تبليغاتX
تقدیم به همه قلبهای شکسته
خوابيده بودم ؛

در خواب كتاب  گذشته ام را باز كردم و روزهاي سپري شده  عمرم را برگ به برگ مرور مي كردم .
به هر روزي كه نگاه مي كردم ، در كنارش دو جفت پا بود. يكي مال من و يكي مال خدا . جلوتر مي رفتم و روزهاي سپري شده ام را مي ديدم.
خاطرات بد ، زيبايي ها ، لبخندها ، شيريني ها ، مصبيت ها ، ... همه و همه را مي ديدم.
اما ديدم در كنار بعضي برگها فقط يك جفت جاي پا است . نگاه كردم ، همه سخت ترين روزها زندگي ام بود.
روزهايي همراه تلخي ها ، ترس ها ، دردها ، بيچارگي ها .
با ناراحتي  به خدا گفتم : « روز اول  تو به  قول دادي كه هيچ گاه مرا تنها نمي گذاري .هيچ وقت مرا به حال خود رها نمي كني
و من با اين اعتماد پذيرفتم كه زندگي كنم .چگونه ، چگونه در اين سخت ترين روزهاي زندگي  توانستي مرا با رنج ، مصيبت ها  و درد مندي ها تنها رها كني ؟ چگونه ؟»

خداوند مهربانانه  مرا نگاه كرد 

 لبخندي زد و گفت : «فرزندم ! من به تو قول دادم كه همراهت خواهم بود .
در شب و روز ، در تلخي و شادي ، در گرفتاري و خوشبختي .

من به قول خود وفا كردم ،

هرگز تو را تنها نگذاشتم ،

هرگز تو را رها نكردم

حتي براي لحظه اي ،

آن جاي پا كه در آن روزهاي سخت مي بيني ،جاي پاي من است ،

 وقتي كه تور ا به دوش كشيده بودم !!!

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1387/06/11 و ساعت 6:28 بعد از ظهر |
تحقیقات نشان داده است كه اگر شخصی بیش از حد افسرده، كمرو، مضطرب، متخاصم، تكانشی (كسی كه بدون فكر كردن عمل می كند) و یا در برابر فشارهای روحی آسیب پذیر باشد، برای ازدواج شخص مناسبی به نظر نمی رسد، ضمن این كه در چنین مواردی این فرد باید روان درمانی شود.
در فهرست زیر به چند موقعیت و چند نوع از افرادی كه دارای ویژگی های نه چندان مثبت هستند، اشاره شده است و البته بهترین توصیه در چنین شرایطی، ازدواج نكردن است!
▪ اگر یكی از شما به طور خستگی ناپذیری چنین سوالاتی را مطرح می كند: «مطمئنی كه دوستم داری؟» یا «واقعاً برایت اهمیت دارم؟» (تیپ تأیید خواه).
▪ اگر زمانی كه با هم هستید بیشتر وقت شما به جر و بحث و مخالفت می گذرد. (رابطه عشق-تنفر)
▪ اگر با وجود این كه زمان بسیاری را با هم می گذرانید، واقعاً یكدیگر را به عنوان یك فرد نمی شناسید یا با افكار یكدیگر ارتباط برقرار نمی كنید.
▪ اگر با پدر و مادر خود رابطه خوبی ندارید و همسر آینده شما «درست شبیه» این والد نامطلوب شما است.
▪ اگر دلیل ازدواج شما، یافتن كسی است كه برایتان «مادری» یا «پدری» كند.
▪ اگر احساس می كنید كه تصمیم به ازدواج از طرف پدر یا مادر همسر آینده تان به شما تحمیل شده است.
▪ اگر مدام جملاتی مانند این در سرتان می چرخد: «شاید همه چیز بعد از ازدواج درست شود.»
▪ اگر فرد مورد نظرتان می خواهد كه همه دوستان قدیمی خود را ترك كنید و یك زندگی اجتماعی تازه برپا كنید. (تیپ مالكیت طلب).
▪ اگر او همه تصمیم های مهم در رابطه با شما را به تنهایی اتخاذ می كند و شما از این كار او بسیار ناخشنودید. (تیپ فرمانده)
▪ اگر او بارها «از كوره در می رود» و در كنترل خلق و خوی خود ناموفق است.
▪ اگر احساس می كنید برای ازدواج، توسط فرد مورد نظرتان تحت فشار قرار گرفته اید.
▪ اگر این فرد شما را از نظر روحی و عاطفی آزار می دهد.
▪ در نهایت سه توصیه برای شما دارم كه می توانند در جلوگیری از ازدواج با چنین ویژگی هایی مفید باشند:
۱) بیاموزید كه این ویژگی ها را در خود و دیگران تشخیص دهید و تا حد امكان قبل از ازدواج، درپی درمان آن باشید. به خاطر داشته باشید كه ازدواج مشكلات شخصیتی را حل نمی كند كه هیچ، در بسیاری از موارد آن ها را شدیدتر هم می كند.
۲) در سن پایین ازدواج نكنید.
۳) قبل از ازدواج به خوبی با شخص مورد نظر خود آشنا شوید.
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1386/01/24 و ساعت 0:59 قبل از ظهر |

