تبليغاتX
تقدیم به همه قلبهای شکسته
A – Accept : پذیرا باشید:
دیگران را همانگونه که هستند بپذیرید ، حتی اگر برایتان مشکل باشد که عقاید ، رفتارها و نظرات آنها را درک کنید.
B- Break away : خودتان را جدا سازید:
خود را از تمام چیزهایی که مانع رسیدن شما به اهدافتان می شود جدا سازید.
C- Creat : خلق کنید :
خانواده ای از دوستان و آشنایانتان تشکیل دهید و با آنها امیدها ، آرزوها ، ناراحتی ها و شادی هایتان را شریک شوید.
D – Decide : تصمیم بگیرید:
تصمیم بگیرید که در زندگی موفق باشید . در آن صورت شادی راهش را به طرف شما پیدا می کند و اتفاقات خوشایند و دلپذیری برای شما رخ خواهد داد.
E- Explore : کاوشگر باشید :
جستجو و آزمایش کنید . دنیا چیزهای زیادی برای ارائه کردن دارد و شما هم قادرید چیزهای زیادی را ارائه دهید. هر زمان که کار جدیدی را آزمایش می کنید خودتان را بیشتر می شناسید.
F- Forgive : ببخشید :
ببخشید و فراموش کنید . کینه فقط بارتان را سنگین تر می کند و الهام بخش ناخوشایندی است. از بالا به موضوع نگاه کنید و به خاطر داشته باشید که هر کسی امکان دارد اشتباه کند.
G- Grow : رشد کنید:
عادات و احساسات نادرست خود را ترک کنید تا نتوانند مانع و سد راه شما برای رسیدن به اهدافتان شوند.
H – Hope : امیدوار باشید:
به بهترین چیزها امید داشته باشید و هرگز فراموش نکنید که هر چیزی امکان پذیر است ، البته اگر در کارهایتان پشتکار داشته باشید و از خدا کمک بخواهید.
I- Ignore : نادیده بگیرید:
امواج منفی را نادیده بگیرید . روی اهدافتان تمرکز کنید و موفقیت های گذشته را بخاطر بسپارید . پیروزی های گذشته نشانه و رابطی برای موفقیت های آینده هستند.
J – Journey : سفر کنید:
به جاهای جدید سر بزنید و با فکر روشن ، امکانات جدید را آزمایش کنید . سعی کنید هر روز چیزهای جدیدی را بیاموزید ، بدین صورت رشد خواهید کرد و احساس زنده بودن می کنید.
K – Know : بدانید:
بدانید که هر مساله ای هر چقدر هم که سخت و دشوار باشد در نهایت حل خواهد شد . همان طور که گرمای مطبوع و دلپذیر بهار پس از سرمای طاقت فرسای زمستان می آید.
L – Love : دوست بدارید :
اجازه دهید که عشق به جای نفرت ، قلبتان را پر کند. زمانی که نفرت در قلب شما ساکن است هیچ فضای خالی برای عشق وجود ندارد ، اما موقعی که عشق در قلبتان ساکن است ، تمام خوشبختی و شادی در وجودتان قرار دارد.
M – Manage : مدیر باشید:
بر زمان مدیریت داشته باشید ، تا استرس و نگرانی کمتری شما را رنج دهد . استفاده درست از زمان باعث می شود که روی موضوعات مهم بهتر تمرکز کنید.
N- Notice : توجه کنید:
هرگز افراد فقیر ، ناامید ، رنج کشیده و ضعیف را نادیده نگیرید و هر نوع کمکی را که قادرید به این افراد ارائه دهید از آنان دریغ نکنید.
O-Open : باز کنید:
چشم هایتان را باز کنید و به تمام زیباییهایی که در اطرافتان وجود دارد نگاه کنید ، حتی در سخت ترین و بدترین شرایط ، چیزهای زیادی برای سپاسگزاری وجود دارد.
P –Play : بازی و تفریح کنید:
فراموش نکنید که در زندگیتان تفریح و سرگرمی داشته باشید . بدانید که موفقیت بدون شادی و لذت های مشروع ، مفهومی ندارد.
Q – Question : سوال کنید:
چیزهایی را که نمی دانید بپرسید ، زیرا که شما برای یاد گرفتن به این کره خاکی آمده اید.
R – Relax : آرامش داشته باشید:
اجازه ندهید که نگرانی و استرس بر زندگی شما حاکم شود و به یاد داشته باشید که همه چیز در نهایت درست خواهد شد.
S – Share : سهیم شوید:
استعدادها ، مهارتها ، دانش و توانائیهایتان را با دیگران تقسیم کنید ، زیرا هزاران برابر آن به سمت خودتان برمی گردد.
T – Try : تلاش کنید:
حتی زمانی که رویاهایتان غیر ممکن به نظر می رسند تلاشتان را بکنید . با تلاش و مشارکت در انجام کارها ماهرو خبره می شوید.
U – Use : استفاده کنید :
از استعدادها و توانایی ها یتان به عنوان بهترین هدیه استفاده کنید . استعدادهایی که تلف شوند ارزشی ندارند. استفاده صحیح از استعدادها و تواناییهایتان برای شما پاداش های غیرمنتظره ای به دنبال دارد.
V – Value : احترام بگذارید:
برای دوستان و اقوامی که شما را حمایت و تشویق کرده اند ، ارزش قایل شوید و هر کاری که از دستتان بر می آید برای آنها انجام دهید.
X – X-Ray : اشعه ایکس:
با دقت و شبیه اشعه ایکس به قلب های انسانهای اطراف خود بنگرید در نتیجه شما زیبایی و خوبی را در قلب آنها خواهید دید.
Y – Yield : اجازه دهید:
اجازه دهید که صداقت و درستکاری وارد زندگیتان شود. اگر شما در راه درستی حرکت کنید درانتها خوشبختی را خواهید یافت .
Z – Zoom : تمرکز کنید:
زمانی که خاطرات تلخ ، ذهنتان را پر کرده است ، به جاهای شاد بروید . اجازه ندهید که تلخی ها مانع رسیدن شما به اهدافتان شود. در عوض روی توانایی ها ، رویاها و فردایی روشن تمرکز کنید
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1387/07/29 و ساعت 1:27 بعد از ظهر |
تورا گم کرده ام ...

