تبليغاتX
تقدیم به همه قلبهای شکسته
بی وفا از من چرا ببريده ای
خون دل از ديده ام باريده ای

دل زعشقت گشته چون مجمر به نار
من چه کردم يا چه از من ديده ای

گوچه ديدی که اين چنين پنهان شدی
از نظرها خود چرا پوشيده ای

گو چه کردم سنگدل جرمم چه بود
تا دلم را با جفا بدريده ای

عاشقی چون من کجا پيدا شود
قصه هايم کو ؟ کجا بشنيده ای

از علی صد کينه بر دل بسته ای
تا که اغياری دگر بگزيده ای

شعری از دوست خوبم آقای محمدزاده

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1387/07/04 و ساعت 1:21 بعد از ظهر |
می نویسم پاره ای خط از زندگی خود !

        می نویسم کلماتی از عقل خویش ...

که بعد از اندی روزها هوای نوشتنم مرا فراگرفته .

            با فکری راحت با غصه ای در دل سرم را به روی بالشتی از پر می گذارم ...

                                       شبی طولانی در نزدیکی است ...

    با سکوتی حاکی از رضایت !

                                                                          رضایت از چه از کجا ؟!

ای غصه ی در عقل و فکر راحتم :

  بگذار با غصه ی خود و شب آرامش بخش انتخابی داشته باشم !؟  

                                             برای ادامه ی شب !!!

در تفکرم خدایا کدام را بر گزینم ؟

                    شب آرامش بخش یا درد فکر غم ...

                                                     یافتم انتخابی !

      خطی کشیدم مبنی بر انتخاب

                                                                       که آن........

(( شب رضایت بخش است ))

                                    زیرا همیشه پایدار نیست!

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در سه شنبه 1386/09/06 و ساعت 8:49 قبل از ظهر |

اونکه یه وقتی تنها کسم بود تنها پناه دل بی کسم بود

تنهام گذاشت رفت از کنارم

از درد دوریش من بی قرارم

خیال میکردم پیشم میمونه

ترانه ی عشق واسم میخونه

خیال میکردم یه هم زبونه

نمیدونستم نا مهربونه

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1386/06/16 و ساعت 9:47 قبل از ظهر |

با تو خاطره هايم تازه می شوند هر روز هر شب

با تو شعرهايم تازه می شوند در اين سکوت دلتنگ

با تو - فقط با تو - معنا ميگيرد زندگانی پوچ من

با تو - تنها با تو - می تپد نبض عاشقانه های من

تو تک نگار قصه ی ليلی و مجنون منی

تو تک سوار قلب خسته منی

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در شنبه 1386/03/12 و ساعت 6:14 بعد از ظهر |
در اخرين لحظه ديدار به
چشمانت نگاه كردم و
گفتم بدان اسمان قلبم
با تو يا بي تو بهاريست
همان لبخندي كه توان را
از من مي ربود بر لبانت
زينت بست.
و به ارامي از من  فاصله
گرفتي بي هيچ كلامي.
من خاموش به تو نگاه می كردم
و در دل با خود مي گفتم :اي كاش اين قامت
نحيف لحظه اي فقط لحظه اي  مي انديشيد كه
اسمان بهاري يعني ابر
باران رعد وبرق و طوفان
ناگهاني
و اين جمله ،جمله اي
بود بدتر از هر خواهش
براي ماندن و تمنايي
بود براي با او بودن.

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1386/01/24 و ساعت 1:0 قبل از ظهر |
در اینجا میخوام یه شعر خوب که از دوست خویم مریم خانوم هستش رو براتون بزارم من که خوشم اومد ازش امیدوارم شما هم خوشتون بیاد....