يك دختر در حمام
ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ لباساشو رو درمياره٬ رنگ روشن ها رو تو يك سبد و تيره ها رو تو يكي ديگه ميگذاره
۳ـ در كمد رو باز ميكنه انواع شامپو و صابون معطر مخصوص پوست صورت٬مو٬ بدن٬ كف پا و ... رو بيرون مياره و مي چينه رو لبه وان
۴ـ موهاش رو با شامپوي نارگيلي تقويت كننده٬ پرپشت كننده٬ براق كننده و...ميشوره و هفده دقيقه ماساژ ميده
۵ـ يكبار ديگه با همون شامپو موهاشو ميشوره
۶ـ نرم كننده معطر پرتقالي رو به موهاش ميماله تا ۶۰ ميشماره
۷ـ سي و پنج دقيقه زير دوش مي مونه.خوب آخه بايد خيالش راحت بشه كه تمام مواد شيميايي از موهاش پاك شده. وگرنه بعد از حموم موها وز ميكنه
۹ـ موهاش رو حسابي مي چلونه٬ حوله رو مثل عمامه مي پيچه دور سرش. تو آيينه خودشو ورانداز ميكنه. از اينكه در اثر كشش حوله چشم و ابروش كشيده شده٬ احساس خوشگلي مي كنه و يه ماچ گنده واسه عكس خودش تو آيينه ميفرسته
۱۰ـ خوشحاليش زياد دوام نمياره. چون يه جوش سرسياه بي اجازه نوك دماغش سبز شده
۱۲ـ حوله ش رو مي پوشه و ميره به اتاقش .
۱۳ـ چهل بار لباس مي پوشه و در مياره تا انتخاب كنه
۱۴ـ ۴۸ دقيقه پشت ميز توالت مي شينه و آرايش ميكنه
ساعت ۸ شب
و اما يك پسر در حمام

ساعت ۴ بعد از ظهر
۱ـ همون طور كه رو تخت نشسته ٬ لباساشو ميكنه. هر كدوم رو پرت ميكنه يه گوشه اتاق
۲ـ نيم وجب حوله رو ميگيره و ميره به سمت حموم
۳ـ مي ايسته جلوي آيينه. شكمش رو ميده تو. بازو ميگيره. فيگور چپ٬ فيگور راست٬ نيم ساعت قربون صدقه خودش ميره٬ (اين قدوبالا رو ببين چه كرده .لاي لاي لالاي لاي)مامان جونش هم از تو آشپزخونه تاييد ميكنه
۴ـ زير بغلش رو بو ميكنه و رنگ چهره ش بر ميگرده. سبز٬ آبي٬ بنفش
۵ـ در كمد شامپو ها رو باز نميكنه چون اصلا توش چيزي نداره
۷ـ با همون صابون صورت و مو و بدنش رو هم ميشوره
۸ـ نرم كننده مو؟؟؟ برو بابا
۹ـ زير دوش ميگوزه و به خاطر اكو شدن صداش تو حموم ٬كر كر ميخنده
۱۲ـ از زير دوش مياد بيرون و يكهو مي بينه يادش رفته بوده در حموم رو ببنده. و همه فرش و كف خونه خيس شده.( بيخيال...مامان خشك ميكنه
۱۳ـ حوله فسقليش رو مي پيچه دور باسنش و همون طور خيس خيس ميره تو اتاق
۱۴ـ حوله خيس رو پرت ميكنه رو تخت و ۲ دقيقه اي لباس مي پوشه
ساعت ۴:۱۵ بعد از ظهر