و اکنون لحظه هاي من گرفتار سکوتي سرد وسنگينند ...

وچشمانم که تا ديروز به عشقت مي درخشيدند ...

نمي داني چقدر غمگينند !!!

چشم هاي تو برايم چراغی روشن در تاریکی شب بود

نمي دانم چه خواهد شد پر از دلشوره ام...

بي تاب ودلگيرم...

کجایی که من  بي تو  هزاران بار ، در هر لحظه مي ميرم

 ***************************

****************************

خوش به حال آسمون كه هر وقت دلش بگيره بي بهونه مي باره ...                                 

به كسي توجه نمي كنه ... از کسی خجالت نمي كشه ....

مي باره و مي باره و ... اينقدر مي باره تا آبي شه ... ‌

آفتابي شه ...!!! کاش ... 

                                   
کاش مي شد مثل آسمون بود ...

كاش مي شد وقتي دلت گرفت اونقدر بباري تا بالاخره آفتابي شه ...

***************************

تنها شکستم تنها به زیر کوهی از غم ها شکستم

دیشب میان کوچه های دل سپردن در امتداد مرگ یک رویا شکستم

با خاطراتم لحظه ها را گریه کردم آهسته در آغوش این شب ها شکستم

فصل شکستم را خزان ها دیده بودند...! پاییزها دیدند من این جا شکستم

دیشب از این جا قایق عشقت سفر کرد من هم کنار ساحل دریا شکستم...

شاید تو می رفتی که من تنها بمیرم.. شاید به رسم خزان ها من شکستم...!

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1387/06/21 و ساعت 10:29 قبل از ظهر |
خوشبختی نامه‌ای نیست که یک روز، نامه‌رسانی، زنگ در خانه‌ات را بزند و آنرا به دستهای منتظر تو بسپارد.
خوشبختی، ساختن عروسک کوچکیست از یک تکه خمیر نرم شکل پذیر...
به همین سادگی،
به خدا به همین سادگی؛
اما یادت باشد که جنس آن خمیر باید از عشق و ایمان باشد نه هیچ چیز دیگر...
خوشبختی را در چنان هاله‌ای از رمز و راز، لوازم و شرایط، اصول و قوانین پیچیده‌ی ادراک‌ناپذیر فرو نبریم که خود نیز درمانده در شناختنش شویم...
خوشبختی همین عطر محو و مختصر تفاهم است که در سرای تو پیچیده است...

كودكي
از خدا پرسید خوشبختی را کجا میتوان یافت
خدا گفت ان را در خواسته هایت جستجو کن
و از من بخواه تا به تو بدهم  با خود فکر کرد و فکر کرد
گفت اگر خانه ای بزرگ داشتم بی گمان خوشبخت بودم  
خداوند به او داد
گفت اگر پول فراوان داشتم یقینا خوشبخت ترین مردم بودم
خداوند به او داد
اگر ..... اگر ....... و اگر........
اینک همه چیز داشت اما هنوز خوشبخت نبود
از خدا پرسید حالا همه چیز دارم اما باز هم خوشبختی را نیافتم  
خداوند گفت باز هم بخواه
گفت چه بخواهم هر انچه را که هست دارم
گفت بخواه که دوست بداری
بخواه که دیگران را کمک کنی
بخواه که هر چه را داری با مردم قسمت کنی
و او دوست داشت و کمک کرد
و در کمال تعجب دید لبخندی را که بر لبها می نشیند
و نگاه های سرشار از سپاس به او لذت می بخشد  
رو به آسمان کرد و گفت خدایا خوشبختی اینجاست
در نگاه و لبخند دیگران
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در چهارشنبه 1386/06/07 و ساعت 1:54 بعد از ظهر |

ما که رفتیم ولی یادت باشه دیوونه بودیم

واسه تو یه عمر اسیر کنج این خونه بودیم 

ما که رفتیم تو بمون با اون که دوسش داری

با اونی که پنهونی سر روی شونش میذاری

ما که رفتیم ولی این رسم وفا داری نبود

قصه ی چشمای تو واسه ما تکراری نبود

ما که رفتیم ولیکن قدرت و دونسته بودیم

بیشترم خواسته بودیم ولی نتونسته بودیم

ما که رفتیم تو برو دل بده دست دیگری

به قول حافظ ما هم داریم یه یار سفری

ما که رفتیم تو بشین زیر نگاه عاشقش

آرزوم اینه فقط تلف نشه دقایقش...