هر صبح که می بینمت آری به جرم عشق
در دادگاه دلهره
محکوم می شوم
محکوم به اعدام در صبح روز بعد
اما
هر ظهر که خسته ام از کارو بار صبح
از پشت پنجره می بینمت سپس
سرباز جذبه های ماهر چشمان نافذت
سوی سلول انفرادی چشم تو می برند
من را
که محو نگاه تو گشته ام.........
تا عصر می رسد از خواب می پرم
فکر فرار از محبس چشم تو ام ولی
حکمم به دادگاه تجدید نظر داده می شود...........!!
ای داد
این حکم آخر است_: تبعید
اینگونه است
که شبها به وقت خواب
من به جزیره خیال تو تبعید می شوم......................
.................
در مصاف عشق چون شمعم که آبم می کنند
همنشین شعر دلگیر و شرابم می کنند
شعرهایم تا به اوجم می برند اما دریغ
چشم های مست تو فورا خراب می کنند
باز می آیم ولی با دیگران می بینمت
دیگران هم چون تو در درگیر عذابم می کنند
فکر رفتن می کنم اما همین نا مردمان
با نوای ماندن بیهوده خوابم می کنند.......
............... 
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/12/04 و ساعت 10:34 قبل از ظهر |
وداع

مي روم خسته و افسرده و زار
سوي منزلگه ويرانه خويش
به خدا مي برم از شهر شما
دل شوريده و ديوانه ي خويش

 
مي برم،تاكه درآن نقطه دور
شستويش دهم از رنگ گناه
شتشويش دهم از لكه ي عشق
زين همه خواهش بيجا و تباه
 
مي برم تا ز تو دورش سازم
زتو،اي جلوه اميد محال
مي برم زنده بگورش سازم
تا از اين پس نكند ياد وصال

 
ناله مي لزرد،مي رقصد اشك
آه،بگذار كه بگريزم من
از تو، اي چشمه ي جوشان گناه
شايد آن به كه بپرهيزم من
 
بخدا غنچه ي شادي بودم
دست عشق آمد و از شاخم چيد
شعله ي آه شدم، صد افسوس
كه لبم باز بر آن لب نرسيد
 
عاقبت بند سفر پايم بست
مي روم،خنده به لب ،خونين دل
مي روم از دل من دست بدار
اي اميد عبث بي حاصل

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 10:10 قبل از ظهر |

 بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم
 و تازه، داشته باشد، بيا گناه کنيم
 نگاه و بوسه و لبخند اگر گناه بوَد
 بيا که نامه اعمال خود سياه کنيم
 بيا به نيم نگاهی و خنده ای و لبی
 تمام آخرت خويش را تباه کنيم
 نگاه، نقطه آغاز عا شقيست، بيا
 که شايد از سر اين نقطه عزم راه کنيم
 اگر بخاطر هم عاشقانه برخيزيم
 نمی رسيم به جايی که اشتباه کنيم
 برای شادي و سرخوشي لحظه هات هم که شده
 بيا، گناه ندارد به هم نگاه کنيم

*/*/*/*/*/*/*/*/*/*

  شیرين دروغ و دختر ترسا دروغ بود 
  افسانه های حوری تنها دروغ بود.
  مجنون ، دو ساله بر اثر آسم در گذشت!
  آوازه های حضرت ليلي دروغ بود
  چندين هزار حضرت يوسف بياورند؟ ها؟
  تا مطمين شويم عشق زليخا دروغ بود؟
  در نقشه ، کوه ، دور و بر بيستون نبود!
  فرهاد وکوه و تيشه سراپا دروغ بود
  العشقُ شـبهُ حادثـةٍ غيــرُ واقعیّ
  اول نگاه آدم و حوا دروغ بود
  يک بار هم به حرف دلت اعتماد کن
  شايد که حرف مردم دنيا دروغ بود!؟

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 1:18 قبل از ظهر |
بنویس، عاشق خسته! بنویس!
عشق ُ با خط ِ شکسته بنویس!

تو رَجزخونی ِ این حنجره ها،
از دل ِ به خون نشسته، بنویس!

بنویس شاپرک ِ مرده ی ما،
از تو بندِ پیله رسته! بنویس!