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در شنبه 1385/12/12 و ساعت 5:5 بعد از ظهر |
با دیدن او لبخند بزنید و مانند همیشه اخمو نباشید-
شوهر:خدا رحم کنه
-هر از گاهی همراه او پیاده روی کنید
شوهر: بعد از سه دقیه پیاده روی:اخ ...پاهام گرفت ....باید برگردم خونه استراحت کنم.
-به اشتباهات اعتراف کن ومغرور نباش
شوهر:وکاشکی بدونی تو به هیچ دردی نمیخوری
-کاری کن که بدونه برات مهم هست و موقع کار بهش تلفن بزن
شوهر:تو حتی موقع کار هم ولم نمی کنی
-براش شعرها ومتنهای عاشقانه بنویسی
شوهر:از حالا گفته باشم ....پول مول خبری نیست
-برایش نامه های عاشقانه بفرستید
شوهر:از کی تا حالا نامهای عاشقانه می نویسی؟
-برایش لطیفه های بامزه تعریف کنید
شوهر: (بعد از لحظاتی سکوت)بقیه لطیفه چی شد؟
-نصیحت:هر از گاهی برایش دسته گل بفرستید
شوهر:این خرجها برای چیه؟وبعد دسته گل رو برای رئیسش یا یکی از دوستانش میفرسته...شایدم برای زن دومش
-برایش غذائی را که دوست داره درست کنید
شوهر:هیچ غذائی مثل غذای مادرم نمیشه
-همراه هم برای اینده برنامه ریزی کنید
شوهر:لازم نیست تو در باره اینده فکر کنی بفکر آشپزیت باش
-به او بگوئید که در تمام لحظات به او فکر میکنید
شوهر:من با کارآگاه ازدواج کردم وخودم نمیدونم!
-بدون هیچ مناسبتی هدیه ای به او بدهید
شوهر:به چه مناسبت؟.....حتما میخوای بری خونه مادرت ها؟
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در شنبه 1385/12/12 و ساعت 5:0 بعد از ظهر |
پروردگار عالم فرموده :من عاشق بنده ام هستم. پس عشق حكمت فراوان داردكه مي توان كلي تحليل كرد, متا"سفا نه افرادي هستند كه علاقه را با عشق اشتباه مي گيرن.
 يك مثال: آيا جذابيت يك گل زيبا ومعطر با جذابيت بازي فوتبال مي توان مقايسه كرد؟! از جاذبه گل به كجا ها سير مي كنيد , واز ديدن يك بازي عالي چه لذتي مي بريم؟! آيا ليلي ومجنون عاشق بودن آيا فقط به هم علاقه داشتن !؟ آيا كودك شيرخوار به مادرش علا قه داره يا از روي غريزه است ؟ در اين موارد فرق ميان كلما ت را بيشتر مي توان حس كرد.... كلماتي چون  عشق , علاقه ,  لذ ت, غريزه و دوست داشتن ...  يك سوال كدام يك از كلمات معني قويتر دارد ؟ عشق , غريزه يا دوست داشتن.....
همان گونه كه در اول اشاره شد خدا نيز عاشق است و مطمئنا"همانگونه قدرت خدا عالم را پوشانده آفريدهاش هم از موهمت  عشق محروم نمانده اند ... .
كودكي كه به دنيا چشم مي گشايد به خاطر معشوق (خدا) چشم مي گشايد , ما در وسيله رسيدن عاشق به معشوق است وظيفه اي كه مادر دارد ( ارزشش را )  بيشتر كسان مي دانند پس هيچ علاقه يا غريزه اي ديده نمي شود بلكه اين عشق است كه قدر ت وابسته بودن كودك ومادر را زياد كرده وچه قدرت زيبايي كه همگان بر آن واقفند , قدرتي كه همه زيبايي را در خود جمع كرده جذابيت گل بخاطر آن است كه زيباست پس جزئي از عشق است قدرتي كه بنده را به معشوق مي رساند .
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 1:21 قبل از ظهر |
حدود چند ماه قبل CIA  شروع به گزينش فرد مناسبي براي انجام كارهاي تروريستي كرد. اين كار بسيار محرمانه و در عين حال مشكل بود؛ به طوريكه تستهاي بيشماري از افراد گرفته شد و سوابق تمام افراد حتي قبل از آنكه تصميم به شركت كردن در دوره ها بگيرند، چك شد.
پس از برسي موقعيت خانوادگي و آموزش ها و تستهاي لازم، دو مرد و يك زن ازميان تمام شركت كنندگان مناسب اين كار تشخيص داده شدند. در روز تست نهايي تنها يك نفر از ميان آنها براي اين پست انتخاب مي گرديد. در روز مقرر، مامور
CIA يكي از شركت كنندگان را به دري بزرگ نزديك كرد و در حاليكه اسلحه اي را به او مي   داد گفت :
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هرگونه شرايطي اطاعت مي كني، وارد اين اتاق شو و همسرت را كه بر روي صندلي نشسته است بكش!"
مرد نگاهي وحشت زده به او كرد و گفت :
" – حتما شوخي مي كنيد، من هرگز نمي توانم به همسرم شليك كنم."
مامور
CIA  نگاهي كرد و گفت : " مسلما شما فرد مناسبي براي اين كار نيستيد."
بنا براين آنها مرد دوم را مقابل همان در بردند و در حاليكه اسحه اي را به او مي دادند گفتند:
"- ما بايد بدانيم كه تو همه دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. همسرت درون اتاق نشسته است اين اسلحه را بگير و او بكش "
مرد دوم كمي بهت زده به آنها نگاه كرد  اما اسلحه را گرفت و داخل اتاق شد. براي مدتي همه جا سكوت برقرار شد و پس از 5 دقيقه او با چشماني اشك آلود از اتاق خارج شد و گفت:
" – من سعي كردم به او شليك كنم، اما نتوانستم ماشه را بكشم و به همسرم شليك كنم. حدس مي زنم كه من فرد مناسبي براي اين كار نباشم،"
كارمند
CIA پاسخ داد:
"- نه! همسرت را بردار و به خانه برو."
حالا نها خانم شركت كننده باقي مانده بود. آنها او را به سمت همان در و همان اتاق بردند و همان اسلحه را به او دادند:
" – ما بايد مطمئن باشيم كه تو تمام دستورات ما را تحت هر شرايطي اطاعت مي كني. اين تست نهايي است. داخل اتاق همسرت بر روي صندلي نشسته است . اين اسلحه را بگير و او را بكش."
او اسلحه را گرفت و وارد اتاق شد. حتي قبل از آنگه در اتاق بسته شود آنها صداي شليك 12 گلوله را يكي پس از ديگري شنيدند. بعد از آن سر و صداي وحشتناكي در اتاق راه افتاد، آنها صداي جيغ، كوبيده شدن به در و ديوار و ... را شنيدند. اين سرو صداها براي چند دقيقه اي ادامه داشت. سپس همه جا ساكت شد و در اتاق خيلي آهسته باز شد و خانم مورد نظر را كه كنار در ايستاده بود ديدند. او در حاليكه عرق را از پشاني اش پاك مي كرد گفت:
"- شما بايد مي گفتيد كه گلوله ها مشقی است است. من مجبور شدم مرتيكه را آنقدر با صندلي بزنم تا بميرد.
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:16 بعد از ظهر |
 

