يك هفته بعد از اين بدو پيشنهاد ازدواج دادم».
بديهي است درخواست ازدواج از جانب سلطان يك كشور براي فرح ديبا كه دختري معمولي بود امري خارقالعاده به حساب ميآمد. به ويژه آنكه فرح ديبا سالها بود كه با مشكلات مالي دست به گريبان بود و در دل آرزوي رهايي از آن وضع را ميپرورانيد. فرح خود در اين مورد ميگويد:
« ازدواج با مردي كه من و دوستانم به او احترام فراوان داشتيم و بارها در مسيرش ايستاده و پرچمها را تكان داده و فرياد شادي كشيده بوديم امري غيرمنتظره بود. ناگهان ميبايست او را چون يك انسان معمولي و شوهر خويش ببينم و هم به او به عنوان پادشاهي مقتدر نظر كنم. اين كار نوعي دل به دريا زدن بود».
چند ماه بعد در 29 آذر 1338 فرح ديبا در كاخ گلستان طي مراسم باشكوهي به عقد شاه درآمد و به كاخ سلطنتي قدم نهاد تا شانس خود را براي ارتقا به مقام ملكه پهلوي بيازمايد.
اين طلوع هم مثل روزهاي بي فروغ ديگرم گذشت
اين شبم مثل شبهاي ديگر سياه زندگانيم گذشت
اين همه اميد و اين همه مهر هم گذشت
براي ديدنت
براي ماندنت كنار من
براي يك نگاه هر چند سرد تو
براي لمس كردن دست من
براي آنكه دوباره عاشقم شوي
مرا شبيه يك قلم درون دست خود بگيري و نوازشم كني
براي آنكه دوباره در درون قلب تو شكوفه اي كنم
براي زنده ماندنم
به هر دري زدم
به هر كه گفتي و نگفته اي سر زدم
كسي از درون تو براي من خبر نداشت
اين همه رنجش و بي اعتناييت به روي عشق من اثر نذاشت
از روز رفتن تو اين همه سروده ام
در جواب من، خاموش مانده اي چرا
جا هست اجازه فرود ميخواستم. اجازه هست؟
************
شايد کسي را که با او خنديده ايد فراموش کنيد
.اما کسي را که با او گريستيد هرگز فراموش نخواهيد کرد
************
غم و شادي در يک خانه زندگي مي کنند به آهستگي
شادي کن تا غم بيدار نشود
************
يک بچه همواره مي تواند سه چيز به يک آدم بزرگ
بياموزد : ۱- شاد بودن بدون دليل ۲- دائم به کاري مشغول بودن ۳- تقاضا
کردن آنچه با تمام وجود مي خواهد
************
هر كجا محرم شدي چشم از خيانت بردار اي بسا
محرم كه تا يك نقطه مجرم مي شود
************
دل آدمي بزرگتر از اين زندگي است و اين، راز تنهايي اوست
************
اخم نکنيد هرگز نمي دانيد چه کسي ممکن است با يک تبسم عاشقتان شود
************
همه چيز در پايان خوب است. اگر خوب نباشد بدانيد که هنوز به نقطه پايان
نرسيده است
************
همه ميگن بايد براي رسيدن به عشقش از تموم دنيا بگذره ولي تو كه دنياي مني
چطور ازت بگذرم؟
************
احمقانه است که بخواهي از اشتباهات ديگران درامان باشي . چنين کاري غير
ممکن است . فقط سعي کن از اشتباهات خودت درامان باشي
************
ولتر:شما ممکن است بتوانيد گلي را زير پا لگدمال کنيد، اما محال است
بتوانيد عطر آنرا در فضا محو سازيد
از کبوترپرسيدم : زندگي چيست؟ پرهايش را تکان داد و جواب نداد ازدريا پرسيدم:زندگي چيست؟ خروشيد و جوابم را نداد ازآفتاب پرسيدم:زندگي چيست؟ غروب کرد وجوابم را نداد ازانسان پرسيدم:زندگي چيست؟ گفت: زندگي خون دل خوردن است اولش عشق وبعد مردن است.
آرتو اشي قهرمان افسانه اي تنيس ويمبلدون به خاطر خونِ آلوده اي که در جريان يک عمل جراحي در سال 1983 دريافت کرد، به بيماري ايدز مبتلا شد و در بستر مرگ افتاد. او از سراسر دينا نامه هايي از طرفدارانش دريافت کرد. يکي از طرفدارانش نوشته بود: ?چرا خدا تو را براي چنين
بيماري انتخاب كرد او در جواب گفت
در دنيا، 50 ميليون کودک بازي تنيس را آغاز مي کنند. 5 ميليون نفر ياد مي گيرند که چگونه تنيس بازي کنند.500 هزار نفر تنيس را در سطح حرفه اي ياد مي گيرند.50 هزار نفر پا به مسابقات مي گذارند. 5 هزار نفر سرشناس مي شوند. 50 نفر به مسابقات ويمبلدون راه پيدا مي کنند، چهار نفر به نيمه نهايي مي رسند و دو نفر به فينال ... و آن هنگام که جام قهرماني را روي دستانم گرفته بودم، هرگز نگفتم خدايا چرا من؟ و امرز هم که از اين بيماري رنج مي کشم، نيز نمي گويم خدايا چرا من؟
نام كامل:JAMES EUGENE CARREY
نام مستعار: JIMMY-GENE (جيمي-جين)
تاريخ تولد: 17 ژانويه 1962
محل تولد: تورنتو كانادا
شغل: بازيگر، نويسنده و كمدين
مليت: كانادايي
محل اقامت فعلي: كاليفرنيا
قد: 1 متر و 88 سانتي متر
وزن: 80 كيلوگرم
نام پدر:PERCY CARREY(پرسي كري)--- شغل: موسيقي دان و حسابدار.