ما که رفتیم تو بمون با اون که تازه اومده

اون که با اومدنش آتیش به قلب من زده

ما که رفتیم ولی مزد دستای ما این نبود

دل ما لایق این که بندازیش زمین نبود

ما که رفتیم دل ندیم دیگه به عشق کاغذی

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در چهارشنبه 1386/05/03 و ساعت 8:33 قبل از ظهر |
زندگی به مرگ گفت : چرا آمدن تو رفتن من است ؟ چرا خنده ی تو گریه ی من است ؟ مرگ حرفی نزد!!! زندگی دوباره گفت : من با آمدنم خنده می آورم و تو گریه من با بودنم زندگی می بخشم و تو نیستی مرگ ساکت بود زندگی گفت : رابطه ی من و تو چه احمقانه است !!! زنده کجا ، گور کجا ؟ دخمه کجا ، نور کجا ؟ غصه کجا ، سور کجا ؟ اما مرگ تنها گوش می داد زندگی فریاد زد : دیوانه ، لااقل بگو چرا محکوم به مرگم ؟؟؟ و مرگ آرام گفت : تا بفهمی که تو و دیوانگی و عشق و حسرت چه بیهوده اید

منو بغض بی کسی مانده در غربت شب رفته تو عمق عزا خسته پاو تشنه روی

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1386/04/21 و ساعت 11:48 قبل از ظهر |
از استاد ديني پرسيدند عشق چيست؟ گفت:حرام است. از استاد هندسه پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:نقطه اي که حول نقطه ي قلب جوان ميگردد. از استاد تاريخ
پرسيدن عشق چيست؟ گفت:سقوط سلسله ي قلب جوان. از استاد زبان پرسيدند
عشق چيست؟ گفت:همپاي love است . از استاد ادبيات پرسيدند عشق چيست؟
گفت : محبت الهيات است . از استاد علوم پرسيدند عشق چيست؟ گفت : عشق
تنها عنصري هست که بدون اکسيژن مي سوزد. از استاد رياضي پرسيدند عشق
چيست؟ گفت : عشق تنها عددي هست که پايان ندارد.
یسششیسشیسششششبشسبسش

ای كاش جمله زيبای دوستت دارم
بی هيچ غرضی بر زبان ها جاری بود!

ی كاش از گفتن دوستت دارم،
  از ترس سوءتفاهم ها و غلط انديشی ها باز نمی ايستاديم،

ی كاش محبت را بی هيچ چشمداشتی
حتی چشم داشت محبت،
به او كه دوستش داريم هديه ميداديم

ای كاش،
  ای كاش...

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در سه شنبه 1386/04/12 و ساعت 4:41 قبل از ظهر |

حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه عاشقي مثل من . به تو كه نرمي و لطافت باران در آرامش صدايت بر سجده مي افتد و تو كه عاشقانه سلامم ميدهي .و تو تويي كه جاده از عبورت خجالت ميكشد حرفهايم را به تو مي گويم تا به باد برساني كه تو با باد همسفري و من چون هميشه گرد راهت با تو حرف ميزنم . حرفهايم را به تو مي گويم چون ميدانم كه چشمانت حرف چشمانم را خوب مي فهمد و وجود عاشقت گذر نگاهم را خوب درك مي كند و مرغ عشق خانه ي ما در برابر آواز سكوتت صوت زيبايش را در قفس سينه محبوس ميسازد. حرفهايم را به تو مي گويم به تو كه آواز عشقت دنياي زرد و بي روح قاصدكها را معنا مي بخشد و تو كه به شدت باد
بر كوير دلم مي تازي

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در شنبه 1386/02/08 و ساعت 6:5 بعد از ظهر |
سلام به همه دوستای گلم

بالاخره سال ۸۵ هم تموم شد با همه خوبیها و بدی هایی که داشت امیدوارم برا شما همش خوبی بوده باشه برا ما که یه نمه بدی هم داشت اما ما به فال نیک میگیریم.

سال ۱۳۸۶ بر همه شما دوستان گلم مبارک باشه امیدوارم سال خوب و خوشی رو در کنار خانواده هاتون داشته باشید و تعطیلات هم به همتون خوش بگذره......

یه خواهش از همتون دارم اونم اینه که هر کینه ای از هرکس تو دلتون اونو فراموش کنید چون دیگه سال جدید اومده و باید گذشته ها رو فراموشش کنیم پس بهتره که بریم و با اونایی که باهاشون قهر بودیم آشتی کنیم چون دنیا ۲ روزه و ارزش این کارا رو نداره.........

 تا بعد از تعطیلات خداحافظ.......