درد دلي با تو که از عشقت دلگيري و ديگر صداي تيشه ات به گوش کسي نخواهد رسيد. شبهاي سربي عشقت را به خاطر سپرده اي و افسرده تر از هميشه در پي ردپايي عاشقانه بر قلب شکسته ات هستي ..


روزهاي دلتنگي تو را مي شناسم و آشنايم با احساسي که داري. مي دانم چگونه قلب عاشقات را در زير لگدهاي سهمگين خود له کرده است.

"زنده ماندن را بدون وجودش نمي خواهم" هزاران بار جمله را براي خود تکرار کرده اي و در آينه زنگار گرفته.اي اشک چشمانت را ديدي با خود فکر کرده اي که چه شد که عشق بازي شد؟ چه شد که آفتاب زمانه صورت عشق را سوزاند و آسمان حتي يک قطره هم نگريست تا سوزشش التيام بگيرد؟ چه شد که فرشته ها با دستان پاکشان جمله ناپاکي را در ترانه هايمان گماشته اند؟ آرز عيب نيست ولي مي گويند عشق گناه است باورت نمي شود عشق گناه باشد و تو يک گناهکار به همين راحتي مجازاتت مي کنند و يک تبعيد سرد برايت در نظر مي گيرند چون عاشق شدي.ولي هيچ وقت با خودت فکر کرده اي که انتهاي اين عشق ها چيست خرد شدن معشوقه هاي بي پروا و کم سو شدن اميدهاي پوشالي و چيزي که آغاز شد بايد پايانش را هم باور داشت.مي دانم که حقيقت دل کندن بسيار زجر آور است ولي بايد با تيرگي ها جنگيد و زيبا فکر کرد که تفکر زيبايي حتما زيبايي مي افريند. بگذار قاصدک خيالت رهايي را تجربه کند و به دنبال کسي باش که با شب گريه هايت آشنا باشد. دل را به صاحب دل بسپار تا راه عشق را برايت هموار کند. اين روزها جاده عشق خطرناک و بس صعب العبور است ولي اگر سازنده گوشه اي از احساس هاي شکسته ات دستان سردت را بگيرد از اين راه به راحتي خواهي گذشت. کشتي شکسته روحت را مجالي ده تا معني عشق واقعي را دريابد. فرهاد در بيستون چشم براه آمدنمان است باور کن تو هم ساکن شهرش خواهي شد.
دستانت را پر کن از محبت هاي واقعي انسان هايي که معني عشق را مي فهمند و از آن کسي که رد پايي از غم و دلتنگي رفتنش را بر دلت جاي گذاشت دل بکن و مجنون وار عشق را با پاکي وجودت بياميز تا صاحب قلب انسان فرشته خويي شوي.