نام مادر:KATHLEEN(كاتلين)--- شغل: خواننده آماتور.
توضيح: پدر و مادر وي هر دو بر اثر بيماري فوت كرده اند.
نام خواهرها:PAT,RITA(پت و ريتا)
نام برادر:JOHN(جان)
همسران:
1- همسرنخست:MELISSA WOMWE(مليسا ومر). تاريخ ازدواج: 1987.تاريخ طلاق:1993.
2- همسر دوم:LAUREN HOLLY(لورن هولي): تاريخ ازدواج: 1996. تاريخ طلاق: 1997.
فرزند: جيم كري از همسر نـخــست خـود داراي يـك دخـتـر بـنـام
JANE ERIN CARREY (جين ارين) ميباشد كه هم اكنون 18 سال
سن دارد.
دوسـت دخـتـر كـنـونـي وي:BETINA HOLTE (بـتـيـنـا
هولته) وي يك مدل دانماركي ميباشد.
جوايز ويژه: جيـم كـري تـا كـنـون مـوفق به دريافت جوايـز
گوناگوني از سوي MTV وGOLDEN GLOBES گرديده است
كــه از جمله آن ميتوان به بهتريت كمدين، بهترين بازيگر و
محبوبترين بازيگر اشاره كرد.
ميزان متوسط درآمد ساليانه وي: 25-20 ميليون دلار.
نخستين فيلمي كه وي در آن به ايفاي نقش پرداخت:
ALL IN GOOD TASTE در سال 1981.
LIAR LIAR-ME,MYSELF AND IRENE-MIKE HAMMER-HIGH STRUNG-MAJESTIC-MAN ON THE MOON-MASK-BATMAN FOREVER-ACE VENTURA-CABLE GUY-BRUCE ALMIGHTY-DUMB AND DUMBER-RUBBERFACE-TRUMAN SHOW-ONCE BITTEN-EARTH GIRLS ARE EASY-IN LIVING COLOR-ETERNAL SUNSHINE-UNFORTUNATE EVENTS.
جـيـم كـري در آخـرين فــيلم خود چهره اي متفاوت از خود
بنمايش گذاشته است.
زندگينامه:
جـيم كري در دوران كودكي بسيار شيطان، بازيگوش و پرسر و صدا بود. در حاليــكه جيم تنها 10 سال سن داشت بــخاطر آنكه پدرش شغل خود را از دست داده بود مجبور
بود پس از اتمام مدرسه كار كند. بله سوپر استار ثروتمندكـنـوني بـه جـهت وضعيت بد اقتصادي خانواده اش مجبوربود روزي 8 ساعت بكارهايي مثل نـگـهـبــاني، سرايداري
و تـمـيـز كـردن تـوالتـــها بپردازد. جالب است بدانيد كه وي داراي مـــدرك ديپلم دبيرستان نيز نميباشد چرا كه وي درسـن 15 سالگي از دبيرستان ترك تحصيل كرد. او در سن15 سـالگي به كلوبهاي كمدي روي آورده و در آنجا شروع بـه هـنــرنمايي همچون تقليد نقش بازيگران ميكرد. جيم كـري پـس از سـپـري كـردن سـخــتيها و مشقتهاي فراوان سـرانـجـام بـه يـك بـازيـگر مـحــبوب، پر آوازه و برجسته درسراسر جهان بدل گشت. جالب است بدانيد اين شخصيت جذاب و خندان بارها به بيماري افسردگي دچار گرديده و تا چندي پيش به مصرف قرصهاي ضد افسردگي اعتياد داشته است.
بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم
و تازه، داشته باشد، بيا گناه کنيم
نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم
بيا به نيم نگاهی و خنده ای و لبی
تمام آخرت خويش را تباه کنيم
نگاه، نقطه آغاز عا شقيست، بيا
که شايد از سر اين نقطه عزم راه کنيم
اگر بخاطر هم عاشقانه برخيزيم
نمی رسيم به جايی که اشتباه کنيم
برای شادي و سرخوشي لحظه هات هم که شده
بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم
*/*/*/*/*/*/*/*/*/*
شیرين دروغ و دختر ترسا دروغ بود
افسانه های حوری تنها دروغ بود.
مجنون ، دو ساله بر اثر آسم در گذشت!
آوازه های حضرت ليلي دروغ بود
چندين هزار حضرت يوسف بياورند؟ ها؟
تا مطمين شويم عشق زليخا دروغ بود؟
در نقشه ، کوه ، دور و بر بيستون نبود!
فرهاد وکوه و تيشه سراپا دروغ بود
العشقُ شـبهُ حادثـةٍ غيــرُ واقعیّ
اول نگاه آدم و حوا دروغ بود
يک بار هم به حرف دلت اعتماد کن
شايد که حرف مردم دنيا دروغ بود!؟
این یه هفته که نبودم واسه این بود که درسها سنگینه
خدمت آبجی گلم سلام میگم و تولدش رو با یک کم تاخیر بهش تبریک میگم امیدوارم هر جا که هست حالش خوب باشه و هیج غم و قصه ای نداشته باشه و زندگیش هر روز بهتر از دیروز باشه...
من که خواهر ندارم اما تو رو به اندازه خواهر نداشته ام دوست دارم...