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در چهارشنبه 1386/01/01 و ساعت 3:40 قبل از ظهر |
سلام

سال نو رو به همه دوستان و عزیزانی که لطف کردن به ما سر زدن و سر میزنن پیشا پیش تبریک میگم ... بایید با چند شعاربه استقبال سال نو برویم...
اگر دگرگونی مثبتی در نگاه و دلت رخ داده سال نو مبارک!!! واِلا به تقویم ها نمیشه اعتماد کرد.
   خیلی حرف ها هست که بهتره تو دل آدم بمونه ،بین خودمون و خدا... پس فقط ... بیایید احساس تنهایی نکنیم... شاید عاشق شدن و عاشق بودن واسه اینه که به خدا نزدیک تر باشیم. هر جای دنیا ، بیقرارِ بیقرار اما آرووم مثل ستاره ها...مثل ستاره ها...
رو به آسمون همیشه ترانه هستی بخونیم...
 وقتایی که دلمون میگیره می خوایم زیر لب، یه چیزی، زمزمه کنیم یه لحظه بشینم به خودمون فکر کنیم، به خودمون که روحمون گره خورده با یک همراه همیشگی ... کافیه آهسته اسمش رو صدا بزنیم.
 
مبادا ازش غافل بشیم و حس غربت و تنهایی به وجودمون چنگ بندازه . مبادا فراموشش کنیم و فکر کنیم فراموشمون کرده ، نه ، اون همیشه به یادمونه اگه ما به یادش باشیم.
 
اون همیشه نفس به نفس مون با تموم لحظاتمون رو با تموم کوتاهی ها باز هم می خواد و رفیق ما و اون دل گرفته ماست . پس بهش اعتماد کنیم و امیدوار باشیم...
 
می خوای نشونی یه وادی آشنا رو بهتون بدم؟ بر سر سجاده نیاز بشین و دستهای نیلوفری سرشار از نیاز خودت رو، به آسمون گره بزن و عاشقانه ترانه خونه هستی باش و سرود آفرینش رو سر بده .
تا روحت تا ملکوت پرواز کنه و حس کنی بهترین لحظه پرستش، همینه ،و همون جا عاشفانه با یکتا معبودت ، عهدی نو ببندی و تا ابد سر قولت بمونی و هیچ و قت نامردی نکنی...
 
 
سال خوبی رو واسه همه شما ستاره های عاشق آرزو میکنم . بگذارید امسال شعار همه ما اینها باشه .
 
اینم چندتا کارت جدید.......
 
 
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در شنبه 1385/12/26 و ساعت 1:24 قبل از ظهر |

I  love You

ای کاش می توانستم نشان دهم،         I wish l could make you.
 
که تا کجا دوستت دارم.                 Understand how l love you
 
همیشه در جستجو هستم،                  l am always seeking but
 
اما نمیتوانم راهی بیابم...                      cannot find a way….
 
به آن آنی در تو عاشقم،                l love in you a something
 
که تنها خود کاشف آنم                 that only have descovered
 
آنی فراتر از تویی که دنیا می شنا سد،                   the you_ which is beyond the
 
و تحسین می کند.                    you of the world that is
 
آنی که تنها وتنها از آن من است.              admired and known by others
 
آنی که هرگز رنگ نمی بازد،               a you which is eapecially mine
 
وآنی که هرگز نمی توانم عشق از او بر گیرم.                 Which cannot evto love
 
 
 
 
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/12/04 و ساعت 10:41 قبل از ظهر |

این همان واژه ای است که اوقات خیالم را ابری می کند
و وسعت درونم را به تنگنایی محقر مبدل می سازد
آن گاه فرصت دیدنت را می سپارم به ندیدن های مان
و طلوعت را در مغرب خیالم نظاره گر می شوم !
تو از دیدگان من مستور می شوی و در آغوش خیالاتم هم اسیر !
چنین اسارتی را دوست داری یا نه !
دوست داری که هرشب سیاهی سایه ی اشکم وصی آسمان کوچه تان شود
یا دستان کنجکاو افکارم نوازشت کنند و تو را قدر ترین پهلوان داستان خود پندراند ؟
تو
تو ای دورترین سایه به آنچه که حقیقت می دانمش
 چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟!!!
دوست داری سایه بان لطافتت ابروانی باشد که نه کشیده اند و نه کمانی
یا شروع دوباره ی صبح را هنجره ای خسته برایت نوید دهد ؟
دوست داری نظاره گرت چشمانی شوند که روزی آینه ی زیبایی های تو بود ؟  
ومخاطب آرزوهایت چهره ای باشد که فرسودگی را زود خریدار شده است ؟
تو دوست داری که دستان من هر شب تفرقه افکنی نمایند میان تارهای گیسوانت ؟
تو ناز کردن برای من را دوست داری ؟
چنین اسارتی را دوست داری یا نه ؟
 
امروز عکس تو تسخیر گر اوقات بودن من شده است !
به هر چیزی که می نگرم ، سیمای تو در آن هویدا می شود
گلبرگ های نیلوفر
حوض میان حیاط
آینه ی جهیزیه مادر !
حتی دود سیگار پدر بزگ ، زیبایی تو را کوله بار خود کرده است
کاش می شد تو را از آنها بگیرم
آن وقت تو را می گذاشتم روی سینه ام
تا خواب را نثار زیبایی چشمانت کنم
و آرامش را سلطان دگرگونی های هایت سازم
ولی تو
 همه جا هستی اما نیستی !
این نبودن توست که آرزوی بودنم را به یغما می برد
 
طلوع صیح زیباست
جیک جیک کردن گنجشک ها و صدای کلاغ ها هم دوست داشتنی است
خوردن نان و پنیر و ریحان زیر آلاچیق هم خیلی صفا دارد !
اما همه ی اینها با وجود تو با طراوتند و نشاط آور
نمی دانم زمانی که با قحطی بودنت مواجه می شوم چه کسی خالق آنها می شود !
بدون تو ریحان بوی ریحان دارد !؟
بی تو کلاغ ها هر روز خبر خوش می آورند و گنجشک ها هم عشق بازی می کنند ؟
بی تو تویی هست که من دوستش داشته باشم ؟
آیا درخواب خرمن گیسوانت را با شاخه گل های نیلوفر مزین می کنم ؟
و دامنت را غرق در گلبرگ های نستزن می نمایم ؟
ای مرتفع ترین قله برای فاتح شدن !
این ها همان سوالاتی است که خواب را می پراند !
اشک را می چکاند!
شاید هم گاهی روح را می رهاند !