مي دانم که چگونه اي و حالت را درک مي کنم. دقيقه هاي زجر آورت را مي شناسم و مي دانم که در پس احساس پاکت چقدر با بي محبتي اش گريان شدي. همه را مي دانم ولي بايد به اجبار بپذيري که ديگر معشوقه اي واقعي که با نورش فقط فضاي دل تو را روشن کند کمياب شده و آنکس که به لبخند تو به راحتي پاسخ دهد و گذشت را پيشه کند و صبورانه کنار گريه هاي تو بماند عاشق واقعي است.

اين درد دلي بود با شما براي همه آنهايي که زخمي عشقند و اميدوارم مرهمي براي قلب هاي بزرگ و عاشق شما بوده باشم.

 

سها----- به اميد روزهای .......
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 10:58 قبل از ظهر |
شما می تونيد نظرات و پیشنهاد های خودتون رو به آدرس ايميلی که در آخر سرگذشت اومده بفرستيد

 

سلام منم میخوام مثل بقیه داستان خودمو بنویسیم تا هم درد و دل کرده باشم و هم اگر به درد کسی بخوره از تجربه من استفاده کنه.

من ساناز هستم الان 21 سالمه دقیقاً زمستون 79 بود که من به همراه خانواده خودم و خانواده دوستای خانوادگی مون رفتیم آبعلی، تو اون زمان سرم به کار خودم مشغول بود یعنی تو قید و بند دوستی اونم با جنس مخالف نبودم . من همراه دخترا که یکیش هم سن خودم بود همراه شدیم که جلوتر از بقیه بریم بالای کوه که اون بالا برف بازی کنیم و بگردیم خانواده ها هم عقب تر از ما، ما رو همراهی می کردند وقتی رسیدیم اون بالا ملیکا که همسن خودم بود همش دنبال یه سوژه بود که بشه با یکی دوست بشه اتفاقاً دوتا پسر که یه خرده از ما فاصله داشتن روی یه سخره نشسته بودند رفته بودند تو خط ما که ملیکا خیلی خوشحال شد به هر طریقی هم بود می خواست یه ارتباطی با اونا برقرار کنه که آخرشم موفق شد و یکی از اون پسرا که اسمش مهدی بود اومد و شماره رو به ملیکا داد ولی چون دید شماره رو ملیکا گرفته و ملیکا هم خیلی خوشحال بود که با یه نفر دوست شده بعد از اینکه ما چند قدم رفتیم مهدی منو صدا کرد که با من کار داره تازه اونجا بود که ملیکا فهمید که اشتباه شده و ناراحت شد ولی چون اصلاً برای من مهم نبود خیلی بی اهمیت به قضیه برخورد کردم حتی نفهمیدم که چقدر ملیکا حرصش گرفته که بعدها مهدی به من گفت. خلاصه ملیکا شمار رو داد به من و گفت که من اصلاً نمی خوامش و از این حرفا . یه یک ماهی از اون قضیه گذشت ملیکا ازم پرسید که تماس گرفتم یا نه منم گفتم نه اما بعدش وسوسه شدم که زنگ بزنم زنگ زدن من شروع یه دوستی بود ، یه دوستی که همش همراه بود با کلمه های قشنگ از مهدی و منم بی اهمیت به این کلمه های قشنگ . من چون خانواده راحتی نداریم یه روز مامانم فهمید و من از اون به بعد تحریم شدم طوری که دیگه حتی به مهدی یه زنگ کوچولو هم نزدم مهدی شماره خونه ما رو داشت و تندتند خونه ما زنگ می زد ولی من دیگه حاضر نبودم و نمی خواستم ونمی تونستم باهاش حرف بزنم فقط در پی این بودم که یه جوری اعتماد مامانم رو جلب کنم تو این زنگ زدنای زیاد مهدی که فقط مامان من می دونست که مزاحمای وقت و بی وقت ما کیه مجبور شدم قضیه رو به خالم بگم که بهش زنگ بزنه و بگه دیگه زنگ نزنه دیگه از اون به بعد خاله من شده بود پیغام گیر مهدی به خالم التماس می کرد که به من بگه یه زنگ فقط بهش بزنم حتی خط های موبایلشم عوض می کرد شماره جدیدشو به خالم می داد که من بتونم پیداش کنم بعد از یک سال شایدم بیشتر من بهش زنگ زدم دیگه من اعتماد مامانمو جلب کرده بودم و دیگه دوستی مون شد پنهانی این دوستی های پنهانی چندین بار هم سوتی داشت و باعث می شد من از طرف مامانم کلی سرزنشو دعوا بشم ولی ما بازم با هم موندیم مامانم وقتی دید ما خیلی به دوستیون