تبليغاتX
تقدیم به همه قلبهای شکسته

در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم

عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم

با عقل آب عشق به يك جو نمي رود

بيچاره من كه ساخته ي آب و آتشم

ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز

صبح وز سيل اشك به خون بنشسته بالشم

پروانه را شكايتي از جور شمع نيست

عمريست در هواي تو مي سوزم و خوشم

باور نكن كه طعنه ي طوفان روزگار

جز در هواي زلف تو دارد مشوشم

دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان

لب ميگزد چو غنچه ي خندان كه خامشم

هر شب چو آفتاب به بالين من بتاب

اي آفتاب دلكش و ماه پري وشم

ساز صبا به ناله شبي گفت"شهريار"

اين كار توست من همه جور تو مي كشم

روحش شاد و يادش گرامي باد

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1387/06/28 و ساعت 9:38 قبل از ظهر |
تورا گم کرده ام ...

و اکنون لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد وسنگينند ...

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...

نمي داني چقدر غمگينند !!!

چشم هاي تو برايم چراغی روشن در تاریکی شب بود

نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام...

بي تاب ودلگيرم...

کجایی که من  بي تو  هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم

 ***************************

****************************

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...                                 

به كسي توجه نمي كنه ... از کسی خجالت نمي كشه ....

مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌

آفتابي شه ...!!! کاش ... 

                                   
کاش مي شد مثل آسمون بود ...

كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شه ...

***************************

تنها شکستم تنها به زیر کوهی از غم ها شکستم

دیشب میان کوچه های دل سپردن در امتداد مرگ یک رویا شکستم

با خاطراتم لحظه ها را گریه کردم آهسته در آغوش این شب ها شکستم

فصل شکستم را خزان ها دیده بودند...! پاییزها دیدند من این جا شکستم

دیشب از این جا قایق عشقت سفر کرد من هم کنار ساحل دریا شکستم...

شاید تو می رفتی که من تنها بمیرم.. شاید به رسم خزان ها من شکستم...!

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 10:29 قبل از ظهر |
خوابيده بودم ؛

در خواب كتاب  گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده  عمرم را برگ به برگ مرور مي كردم .
به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم.
خاطرات بد ، زيبايي ها ، لبخندها ، شيريني ها ، مصبيت ها ، ... همه و همه را مي ديدم.
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزها زندگي ام بود.
روزهايي همراه تلخي ها ، ترس ها ، دردها ، بيچارگي ها .
با ناراحتي  به خدا گفتم : « روز اول  تو به  قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري .هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني
و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم .چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي  توانستي مرا با رنج ، مصيبت ها  و درد مندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه  مرا نگاه كرد 

 لبخندي زد و گفت : «فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود .
در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ،جاي پاي من است ،

 وقتي كه تور ا به دوش كشيده بودم !!!

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1387/06/11 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |

سلام وفقط سلام شما دعوت شده اید به یک مهمانی شما مهمان هستید واو میزبان شما وانسان های خاص او گفته اند که مهمان راگرامی دارید چراکه اومهمان است ومهمان حبیب خداست پس حالا که مهمان اوهستید وهر آنچه را که می خواهید او به شما می دهد بیاید به هم قول دهیم زیبا زیبا دعا کنیم نه فقط برای خود بلکه برای همه اگه یه روز در این روزهای خاص حال و هوات ابری شد چشمات بارونی شد بارون چشمات دلتوشست و مثل بچگی هات دلتو یه رنگه کرد یه رنگ نه نه نه دلت به رنگ آب شد بی رنگ بی رنگ مثل آب وقتی حس کردی جایگات خیلی خاصه یه مهمان خاص هستی وقتی حس کردی بین تو ومیزبان این مهمانی فاصله بله فاصله فاصله تو واویه هالهﺀ نورانیه وقتی اون لحظه دستاتو خالی روبه آسمان بلند کردی دعا کن برای همه دعا کن چون اون دستا خالی پایین نمیاد

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1387/06/10 و ساعت 9:38 بعد از ظهر |
كاشكه يه روز با همديگه سوار قايق مي شديم
دور از نگاه ادما هر دومون عاشق مي شديم
كاش آسمون با وسعتش تو دستامون جا مي گرفت
گلاي سرخ دلمون كاش بوي دريا مي گرفت
كاش تو هواي عاشقي ليلي و مجنون مي شديم
باد كه تو دريا مي وزيد ما هم پريشون مي شديم
كاش كه يه ماهي قشنگ براي ما فال می گرفت
برامون از فرشته ها امانتي بال مي گرفت
با بال اون فرشته ها تو آسمون پر مي زديم
به شهر بي ستاره ها به آرومي سر مي زديم
شب كه مي شد امانت فرشته ها رو مي داديم
چشمامونو مي بستيم و به ياد هم مي افتاديم
كاشكه تو درياي قشنگ خواب شقايق مي ديديم
خواب دو تا مسافر و عشق و يه قاشق مي ديدم
كاشكه مي شد نيمه شب با همديگه دعا كنيم
خداي آسمونا رو با يك زبون صدا كنيم
بگيم خداي مهربون ما رو ز هم جدا نكن
هرگز به عشق ديگري ما رو مبتلا نكن
كاش مقصد قايق ما يه جاي دور و ساده بود
كه عكس ماه مهربون رو پنجره اش افتاده بود
كاش اونجا هيچ كسي نبود
يه وقتي با تو دوست بشه
تو نازنين من بودي مثل حالا تا هميشه
كاشكه به جز من هيچ كسي اين قدر زياد دوست نداشت
يا كه دلت عشق منو اول عشقاش مي گذاشت
كاش به پرنده بودي و من واسه تودونه بودم
شك ندارم اون موقع هم اين جوري ديوونه بودم
كاش تو ضريح عشق تو يه روز كبوتر مي شدم
يه بار نگاه مي كردي و اون موقع پر پر مي شدم
كاش گره دستامونو اين سرنوشت وا نمي كرد
كاش هيچ كدوم از ما دو تا هيچ دوستي پيدا نمي كرد
كاش كه مي شد جدايي رو يه جايي پنهون بكنيم
خاراي زرد غصه رو از ريشه ويرون بكنيم
كاش كه با هم يه جا بريم كه آدماش آبي باشن
شباش مثه تو قصه ها زلال و مهتابي باشن
كاشكه يه روز من و تو رو تو دريا تنها بذارن
تو قايق آرزوها يه روز مارو جا بذارن
اون وقت با لطف ماهيا دريا رو جارو بزنيم
بسوي شهر آرزو بريم و پارو بزنيم
بريم يه جا كه آدماش بر سر هم داد نزنن
به خاطر يه بادبادك بچه ها فرياد نزنن
بريم يه جا كه دلها رو با يك اشاره نشكنن
بچه ها توي بازيشون به قمريا سنگ نزنن
جايي كه ما بايد بريم پشت در زندگيه
عادت مردمش فقط عشقه و آشفتگيه
چشمامونو مي بنديم و با هم ديگه مي ريم سفر
يادت باشه اينجا هوا غرق يه دلواپسيه
اما از اينجا كه بريم فقط گل اطلسيه
ترو خدا منو بدون شريك شادي و غمت
مثل هميشه عاشقت مثل گذشته مريمت

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1387/06/04 و ساعت 9:26 بعد از ظهر |
.
- Clock And Date Click here to make Webloger your default homepage!