 

خداحافظ !
یعنی مردن احساسات تو در گورستان اندیشه هایت
یعنی تولد نوزادی خوش قد و قامت در وسعت سینه ات !
وسپردن من به دست تقدیری که تو آن را رقم می زدی و یک کمی هم خدا !
یعنی قربانی شدن سربازی جان نثار در دربار حاکمی نه چندان دل رحیم !  
این چنین مردنی را  دوست داری ؟
مگر همان نبودم که فرمانروایی می کردم در سرزمین آرزوهایت ؟
مگر دوست داشتنی ترین حادثه نبودم برای وقوع ؟
اما همه ی آنها را فروختی به یک واژه
واژه ای که در سینه اش تحقیر من نقش بسته است
و تاریکی اش نشات گرفته از ظلمان من است
تو
تو ای جاویدان ترین بهانه برای آغاز شدن  
به سپردن من به تقدیری که خودت آن را رقم می زدی و یک کمی هم خدا راضی می شوی ؟
 
شب ها زیبا ترین لحظه ها بود برای دیدنت
برای تصور کردن تو در لحظه های با تو بودن
برای بوسیدن تو در باغی که درختانش با گل های نیلوفر و یاس جامه بر تن کرده بودند
همان جایی که چندین بار حدیث عشق مان را فریاد زدی تا گنجشک ها و کلاغ ها و کبوترها شاهد جنونت شوند
همان جایی که گرمای خود را سپردی به سرمای پیکرم
 
این ها را یادت هست ؟
اما
 بی تو ظرافت اصوات ، ذاکر دوست داشتن من نمی شوند !
و کسی میان باغ فریاد بر نمی آورد
دیگر خاطره ای در ژرفای خیالم مصور نمی شود
بی تو کلاغ ها و گنجشک ها و حتی کبوتر ها تبسم شان از سر تحقیر است "فقط"
 
خداحافظ !
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته
نه فقط برای لحظه ای نبوسیدنت !  
برای ...
....
همیشه !
همیشه ای که تو را به دوست داشتنم مقید می نمود !
اما اکنون جاودانگی ندیدن های مان را ناشی می شود
خوب است !
آدم می شوم و دل هم نمی بندم
به لب های قلوه ای
قدی رعنا
و دستانی کشیده و هم ظریف
خداحافظ !
نه برای یک روز و شاید هم یک هفته

برای

همیشه

خداحافظ !!! ...

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1385/11/22 و ساعت 1:33 بعد از ظهر |

احساس می کنم که مرا از عمق جاده های مه آلود
یک آشنای دور صدا می زند
آهنگ آشنای صدای او مثل عبور نور
مثل عبور نوروز
مثل آمدن روز است... 
............ ......... ......... ....
 
بر آسفالت های خیابانها و کوچه های خیس قدم می زنم و برگهای زرد شده را زیر غرور خیس کفشهایم له می کنم. دلسوزیم می خواهد مرگ برگها را لمس کنم . خم می شوم و در مقابل چشمهای گریان درخت برگی را نوازش می کنم.. خیس شده است و طروات بهار را یافته... اما مرده است.  دلم می خواهد خش خش برگها رو بشنوم اما صدایی به گوش نمی رسد . باران صدای فریاد خشکیده شان را خفه کرده است.. آهنگی از دور در کوچه های خیس و سرد پاییزی می پیچد حس عجیبی به من دست می دهد و با خود آرام همراه آهنگ ملایم دوره گرد زمزمه می کنم... سلطان قلبم تو هستی... من سرد می شوم و به صدای گرم و آهنگ مهربان دستان مرد دوره گرد غبطه می خورم آیا برای سلطان قلبش می خواند؟ راستی قلب او هم ...  سردی سست کننده را در خود بیشتر حس می کنم.. به تاج خالی و سرد قلبم می اندیشم که روزی پادشاهی آن را تصرف خواهد کرد... و این اندیشه سردم می کند..  به صدای سکوت کوچه گوش می دهم و به حسی که در آن فضا حکمرانی می کند و به دستان سرد نوازنده پیر که ضرب سازش و آهنگ صدایش را غم نان رساتر می کند .همه چیز بوی تصرف و حکمرانی را می دهد. حتی پاییز .. چه بد سرنوشتی است سرنوشت غم انگیز رعایای بی اراده و افسرده این حکمرانان.. اما در مقابل سلطنت عظیم عشق واین فرمانروایی بزرگ باید مغلوب شد و چه خوشبخت رعایایی هستند اینان که قلب و احساسشان از وفاداری و عشق و شور سرشار است چرا که اینان خود هر کدام اقلیمی را به پادشاهی نشسته اند کاش دوره گرد هم با شوق زنده کردن عشق برای خود می نواخت نه برای سلطنت ستمگر فقر ..  دور میشود و صدای ساز را باد به کوچه های در خواب رفته و خمار پاییزی دیگر می برد شاید آهنگ عشق در مقابل سستی و افسردگی  پاییز پیروز شود.. و چه خسته می نوازد این خنیاگر غمگین ... مثل اینکه همه در اندیشه خود خواب می بینند.. و نوازنده به نانی می اندیشد و به گرمایی که دستان خسته اش را برای فردا نیرو دهد..
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 9:4 قبل از ظهر |
سلام به همه 
این یادداشتهای یکی از دوستان خوبم در یه گروه اینترنتی که با اجازه قبلی من می خوام اونارو تو وبلاگ بزارم تا شما دوستان بتونید از اونا استفاده کنید
  این يادداشتهايي كه براي تنها فرشته زندگيم مي نويسم و......
 