اصرار می کنیم مهدی رو خواست ببینه وقتی باهاش صحبت کرد ازش خواست که آدرسشو بده که یکی رو بفرسته برای تحقیق که ببینه این آدم کیه که من انقدر دوستش دارم وقتی رفت تحقیق بهش گفتن که مهدی رو یه بار تو خونه با یه دختر گرفتنش ولی من چون دوستش داشتم باور نکردم یعنی منو قانع کرد که با کسی جز من نیست از اون به بعد من یه خرده بهش بی اعتماد شدم یعنی می دونستم با کسی جز من حرف می زنه ولی نمی دونم چرا باهاش بودم آخه مهدی خیلی کارا می کرد اونا خونشون نیاوران بود خونه ما هم شرق تهران خیلی وقتا تمام کاراشو ول می کرد و میومد دم خونمون که منو فقط یک دقیقه ببینه من اونو یه عاشق می دیدم یه عاشق همیشگی ، اونا از خانواده مومنی بودن مهدی خیلی به من میگفت که من چادر سرم کنم به خاطره خانوادش منم یه چند وقتی سرم کردم ولی دیگه سرم نکردم من تو این مدت دوستی مون عشقمو به طور پنهانی بهش نشون می دادم سال 83 بود که مامان و مادربزرگش اومدن خونه ما که منو ببینن که ببینن این کیه که اسمش تو دهن مهدی و ساناز ساناز می کنه اومدن دیدن ، خوششون اومد ولی به خاطره اینکه بابام نمی خواست فعلاً منو شوهر بده دیگه نیومدن ولی منو مهدی همچنان باهم بودیم یعنی اون می گفته من اصلاً بدون تو نمی تونم باشم دیگه از اون به بعد بودکه دردسرای ما شروع شد دیگه اگه تا قبل مامان من مخالف بود دیگه خانواده اونا هم مخالف شدن به مهدی می گفتن اگه می خوای زن بگیری دختر هست چرا ساناز. ولی اون قبول نمی کرد من خودمم بهش گفته بودم که موندن ما فایده نداره ولی اون اصرار می کرد جلوی من گریه می کرد از عشقش به من می گفت و می گفت تا یه سال دیگه تحمل می کنه این حرفا مال تابستون 84 بعدش اگه خانوادش نیان خودش میاد . من دیگه داشت باورم می شد با حرفاش با اشکایی که برام واقعاً می ریخت اما بعد از یه مدت دیگه داشت اخلاقش بر می گشت یه بارم به من گفت چادر سرت کن تا اگه خانوادم به چادر خواستن گیر بدن می گم این چادرم سرش می کنه ولی من گوش نکردم خیلی دوستش داشتم ولی گوش نکردم بعد از یه مدت دیگه اخلاق مهدی داشت تغییر میکرد یه روز سر یه قضیه کوچیک که شاید اگه قهر می کردیم قهر 2 ساعته بود شایدم کمتر شایدم اصلاً قهری به وجود نمیومد یه بهانه شد برای مهدی که بخواد برای همیشه منو ترک کنه . مهدی من ، مهدی من ، منو ترک کرد منو ترک کرد و رفت دقیقاً اوایل آبان ماه 84 بود که دیگه ندیدمش هر چی زنگ می زدم التماسش می کردم گریه می کردم میگفتم هرچی بگی گوش می کنم قبول نمی کرد روز تولدم که 4 آذره همه بهم تبریک گفتن غیر از مهدی خیلی منتظرش موندم منتظره یه تلفن کوچیک که بگه تولدت مبارک همین نه بیشتر ولی زنگ نزد دیگه داشتم نابود می شدم اصلاً نفرینش نکردمو نمی کنم ولی یه روز زنگ زدکه نفرینتو پس بگیر من یه تصادف خیلی شدید کردم آسیب دیدم ولی من گفتم من نفرینت نکردم از من طلب بخشش نکن از خدا بخواه ببخشدت ، دیگه بعد از اون من همش بهش زنگ می زدمو التماس میکردمش اونم همش غرورمو می شکست و منوخورد میکرد دیگه نابودم کرده دیگه بعد از یه مدت شروع کرد به گفتن اینکه من زن گرفتم خلاصه من باورم نمی شد خلاصه گذشت تا اردیبهشت 85 یه روز به من زنگ زد عین همیشه باهام حرف زد انقدر خوشحال شدم فکر کردم مهدی من برگشته پیشم بهم گفت یه روز باهات قرار می زارم کارت دارم یه روز زنگ زدو منم رفتم ؛ رفتم ازم حلالیت می طلبید عکس زنشو بهم نشون داد شناسنامشو که اسم یکیه دیگه اون تو نوشته شده انقدر گریه کردم گفتم آخه چرا آخه چرا با من این کارو کردی فقط می گفت یادته منم چقدر اشک می ریختم من به خاطر چادر بود که رفتم .

