در وصل هم ز عشق تو اي گل در آتشم
عاشق نمي شوي كه ببيني چه مي كشم
با عقل آب عشق به يك جو نمي رود
بيچاره من كه ساخته ي آب و آتشم
ديشب سرم به بالش ناز وصال و باز
صبح وز سيل اشك به خون بنشسته بالشم
پروانه را شكايتي از جور شمع نيست
عمريست در هواي تو مي سوزم و خوشم
باور نكن كه طعنه ي طوفان روزگار
جز در هواي زلف تو دارد مشوشم
دارم چو شمع سر غمش بر سر زبان
لب ميگزد چو غنچه ي خندان كه خامشم
هر شب چو آفتاب به بالين من بتاب
اي آفتاب دلكش و ماه پري وشم
ساز صبا به ناله شبي گفت"شهريار"
اين كار توست من همه جور تو مي كشم

روحش شاد و يادش گرامي باد
+ نوشته شده توسط علی اکبر رحیمی در پنجشنبه 1387/06/28 و ساعت
9:38 قبل از ظهر |