 

اين طلوع هم مثل روزهاي بي فروغ ديگرم گذشت

اين شبم مثل شبهاي ديگر سياه زندگانيم گذشت

اين همه اميد و اين همه مهر هم گذشت

براي ديدنت

براي ماندنت كنار من

براي يك نگاه هر چند سرد تو 

براي لمس كردن دست من

براي آنكه دوباره عاشقم شوي

مرا شبيه يك قلم درون دست خود بگيري و نوازشم كني

براي آنكه دوباره در درون قلب تو شكوفه اي كنم

براي زنده ماندنم

 به هر دري زدم

به هر كه گفتي و نگفته اي سر زدم

كسي از درون تو براي من خبر نداشت

اين همه رنجش و بي اعتناييت به روي عشق من اثر نذاشت

از روز رفتن تو اين همه سروده ام

در جواب من، خاموش مانده اي چرا

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در دوشنبه 1385/10/11 و ساعت 0:41 قبل از ظهر |
گاه يک لبخند آنقدر عميق ميشود که گريه ميکنم گاه يک نغمه آن قدر دست نيافتني است که با آن زندگي ميکنم گاه يک نگاه آن چنان سنگين است که چشمانم رهايش نميکنند گاه يک عشق آن قدر ماندگار است که فراموشش نميکنم
-+-+-+-+-+-
دنيا را بد ساختند .......... کسي را که دوست داري تو را دوست ندارد کسي که تو را دوست دارد تو دوستش نمي داري اما کسي که تو دوسش داري و او هم دوستت دارد، به رسم و آيين هرگز به هم نمي رسيد و اين رنج است زندگي يعني اين
-+-+-+-+-+-
کاش رويا هايمان روزي حقيقت مي شدند... تنگناي سينه ها دشت محبت مي شدند... سادگي مهر و صفا قانون انسان بودن است... کاش قانونهايمان يک دم رعايت مي شدند ...اشکهاي همدلي از روي مکر است و فريب ...،کاش روزي چشم هامان با صداقت مي شدند... گاهي از غم مي شود ويران دلم ...، کاشکي دلها همه مردانه قسمت ميشدند
-+-+-+-+-+-
آنکس که مي گفت دوستم دارد عاشقي نبود که به شوق من امده باشد رهگذري بود که روي برگهاي خشک پاييزي راه مي رفت صداي خش خش برگها همان اوازي بود که من گمان مي کردم ميگويد: دوستت دارم
-+-+-+-+-+-
...... اون كه مي گفت بدون تو مي ميره دروغ مي گه دلش جنس كويره ..... دروغ مي گه تو گوش نده به حرفاش ...... نگو هنوز مي خواي بموني باهاش ...... خيال نكن بدون اون مي ميري ...... بزار بره ...... نباشه جوون مي گيري
-+-+-+-+-+-
يه روز وقتي به گل نيلوفر نگاه مي کردم ترس تموم وجودمو برداشت که شايد منم يه روزمثل گل نيلوفر تنها بشم. سريع از کنار مرداب دور شدم. حالا وقتي که ميبينم خودم مرداب شدم دنبال يه گل نيلوفر مي گردم که از تنهايي نميرم و حالا مي فهمم گل نيلوفر مغرور نيست اون خودشو وقف مرداب کرده
-+-+-+-+-+-+ -+-+-+-+- -
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/10/08 و ساعت 1:14 قبل از ظهر |
 

افسوس , آری افسوس, از سکوت فریاد ها و جنود آمال ها, افسوس از صدای پر مهیب رعد که ناودان را گمراه ومی کند و

 افسوس برای گلی که در تربت خود احساس غربت می کند.

  آری , شب ناگزیر است و مهتاب حیران , و کس نمی داند رهروان کوی بقا از ملکوت فنا آگاهند.

    به تکرار می گویم : شاید رستگاری صعودی باشد به قله ء ابهام و کرامات یار سلسله رنجی است برای اغیار.

آنگاه که قلبت در خلاء امکان غوطه ور است در سیاهچال قلبت عشق باغبانی می کند و آن زمان که در هوای کوی دوست طیران می کنی , بدان ثانیه ها هشیارند.    

    پس ای نسل آرش بتاز که در دیار من زنده دلان در دام اند و اقاقی ها در تهاجم غرور.چه که امروز نیستی بر پیکره ء هستی نقش می بندد و تنها تا زمانی که برای شانه هایت تکیه گاهی نمی یابی می گویی : من برده ء زمانه ام  .