مهدی من واقعاً دلم برات تنگ شده ، منو داغون کردی ، خردم کردی ، عشقت هنوز تو قلبمه ، من هیچوقت هیچ ادعایی از عشقتو نداشتم ولی می بینی من پای بند تر از تو موندم ، می بینی من هنوز نتونستم کسی رو تو این قلبم راه بدم چه برسه ازدواج کنم یعنی دیگه نمی تونم کسی رو تو قلبم راه بدم دیگه نمی تونم به کسی بگم دوستت دارم، مهدی خیلی در حقم نامردی کردی ، خدایی هم هست مطمئن باش همیشه روزگار این طور نمی مونه یادته آهنگ علی دانیال ، هرگز هرگز بی تو نمی خندم بی تو بعد عشقی هرگز نمی بندم یادته این آهنگ ما بود یادته روزی هزار بار گوش می دادی و اشک می ریختی که چرا از من دوری یادته می گفتی من به این آهنگ عمل می کنم ، حالا چی می بینی تو به آهنگ عمل نکردی دروغ میگفتی ، اون اشکات دروغ بود نمی دونم چرا اشک می ریختی اون اشکات هیچوقت به خاطره من نبوده ، می بینی تو ، تو این بازی باختی .

قول می دم وقتی که نیستی عکستو بغل نگریم

قول می دم روزی هزار بار واسه اشکات نمیرم

قول می دم وقتی که نیستی پای عشقتو نسوزم

قول می دم در انتظارت چشمامو به در ندوزم

ولی من به هیچ کدوم از قول هام عمل نکردم

می دونی که خیلی خستم

می دونی دلم گرفته

می ونی دوریت عذابه

می دونی گریم گرفته

می دونم بر نمی گردی

می دونم رفتی که رفتی

دروغ بود هرچی می گفتی  می دونم

همیشه تو مهربونی

واسه این قلبه شکسته

واسه این حس غریبم که فقط دل به تو بسته

بیا برگرد اگه قلبم تو رو از خونه نرونده

دیگه از آخر غصه حتی یه لحظه نمونده

 

ممنون که به حرفام گوش دادين .

قربان شما ساناز

 