بنویس که این صدای بی دروغ،
عُمریه نخورده مَسته! بنویس!

اب تبِ ترانه های بی صدا،
از رفیقای گُسسته بنویس!

نتِ تک خونی ِ ساز ُ پاره کن!
نُتار ُ دسته به دسته بنویس!

بنویس که اوج ِ پرواز ِ کلاغ،
مثل ِ این زمونه پسته! بنویس!

یه نفر تو سرزمین ِ شبْ هنوز،
دل به تاریکی نبسته ! بنویس!
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:56 بعد از ظهر |

تو شروع آسمونی میدونستم نمیمونی**** چشم تو آخر دنیاست خودت اینونمیدونی ****داشتن و نداشتن تو گاهی سخته گاهی ساده**** اگه راهی اگه بی راه منم و پای پیداه**** آخ که چه ساده گم شدم تو غربت چشمای تو****سکوت شیشهء دلم شکسته با صدای تو**** آخ که تموم لحظه هام اسم تو یادم میاره**** گذشته ها گذشته و هیچ کی گناهی نداره**** وقتی با تموم قلبم واسه زندگی میمرم**** تن من میلرزه اما تو رو از خودم میگیرم**** من بی من، من بی تو من از سایه فراری**** میشم اون حادثه ای که روزی بود و روزگاری**** حالا من نه توی غصه نه تو آرزو نه خوابم**** این یک اتفاق سادس چرا دنباله جوابم

 

وقتی که تنهایی میاد سکوت میشه هم سفرم ****غرق خیال تو میشم غم هام رو از یاد میبرم ****خاطره های مردم رو با تو دوباره جون میدم ****حس میکنم پیش منی با تو به ابرا رسیدم**** لحظه لحظه شب من با تو ستاره بارون ميشه ****مثل پرسه های عشق تو کوچه و خیابون میشه**** از نگاه تو به پاکی خدا رسید**** با خیالت راهی شد روشنی فردا رو دید**** وقتی سکوت پر میزنه دلم رو از تو میبره**** تو خلوتم گم میشم و دلم غم هاشو میشموره**** کاشکی تو خواب من بودی حتی خیال من بودی همین واسم غنیمته نمیگم مال من بودی

دختر تنهاي شب
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:36 قبل از ظهر |
 

*به يکی گفتم «صدق برترین رندی است ».او در دلش گفت «عجب !پس برای برداشتن کلاه کسی بهتر است که با او رو راست باشيم ».

 ****

*در جمعی گفتم «خود شناسی ، خداشناسی است».پس از چند روز با کمال حيرت متوجه شدم که همه افراد آن جمع در ميان مردم دعوی خدايی می کنند .

****

*درويشی را گفتند که اين همه افيون تو را چه کار آيد ؟گفت : مردان حق چون به عرش رسند پايشان را به چنين زنجيری بندند مبادا که فرو افتند و بر فرشی پايشان بشکند!!

****

*مفسّر کبيری را پرسيدند که برای قوم عجم چرا تفسير قرآن به عربی ميکنی ؟ نگاهی به آسمان نمود و

 گفت :هزار نکته باريکتر ازمو اينجاست.

 ****

*از يکی پرسيدند :چرا سيگار می کشی ؟گفت :بيش از این شهامت ندارم . پرسيدند : اگر شهامت می داشتی چه می کشيدی ؟گفت :نعره!

 ****

*از حکيمی پرسيدند که چرا پيروان هر انديشه ای بزرگترين تحريف کنندگان آن انديشه اند. گفت :چنين نيست . بلکه هر انديشه اي ذاتأ ضد خودش می باشد.

 ****

*از يک انقلابی و آزاديخواه حرفه ای پرسيدند :اگر همه ملل جهان آزاد و سعادتمند شوند آنگاه چه خواهی کرد ؟پاسخ گفت :خود کشی !

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:12 قبل از ظهر |
.
- Clock And Date Click here to make Webloger your default homepage!