نویسنده : میترا روحی پور

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 6:26 بعد از ظهر |
 

- خداراشکرمیکنم که هرروزصبح با صدای ناهنجاربلندگوی میوه فروش دوره گرد بیدارمیشوم این یعنی من هنوز زنده ام.

- خداراشکرمیکنم که تمام شب صدای خرخرشوهرم رامی شنوم این یعنی او زنده وسالم درخانه است.

- خداراشکرکه گاهی توان پرداخت هزینه درمان را ندارم این یعنی به یادم میآورد که اغلب اوقات سالم هستم.

- خداراشکر که رئیسم خیلی بداخلاق است.این یعنی شغل و درآمدی دارم.

- خداراشکر که دختر نوجوانم همیشه از کمک کردن به من در کارهای خانه شاکی است،این یعنی او درخانه است و درخیابانها پرسه نمی زند.

- خداراشکرکه پرداخت شهریه دانشگاه پسرم به تعویق افتاهده است این یعنی پسرم تحصیل میکند وبیکار نیست.

- خداراشکرکه باید روزی چند ساعت از پدرومادرم مراقبت کنم.این یعنی آنها زنده اند.

- خداراشکرکه باید خرید روزانه کلی راه بروم،این یعنی من توان راه رفتن دارم.

- خداراشکرکه باید برای کارهای خانه صبح تا شب راه بروم این یعنی خانه ای دارم.

- خداراشکرکه خرید هدایای نوروزی جیبم راخالی میکند این یعنی عزیزانی دارم که میتوانم برایشان هدیه بخرم.

- خداراشکرکه این همه شستنی واتو کردن دارم این یعنی من لباسی برای پوشیدن دارم.

- خداراشکر که لباسهایم برایم تنگ شده این یعنی غذای کافی برای خوردن دارم.

- خداراشکرکه درپایان روزاز خستگی روی تخت ولو می شوم این یعنی توان سخت کارکردن دارم.

- خداراشکرکهسروصدای همشسایه ها مزاحم خواب ظهر من می شود این یعنی می توانم بشنوم.

- خداراشکرکه باید به تنهایی وسایل پذیرایی از دوستانم را فراهم کنم این یعنی من دوستانی دارم.

- خداراشکر امروز در خیابان اتومبیلم پنچر شدو خیلی معطل شدم این یعنی من اتومبیلی دارم.

- خداراشکرکه شب تا صبح از بیقراریهای نوزادم،نمی توانم بخوابم این یعنی فرزندی دارم.

- خداراشکرکه می توانم ریخت و پاش های همسرم و فرزاندانم را ببینم این یعنی من نابینا نیستم.

- خداراشکردهانم از بس باید به پسرم بگویم تکالیفت را انجام بده کف میکند این یعنی لال نیستم.

- خداراشکرکه من در سختی و آسانی شکرش را به جا میآورم یعنی من خدایی دارم و تنها نیستم.

برگرفته از مجله زن روز
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 6:25 بعد از ظهر |
 

يك روز مي بوسمت ! فوقش خدا مرا مي برد جهنم ! فوقش مي شوم ابليس ! آنوقت تو هم به خاطر اين كه يك « ابليس » تو را بوسيده ، جهنمي مي شوي ! جهنم كه آمدي ، من آن جا پيدايت مي كنم و از لج خدا هر روز مي بوسمت ! واي خدا ! چه صفايي پيدا مي كند جهنم ... ! يك روز مي بوسمت ! پنهان كردن هم ندارد . مثل خنده هاي تو نيست كه مخفي شان مي كني ، يا مثل خواب ديشب من كه نبايد تعبير شود ، مثل نجابت چشمهاي تو است ، وقتي كه توي سياهي چشمهاي من عريان مي شوند . عرياني اش پوشاندني نيست ، پنهان نمي شود ... .
يك روز مي بوسمت ! يكي از همين روزهايي كه مي خندانمت ، يكي از همين خنده هاي تو را ناتمام مي كنم : مي بوسمت ! و بعد ، تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ... .
يك روز مي بوسمت ! يك روز كه باران مي بارد ، يك روز كه چترمان دو نفره شده ، يك روز كه همه جا حسابي خيس است ، يك روز كه گونه هايت از سرما سرخ سرخ ، آرام تر از هر چه تصورش را كني ، آهسته ، مي بوسمت ... .
يك روز مي بوسمت ! هر چه پيش آيد خوش آيد ! حوصله ي حساب و كتاب كردن هم ندارم ! دلم ترسيده ، كه مبادا از فردا ديگر « عشق من » نباشي . آخر ، عشق چهار حرفي كلاس اول من ، حالا آن قدر دوست داشتني شده كه براي خيلي ها چهار حرف كه سهل است ، هزار هزار حرف باشد . به قول شاعر : عشق كلاس اول ، تنها چهار حرف است ، اما كلاس آخر ، عشق هزار حرف است ... .
يك روز مي بوسمت ! مي خندم و مي بوسمت ! گريه مي كنم و مي بوسمت ! يك روز مي آيد كه از آن روز به بعد ، من هر روز مي بوسمت ! لبهايم را مي گذارم روي گونه هايت ، و بعد هر چه بادا باد : مي بوسمت ! تو احتمالا سرخ مي شوي ، و من هم كه پيش تو هميشه سرخم ...