آدرس ايميل برای ارسال نظرات

http://us.f349.mail.yahoo.com/ym/Compose?To=sanaz13652002@yahoo.com

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 10:52 قبل از ظهر |
[میگویند :
 "لئوناردو داوینچی" موقع کشیدن تابلو "شام آخر" دچار مشکل بزرگی شد. او میبایست "خیر و نیکی" را به شکل "عیسی" و بدی را به شکل "یهودا"(که از یاران عیسی (ع) بود و هنگام شام تصمیم گرفت به او خیانت کند) تصویر میکرد. کار را نیمه تمام رها کرد تا مدلهای آرمانیش را پیدا کند. روزی در مراسم همسرائی ، تصویر کامل مسیح را در چهره یکی از آن جوانان همسرا یافت. جوان را به کارگاهش دعوت کرد و از چهره اش اتودها و طرح هائی برداشت.
 سه سال گذشت. تابلوی "شام آخر" تقریبا تمام شده بود ، اما داوینچی برای "یهودا" هنوز مدل مناسبی پیدا نکرده بود. کاردینال ، مسئول کلیسا کم کم به او فشار می آورد که نقاشی دیواری را زودتر تمام کند ، داوینچی پس از مدتها جست وجو ، جوان شکسته ، ژنده پوش و مستی را در جوی آبی یافت ! ازدستیارانش خواست تا اورا به کلیسا آورند ، چون دیگر فرصتی برای طرح برداشتن از او نداشت.
 گدارا که نمی دانست چه خبراست به کلیسا آوردند. دستیارانش او را سرپا نگه داشتند و درهمان وضعیت داوینچی از خطوط بی تقوائی ، گناه و خودپرستی که به خوبی بر آن چهره نقش بسته بودند ، نسخه برداری کرد.
 وقتی کار تمام شد ، گدا که دیگر مستی ازسرش پریده بود ؛ چشمهایش را باز کرد و نقاشی را پیش ریش دید و با آمیزه ای از شگفتی و اندوه گفت :
"من تابلو را قبلا دیده ام !!!"
 داوینچی شگفت زده پرسید :
 کجا ؟!
 جوان ژنده پوش گفت :
 "سه سال پیش ، قبل ازینکه همه چیزم را از دست بدهم ، موقعی که در یک گروه همسرائی آواز میخواندم ، زندگی پراز رویائی داشتم و هنرمندی از من دعوت کرد که مدل نقاشی چهره "عیسی" شوم !!!!] 
 مطمئنم که اگر قبلا این حکایت را نشنیده باشی ، توهم ماتت برده ! . اگرم هنوز میخوای با ادامه بهونه گیری هات ، چیزهای بدیهی زندگیتو انکار کنی ؛ دیگه نتیجه گیری دقیق نکردن از این داستان و امثال اون ، جز یه اتفاق کاملا تصادفی شمردنش ، یه امر طبیعیه !
 هنوز میخوای منکر وجود حکمت رحیمانه حضرتش باشی ، خودت میدونی . من اصلا قصد ندارم با کسی و برای تغییر عقیده و موضع دادن کسی قصه بگم ، شعر ببافم و یا از اوقات باارزش همسفرانم که میتونه خاطره انگیزترین لحظات باهم بودن و رقم بزنه ، هدر بدم که : فلان شخص دوست نداره با خدا (که در حقیقت آشتی خود با درون و ذات مقدس الهی گونه ای که به رسم بنده نوازی درون قلب آسمونی تک تک ما گذاشته ست) ارتباط صادقانه بذاره. 
آقا به من مربوطه که تا چه حد میتونم این رسالت سخت و سنگین و نفس گیر و درعین حال شیرین رو ایفا کنم ، ولی تحمیل زورکی عقیده ای که به ضم من صحیح و درسته ، اصلا درست نیست ، که بدتر، دخالت در امور شخصی دیگران محسوب میشه.
اینو فراموش نکردی که ؛ "خلیفه الله" هستی ! یادت هست که باید یه جاهائی خواسته هاتو به کناری بندازی و به احوال زار و درمونده همنوعت توجه کنی ! اینو خوب فهمیدی که اگر بی عشق بخوای بمونی ، بهتره عمرتو اصلا نشمری ! تو هم حتما به این باور رسیدی که اگر حضور آبی و دلنواز عشق تو زندگیت نباشه ؛ انگار که نه انگار داری نفس میکشی و به استهلاک جامدات و مایعات و همه مواد جاندار و بیجان این کره خاکی کمک میکنی !
 اگر بپرسی که اینا چه ربطی به حرفای قبلی داره ؟ بهت اینو میتونم بگم که ، مفهوم زیبا و جدید "عشق" تو زندگی جدید من ، که باورهای جدیدی توش موج میزنه ، اینه که : 
"عشق در حقیقت ؛ همان درک و فهمیدن طرف مقابل هست". پس من اگر بدون توجه به نیاز روحی یه کسی که با دو جمله حرف حساب ، که از عمق وجودت برمیاد ؛ از گفتن و بیان اون دوجمله خودداری کنم ؛ واقعا مفت بازی نکردم؟؟؟ (این هم خودش صورتی از شکرگذاری من در قبال دریافت این هدیه الهی ست.)
 قراره  هرچی میخوام طبق روال ایمیلهای قبلیم فقط به بیان احساس و نظر شخصیم اکتفا کنم ؛ نمیشه که نمیشه !!! چی نمیشه ؟! ... اووووووووم ! ...آهان ! یه مطلب گوهربار از استاد بزرگ و عالی مرتبه در زمینه عرفان ، یعنی ؛ "اوشو" که اکثرا با شیوه ها و خط مشی فکری این بزرگوار آشنا هستین رو تو ذهنم هست که اگر اشتباه نکنم متنش به این مضمون بود:
 " به دنیا پانهاده ای درست مانند کتابی باز و ساده و نانوشته . باید سرنوشت خود را خود رقم بزنی ، خود و نه کس دیگر !...چه کسی میتواند چنین کند ؟ چرا؟
 مجبوری سرنوشت خودرا بنویسی !
 خالق سرانجام خود باشی !
 با "خود" آماده و حاضر بدنیا نیامده ای !
همچون بذر زاده شده ای ؛
   میتوانی همان بذر بمانی و بمیری !
   اما 
   میتوانی گل باشی و بشکفی !
   میتوانی درخت باشی و رشد کنی و ببالی !"            
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1385/09/02 و ساعت 5:23 بعد از ظهر |
.
- Clock And Date Click here to make Webloger your default homepage!