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:51 بعد از ظهر |
 

خدايا ، خدايا

دراين فرصت كه چيزي نمانده به خواب ضخيم چو شمعي كه در پدده افروختم گهي آب گشتم ، گهي سوختم.

 

با لعلت آب حيوان آبي به جو ندارد              با رنگ و بويت اي گل گل رنگ و بو ندارد       

از عشق من به هر سو در شهر گفتگوئي است           من عاشق تو هستم اين گفتگو ندارد                 

دارد متاع عفت از چار سو خريدار                     بازار خودفروشي اين چار سو ندارد            

جز وصف پيش رويت در پشت سر نگويم     رو کن به هر که خواهي گل پشت و رو ندارد       

گر آرزوي وصلش پيرم کند مکن عيب                 عيب است از جواني کاين آرزو ندارد        

خورشيد روي من چون رخساره برفروزد                رخ برفروختن را خورشيد رو ندارد               

سوزن ز تير مژگان وز تار زلف نخ کن                   هر چند رخنه‌ي دل تاب رفو ندارد          

او صبر خواهد از من بختي که من ندارم        من وصل خواهم از وي قصدي که او ندارد   

با شهريار بيدل ساقي به سرگراني است             چشمش مگر حريفان مي در سبو ندارد

 ***********

 ساده بودن را از پري كوچكي آموخته ام ، كه با بوسه اي ميمرد و با بوسه اي به دنيا مي آمد! اما دراين ميان رازي هست كه تنها تو از زواياي آن با خبري ! بگو بدانم! بي بي باران! گرماي ناب دومين بوسه ي معجزه ، آيا برگونه هاي خيس گريه ي من خواهد نشست؟

+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/24 و ساعت 5:11 بعد از ظهر |
چه كشيده ام ز هجرت كه كسي خبر ندارد
چه كنم كه سوز و سازم به كسي اثر ندارد
مي ترسم از جدايي روزگار . مي ترسم از سكوت و تنهايي.از اين كه خاطره هاي با تو بودن را به دوش كشم!مي ترسم با دست خود دست و پايم را به زنجير كشم و در سرزمين غريب بي تو با دلي شكسته به انتظار  روزها بكشم و آه كشم چه كنم؟به چه مشغول كنم ديده ودل را كه مدام دل تو را مي طلبد و ديده تو رو مي خواهد .
پروردگارا! از آينه بخواه كه با من مهربان شود از آينه ها بخواه كه غبار گناه را از چهره من بر گيرند. اي نازنين ترين عشق!مقصود دل هاي غمگين و قلب هاي شكسته !در اين شب غمناك در اين سياهي محض با تمام احساس نا چيزم تو را با زبان زاري و شرمساري طلب مي كنم منت بگذار و بنده خويشم بخوان
نازنينا وقتي دلم تنها مي شود وقتي قصه هاي مثل سنگ از آسمان تاريك دلم خيال باريدن دارند فقط با ذكر نام توست كه به ساحل آرامش مي رسم.پروردگارا دوست دارم دست هاي بي نصيب و گناهكارم را به سوي تو دراز كنم . يقين دارم كه دستهاي ناتوانم را به گرمي خواهي فشرد زيرا قتاري ها و شب بو ها به من گفته اند كه تو همه را دوست داري و بندگان زار و گنهكار را از بارگاه كبرياي نمي راني!من چشم به راه مغفرت و عنايتت مي مانم تا هميشه دنيا چون عاشقي كه هيچ گاه از معشوق خويش چشم بر نمي دارد . تا هميشه دنيا تا هميشه عشق تا هميشه بودن.
من تو را تا كهكشانها از زمين تا آسمون ها
دوستت دارم
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:39 قبل از ظهر |
مرا ببخش بخاطر تمام حرفهايي که به تو نگفتم
مرا ببخش بخاطر نداشتن واژه هايي زيبا تا ثابت کنم
که هميشه با خود و با تو صميمي خواهم بود
و اگر نمي تواني آنرادر عشقم حس کني
پشيمان هستم که به اندازهء کافي نثارت نکردم
اما بخاطر عشق خود پشيمان نيستم
بخاطر احساس خود نيز پشيمان نيستم
آنگونه که دستانت را لرزان ساختم و قلبم مي شتابد
چيزي را پس نخواهم داد
چرا که با عشق تو هزاران زندگي را در يک زندگي گذرانده ام
و هرگز نمي توانم
براي عشق پشيمان باشم
شايد ساعاتي تو را غمگين کرده ام
اما به تمامي آن خاطرات مي انديشم
مي دانم که مي بايست مي يافتم
بهترين را برايت
و اکنون قول خواهم داد
و اگر اين را در چشمانم نمي بيني
در باقي زندگيم پشيمان خواهم بود
همه ما اشتباه مي کنيم
مهم نيست که چقدر سخت تلاش مي کنيم
اما قلبها مي شکنند
هنگاميکه پشيماني به سراغمان مي آيد
و ما يکديگر را به دليلي نمي بخشيم
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در جمعه 1385/09/10 و ساعت 11:38 قبل از ظهر |
.
- Clock And Date Click here to make Webloger your default homepage!